تبليغاتX
دنیای درون

گاهی ابری هستیم گاهی پر نشاط و بهاری گاهی ضربه میخوریم گاهی ضربه میزنیم آدمیم اسمن ولی تاپای درندگی و حریصی حیوانات پیش میرویم ای انسان نطفه ات را از روح خدا بسنتد چرا خود را همپای غریزه های حیوانی به حقارت میکشانی زندگی ات پر از ویژگی های آسمانی است و راه برایت شفاف و زلال است این بهانه است که راه را گم کردی راه را رها کردی و خود را به بیراهه های فریبنده سپردی زمان گرچه بی رحم است و بی توجه به التماس پشیمانی های ما میگذرد ولی باز هم آینده به رویت باز است و میتوانی راه را ادامه دهی نه بیرانه ها را ! دست اهریمن نفسانی ات را پس بزن دست کسی را نگیر تو خود کامل و بی نیاز آفریده شدی مخلوقی خارقالعاده و بی نیاز با تکیه بر خالقت قدم بردار خدا به همراهت........

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 1:15  به قلم لعیا افخمی  | 

ای انسان تو برای ازدیاد نسلت نیامدی تو برای دوام پاکی آمدی ای انسان تو برای مصرف و آلودگی نیامدی تو برای ساختن و نو آوری آمدی و ای انسان فراموشکار تو برای این که اکنون هستی نیآمدی  آمدی تا ثابت کنی دوباره عهدی را که با خدایت بستی با سرخی سیب شیطانین هوسهایت پایمال نمیکنی !!! وای بر خوشی زودگذر وعده گر شیطان نفس و افسوس بر آینده ماندگاری که باختیم به اکنون هوسهایمان!

 در حال زندگی کردن اصلی است که مفهومش خوشگذرانی های زودگذز نیست مفهومش در آغوش این وآن آرامیدن به بهانه آرامش نیست و البته که مفهومش نوشیدن می و شراب دنیوی و باطل کردن عقل نیست مست باش و عاقلانه بیاندیش شاد باش و کودکانه شادی کن و پاکدامن باش و بوسه بر لب معشوقی بزن که تو را بهایی به وسعت عشق دهد نه به عزلت بی عفتی!

 این دنیا برایت زیباییهای زیادی دارد و در کنارش فریبهای بیشتری به زیبایی ها عشق بورز و از فریبها دوری کن که تو برای آفریدن زیبایی آفریده شدی نه برای کینه و نفرتی که هم نوعانت  به تو حواله میدهند آنان گمراهان عالمند تو گمراه نشو  تو در راستای مسیر پر غرور پاکدامنی و بزرگی ات قدم بردار مبادا شکست خوردگان بتوانند در روح بزرگت نفوذ کنند و آن را به خود وابسته کنند در تو وابستگی برای مهر ورزیدن بوجود آمد نه ضعف وناتوانی نه فعلی از احتیاج و درماندگی میدانی که در  آن لحظه که آفریده میشدی دست چه کسی بر بدنت نوازشی از افتخار در آفرینش بود ؟ آری اویی که تو را آفرید خدایت در ستوه تو دیگر آفریده هایش را ناچیز شمارد حال تو چه حقی داری که خودت را ناچیز بدانی و خالقت را در آفرینشش شماتت کنی به خودت ببال اما از سر تحسین خالقت نه غرور کذب مخلوقت تو هر چه خلق کنی مثل خود نتوانی آفرید پس قدر آفرینشت را بدان مبادا ذره ذره وجودت را نسیب نالایقان کنی که دینش را تا مادام العمر باید بپردازی بهایش میدانی چیست سردرگمی های اکنون زندگی ات و.......

ای انسان تو را به خدایت قسم عاشقی را بگذار در جایی دیگر در وسعت آسمانها تجربه کن نه در پستای زمینی که به لحظه ای بند است و ابروی کمونی دیگر و زلفی پر پیچ و تابتر و پوستی رنگینتر و تا زمانی که بهتر باشد دست به دست میشود و در نهایت در جستجوی ظواهر است و درونیات برایش بی ارزش است این عشق را نگذار در این کره خاکی آلوده به هوس شود بگذار بالهایش همیشه باز باشد که تنها در این صورت میتواند تو را با خود به عرش برد با عشق پرواز کن نه با رویای عشق

و در انتها تو را اینجا زمانی کم است از زمانت لذتی ببر که لذتهایت لبی را خندان و دردی را درمان کند....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 1:43  به قلم لعیا افخمی  | 

 

زیبایی احساسم را دوست دارم کودکانه عاشق میشوم به وسعت بی ریایی های همان کودک درونم فریاد میزنم  ای آسمانها و زمین پست فطرت من عاشقم ای فرشتگان از عرش برایم با چنگهای بهشتی بنوازید طنین عشق را و بخوانید با وسعت صدایتان مرا مستانه هم آوا کنید من با شما میسرایم ای عشق آغوش بگشا این منم دخترک شهر تو  که با هیجان خود را در آغوشت محکم و پر قدرت پرت میکنم چون میدانم تو مرا خواهی گرفت مرا بچرخان تا با هم سرمست شویم و قهقه هایمان گوش آدمیان کینه توز را کر کند من میچرخم و تو میچرخانی و بوسه بر گلویم میزنی شاد میشوم خون در رگهایم سریعتر میدود و قلبم سریعتر میتپد و گونه هایم را گلگون میکند تا تو بفهمی عاشقم! به من لبخند میزنی آرام در گوشم نجوایی از تو میشنوم : این تنها یک بوسه بود محبوبم این کمی از عشقبازی بود تا آن لحظه ایرا که عریان در آغوشم باشی و من با تو یکی شوم برایت تجسم کند میبینی عزیزکم آن لحظه را ! شکوه و عظمت آتشین این احساس را لمس میکنی سوزان است و زبانه های این آتش تمامی بدفطرتان اطرافمان را میسوزاند و ما همچنان در آغوش همیم این است قدرت عشق محبوبم!

من غنی میشوم از کلمات و تو رها میشوی از سنگینی ناگفته های دلت بر گوشه ای از این عرش بی ریایی رها از همه تشویشها سر در کنار سر هم میگذاریم و ستارگان شبی را میشماریم که برایمان سقفی از چشمکهای پی در پی نقره ای دارند چشمانت برق میزند این نشانه از چیست ؟! لبخندت وسیعتر میشود با دو دست سرم را میگیری از شرم رودررویی با نگاهت چشمانم را پایین میاندازم ولی تو سرم را بالا میآوری و دستانت بر روی گوشهایم است و میگویی : در چشمانم نگاه کن محبوبم و بگو مال منی ؟ بگو وجودت روحت بوسه های شیرینت مال من است آغوش گرمت جای من است شرم نگاهت گلگونی گونه های خجلت برای من است  لطافت دستانت نرمی سر انگشتانت تنها بر پیشانی من خواهند غلتید آرامش خیالم پس از نوازش تار تار موهایت بوسه بر بر لبانت پیشانی ات و جزجز وجودت بگو اینها همه مال من است آرامم کن  وقتی لحظه ای به دوری ات میاندیشم وقتی لحظه ای از آغوشت فاصله میگیرم بی قرار میشوم جوابم را بده چشم در چشمم بدوز بگذار کلمه کلمه گفته هایت را چشم در چشم ببینم و به خاطر بسپارم جوابم را بده محبوبم ...

حلقه ای زلال از اشک چشمان سیاهم را گواهی صداقت گفته هایم کردم و با هم آوایی بغض شکسته ام گفتم :       

 عاشقتم ای عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:31  به قلم لعیا افخمی  | 

 

دستانم دگر گرمای عشق را باور ندارد سرد است این سرمای حقیقی به عشقهای دروغین شرف دارد . بودن در کنار معشوقی که لحظه لحظه وجودت را نثارش کنی به بی مهریهایش نمیارزد دنیا بی عشق هم آفتابی است گرچه دل من بارانی است ولی پذیرفتن بی کسی بهتر از بودن با کسی است که سهم تو نیست من دگر خواهان بودن با هیچ موجود دنیوی نیستم ....

فرشته بازم دلم هوایت را کرده یادش بخیر در کودکی ام هر زمان دلگیر میشدم کنجی از کمد لباسهایم عکست که تنها بازمانده ای از تو بود را در آغوش میگرفتم و تا صبح میگریستم هنوز هم گوشه ای از کمد لباسهایم متعلق به یاد تو است و تنهاییهای من! این گوشه تاریک آرامتراست از این دنیای پردغدغه و گرچه دگر برایم اهمیتی ندارد رسیدن به آنچه خواهانش بودم آرزویی بود که بر گوش قاصدکه در دستم خواندم و آن را به باد سپردم زیبایی عشق خاطره ایست که برایم میماند ولی خودش با مرگ احساسم خواهد مُرد....

 این تولدی که در انتظارش نبودم فاجعه ای بود که غرور من سر بالا را به خاک کشاند و بر زمین خفتم نشاند از عرش به فرش رسیدم و با مشتی از خاک گره خورده در دستانم زجه میکشیدم یادت می آید ای عشق رویایی نه به یاد نداری قسم به همین خاک که عمق درد مرا میداند نمیدانی آخه تو کجا بودی وقتی زجه میزدم و بر کرده خود پشیمان بودم من از تو گذشتم تو را به دنیایت سپردم به تو گفتم برنگرد در حالی که تمام وجودم لبریز از تو بود و تو ندیدی تو رفتی تو مرا به دست خاطره ای از من سپردی تو درست لحظه ای که برای آخرین بار خواستم از تو غنی شوم مرا برای بار دوم شکستی یاد تولدی که برای من مرگ اولین عشقم شد یاد ۲ماه انتظاری که برنگشتی ! شبهایی که هر چه از تو میشنیدم خلاف آنچه بود که دیده بودم و تنها مرحمم بالش فلک زده ای بود که لبهایم را به درونش میفشردم و فریاد میزدم از ترس مبادای آشکار شدن عشقی که یکطرفه بود!

دنیا همین بوده که همیشه عاشق به اشتباه معشوق را هم پای احساس خود میدیده دنیا تبلور باورهاست و شکست رویاهاست دنیا زیبا نیست برای من ای که از همون بچگی  فرشته را از دست دادم و بعد آن هم تنها کسی که عشق را به من آموخت! او نیز با مرگش همچو فرشته مرا به این دنیای هولناک پر از تردید سپرد چقدر بی جلوه شده همه چیز برایم گویی پرده ی بر روی چشمانم برداشته شده . چه مسخره است که  برای تعهدی که خواستم به تو داشته باشم مورد بازخواست قرار گرفتم من و مسخره تر اینکه تا به حال عمق احساسم باعث  زجر تو بوده پس مرا ببخش ای اسطوره عشق من این عشق را به خاطر زیباییهایش خواهم کشت درست در همان جایی که به وجود آمد درست در لحظه ای که خود متولد شده ام تا با احساسم  خاک شود زیبایی در این دنیا باید بمیرد این دنیا پر شده از زشتی بی وفاییها نامردیها بی مهری ها بی اعتقادیها این دنیا بستر مرگ است نه زندگی و من از این  پس پر میشم از بی تفاوتی و به یاد احساسم خواهم گریست اما برایش دوباره راهی باز نخواهم کرد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:9  به قلم لعیا افخمی  | 

 

قصه از اینجا شروع شد لبخند عشق بر من او مرا به میهمانی دعوت کرده بود که هر ساله کسان زیادی را بدان دعوت میکرد اینبار من نیز شامل حال میهمانانش شدم تصویری از معشوق را که بدرون جام بزرگی از آب شفافی بود به من نشان داد مرا منقلب کرد قلبم به تپش افتاد مرا در کنارش نشاندبا دستانش گیسوانم را نوازش میکرد برایم قصه هایی از میهمانان قدیمی اش تعریف میکرد برای شنیدن کلمه کلمه حرفهایش سراپا گوش شده بودم  نگاهی به صورتش انداختم  اشکانش را دیدم برای کسانی که عاشقشان کرده بود و بدانها این احساس را هدیه داده بود اشک میریخت از او پرسیدم ای عشق برای چه میگریی ؟

پاسخ را درست در لحظه ای که اشکانش را با گوشه حریر سپید لباسش پاک میکرد اینگونه داد: من تو را نیز به این میهمانی دعوت کردم و تمام کسانی که دعوت کردم مثل تو پر بودند از هیجانی که آخرش را من میدانستم و آنان تنها ادامه میدادند برای آنچه که هیچگاه به دست نمی آوردند آنان فدایی بودند و در ازای هر آنچه از دست میدادند تنها به لحظه ای از خاطراتی که با معشوقشان داشتند دل خوش میکردند و لحظه ای فرا میرسید که دگر در معشوق خود حل میشدند و آن لحظه مجنون میگشتند و در نهایت نابود و من نیز برای آنان تاثر بار اشک میریختم ولی آنان به من ناسزا میگفتند آنان مرا مسئول هر آنچه به سرشان می آمد میدانستند اشتباه از خودشان بود آنان تصویری را که بدانها نشان دادم ندیدند آنان اشتباهی به مسیری وارد شدند که چشم ظاهرشان هدایتشان کرد آری آنان چشم دل را بستند و با چشم حقیقی معشوق را نگریستند آنان به اولین لبخندی که بر آنان زده شد پاسخ دادند آنان به اولین حرف قشنگی که بر آنان زده شد گوش سپردند آنان به اولین بوسه ای که بر لبانشان زده شد اعتماد کردند آنان به خیال خود یافتند معشوقشان را و...... ای دخترک شهر پر از هیاهو و کینه و نفرت تو در اینجا جایت امن است بر خدای عاشقان قسم  که تو اگر به آنجا بازگردی به امید یافتن معشوقت تو نیز به سرنوشت آنان دچار خواهی شد بمان نزد من در این گوشه و عزلت بگیر و به آرامش اینجا بیاندیش بگذار او نزد تو بیاید تو به سراغش نرو برای پیدا کردن معشوق گشتن راهی نیست که باید رفت انتظار راهی است که او از امتدادش بر تو نمایان میگردد و دستان سردت را با گرمای عشقش جایگزین خواهد کرد او تو را لبریز از بودن میکند ولی این دنیا تو را نابود خواهد کرد !

آشفته شدم از شنیدن و تجسم تصاویری که او برایم به زبان آورده بود یعنی من نیز به دام این همه سیاهی خواهم افتاد نه امکان نداره من  همانم که تا به حال جواب هیچ گناهی را نداده ام و در مسیر مستقیم با قدمهای محکم خود گام برداشته ام ! او بیخودی نگران احوال من است او توهمی از شکست عاشقانی که اراده نداشته اند بر ذهن دارد من چو آنان نیستم از او خداحافظی کردم بوسیدمش و او به من تکه ای از حریر سپید تنش را هدیه داد و از من خواست آن را با سیاهی دنیای خودم آلوده نکنم وقتی از پرواز خیالم بازگشتم به امید دیدن معشوق روزهایم را سپری میکردم و به انسانهایی بر میخوردم که نمیتوانستم بدانها اعتماد کنم و نمیکردم و خوشحال بودم که همچنان در مسیر مستقیم خود قدم بر میدارم ولی گاهی مسیر مستقیم به ظاهر مستقیم است و اگر ذره ای زاویه قدمهایت را عوض کنی به زودی منحرف خواهی شد روزی دلم گرفته بود و به  دیدار با عشق میاندیشیدم در مقابلم کسی را دیدم که علی رقم آنچه میاندیشیدم بود آری او انحراف من شد و من در مسیرش گام نهادم حریر سپیدی که از عشق هدیه گرفته بودم را به او هدیه دادم و در همین لحظه بود که باختم من نیز فلک زده ای چون عاشقان دگر شدم که به اشتباه تصویر معشوق خود را در کسی دیدم که او نبود وقتی بر لبانش بوسه میزدم به عظمت احساسم میاندیشیدم و دریغ از آن که لحظه به لحظه واژگونتر از قبل میشدم او هیچوقت به میهمانی عشق نرفته بود و بهره ای از عشق نبرده بود او همیشه احساس را در وجود خود کشته بود او مرا نیز چو احساسش قربانی روزمره گی هایش کرد  دنیا در دید او چو دیگران گذری برای خوشگدرانی مطلق بود او دنیای پایین و بالای عشق را نمیخواست و من او را اشتباهی در تصورم معشوق به تصویر کشیده عشق دیدم نالان ام پشیمانم به اندازه وسعت احساسم پشیمانم ای عشق بر تو گله ای نیست ای پاکی پر وسعت من تو را نیز به ناپاکی کشاندم من گوهر سپیدت را به سیاهی معشوقم آلوده کردم من چو دیگران بر تو ناسزا نحواهم گفت من از اکنون تا مادامالعمر زندگی ام به درگاهت زانو میزنم بر پاکی خاک پایت بوسه میزنم تا مرا ببخشی و برای همیشه میهمان خانه خودت کنی من از تو هیچ نمیخواهم نه معشوقی  و نه بازگرداندن عمری که خود آنرا از دست دادم به اشتباه خود ! من تنها حضور تو را میخواهم تنها حضور پر مهرت به آغوشت برای آرام گشتنم نیاز دارم به نوازشهایت بر گیسوانم نیاز دارم میخواهم در دامان تو بگریم و بر سینه تو هق هق هایم آرام گیرد من زجه در حریم خانه تو خواهم زد تو مرا میفهمی تو با من همدردی تو با منی تا همیشه و میمانی تا از همه کس بی نیاز باشم همچو گذشته میخواهم به تنهایی هایم ادامه دهم تنهایی هایی که لحظه لحظه اش برکت ای از روحی سرشار از پاکی داشت و مرا به پرواز خیال میکشاند گرچه بال پروازم را معشوق خیالی ام شکست ولی من دوباره پرواز خواهم کرد من تو را دارم و این برایم بس است ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:47  به قلم لعیا افخمی  | 

 

زندگی سرمشق یک زندانی است که در آرزوی رهایی روزهایش را با تیزی میخی بر دیوار دنیا حکاکی میکرده من نمیخواهم ادامه دهنده این سر مشق باشم ن برای خود سرمشقی از جنس لطیف بهار دارم و با گرماس تابستانش خود را فریب نمیدهم که زمستانی در پیش نیست من به استقبالش خواهم رفت زیرا که از زردی برگهای پاییزی آموخته ام که سبزینگی بهار درست بعد از بحران زمستان خواهد آمد تا اینگونه قدرش را بیشتر بدانیم و امید همیشه بعد از نا امیدی کامل ظاهر میشود و اعجاز به تصویر کشیده میشود در بوم دنیای تا اینگونه نقش ها کشیده شده اند و من خود را به تقاشش سپرده ام چرا که او بهتر از هر کس آگاه است جایگاه من در کجاست ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:38  به قلم لعیا افخمی  | 

 

چقدر سخته ! روزها به اندازه سالها برایم دلتنگی می آفرینند و من

نظاره گر تنهایی هایم هستم و به این فکر میکنم که به قولی : این

حرفهای رویایی قشنگن ولی واقعیت چیز دیگری است که چه

بخواهی و چه نه چترش را بر زندگی ات گسترانده ، به تصمیمی که

احترام میگذارم و به مسیرم ادامه میدم راه پر مخاطره ای است در

این راه همراه شدن ، مرد میخواهد که تاکنون پیدا نکرده ام گرچه به

تنهایی خود عادت کردم بنا به این اصل که انسانهای متفاوت همیشه

تنها هستند چرا که همه از بودن در کنارشون احساس حقارت میکنن

آدمهای این سرزمین فقط به فکر گذران زندگی و بیخیالی از مسائل

اطراف اند و روزی متوجه میشن که باید برای جلو رفتن و پیشرفت

کردن تک تک مسائلو حل میکردن که در باتلاقی از اونا گرفتار میشن

و لحظه لحظه فرو میرن و دست دوستان لحظه های خوشی شون

نجات دهنده نیست و اون دستی که میتونست بکششون بالا، اونم

نیست ! دارم تمام مسائل زندگیمو حل میکنم تا به رویای موفقیتم

برسم انقدر داخل این مسئله خواهم ماند تا لحظه ای که فارغ شدم

از ته دل بخندم من به تبسمهای این آدمیانی که برای مخفی کردن

شکستهایشان یا گذران لحظه هایشان بر لب دارند قانع نیستم من

شادی ابدی میخواهم من آینده ای از رویاهای به حقیقت پیوسته ام

خواهم ساخت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:8  به قلم لعیا افخمی  | 

 

چقدر صاف و ساده عاشقت شدم به زلالی رازی که در چشمانم به هنگام دیدارت آشکار شد و به ساده گی دلی که شیفته وجودت شد برای بودنت این تمنای دلم بود که بر لبانم نقش میبست تبدیل به نجوای دوستت دارم در گوشت میشد ، گرچه راهمان از هم جدا شد ولی بر سر همان جاده ای که به دوراهی بین ما ختم شد هر روز گل رزی خواهم انداخت به نشان مرگ احساسم و برایت آرزوی رسیدن به آنچه خواهانش بودی را بر گوش قاصدکان سبک بال خواهم خواند تا شاید خدای شنود  و تو را برایم شاد کند اکنون که تو را به جاده تنهایی و به دست آینده ات میسپارم مراقب قلب ام باش گرچه خود نیستم ولی او در کنارت خواهد ماند تا غمهایت را او به دوش کشد و تو به آن رهایی که دوست داری برسی تو آزادی ات را در بودن با من تقسیم کردی و جایز نبود بیش از این اسیر عشق من شوی ای پسرک مسافر وقتی کاسه ای از اشک چشم حواله راهت میکنم مبادا لحظه ای قدمهایت سست شود وقتی بر دوپا زانو زدم و توانم را برای جدایی ات از دست دادم به راهت ادامه بده بگذار فقط من زجه بزنم، مبادا برگردی و مرا در آغوش بگیری مبادا زلالی اشکانت را بر لبان خشکیده ام بچکانی این منم که باید بمانم و این تویی که باید بروی این منم که میگریم تا تو شاد باشی این منم که زجه میزنم تا تو قهقه بزنی این منم که بر این جاده زانو میزنم تا تو دوان دوان از من دور شوی ، ای وای بر من ای وای بر عاشقی ای وای وای که در فراغت در شرف مرگ ام گرچه برایت زنده میمانم میدانم روزی میاید که بتوانم تو را دوباره در آغوش بگیرم آن روز که رخت سپید رهایی ام از این جاده ها مهیا شود آن روز آرامش خواهم یافت برو تا از شادی ات شاد شوم ای شور و عشق زندگی به وسعت غمی که از فراغت دارم دوستت دارم   وقتی آنقدر دور شدی تا دگر چشمانم نتوانستند رفتنت را تعقیب کنند به سوی خاطراتی خواهم رفت که با دیدنشان خود را تسلی دهم  و در خلوت خیالم با تو حرفها و درد دلها خواهم گفت یادت میاید آن آب گرمی که بر ما روانه میشد آه تصویری از تو در روشنی شمعایی که محفلمان را گرم میکردند بوسه هایی عاشقانه که معنایی از هوس در آنها نبود، یادت میآید که تو حاکم بودی حکم دل شد غافل از اینکه من خود بی حکم تو دلم را به تو دادم ! یادت میاید رقصی که ما را به هم نزدیکتر کرد و با چشم بسته با تو هم نوا رقصیدم ، ای وای که در آن سرما چگونه به خواب رفتیم و از یادمان رفت چگونه میلرزیدیم ! یادمه هنوز که وقتی در کنارت بودم به سادگی به خواب میرفتم و وقتی نبودم تا صبح از تنهایی گریستم چقدر بودنت لذتبخش و نبودنت زجر آوره دلم از هم اکنون تنگ شده بی تابی ام از هم اکنون آغاز شده، ای سر آغاز عاشقی با من خواهی ماند چه نفس بکشم چه نه تو را در خود زنده نگه خواهم داشت.....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:7  به قلم لعیا افخمی  | 

 

شب عجیبی بود تنهایی ای در عمق وجودم که گذشته بی کسی هایم را گوشزد میکرد خدایا این تو هستی که طالب تنهایی هستی من هیچگاه خواستارش نبودم ولی تنها هدیه ای بود که بارها انسانها تقدیمم کردند گرچه برایم دگر مفهوم هولناک گذشته را ندارد جایگاه امنی شده که تنها در آغوش او آرامم امشب هنگامی به تنهایی ام لبخندی زدم و او را به یک هات چاکلت داغ دعوت کردم تنها با من تا انتها ماند و دستانم را در دستانش میفشرد و خوشحال بود ار اینکه اینبار این خود من بودم که او را به یک میهمانی صمیمانه دعوت کرده بودم و بر او لبخند میزدم و راز دل را با او در میان گذاشتم آری ای تنهایی من دگر از تو نیز هراسی ندارم شاید آنجا که با هم در فضای سیاه جمعه شب دلگیر این شهر پرسه میزدیم و تو برایم تصویری از روزهای گذشته ام تا حال را به چشمانم میکشیدی شاید آن هنگام که بر تاب سوار بودم و تو مرا به اوج روانه میساختی و شاید در آن لحظه ای که با هم کلی درد و دل کردیم را هرگز از یاد نبرم و باز هم در کنار تو بمانم این شهر اگر تمام کوچه هایش خاطره شوند باز هم خاطر امشب که در کنار تو اشک ریختم و تو نیز با من گریستی از یادم نخواهد رفت چرا تاکنون از حضورت بیم داشتم و از تو فرار میکردم تو وفادارترین عاشقی بودی که همیشه در کنارم حضور داشتی شاید چون انسان نبودی ، کوچه های شهر هر چقدر هم تاریک باشند و خوفناک دگر هراسی از آنان ندارم این دنیا برایم قشنگی لبخندی کودکی را خاطره ساز میکند که وقتی در انتهای کوچه گل میفروخت ، گلهایش را با عشق از او خریدم و تقدیم خودش کردم به راستی که او میداند لبخند رضایت آدمیان همان لبخند خدا است بر من ! تاریکی نیز زیباست زیرا تصویر خاطراتم را بر آن نقاشی میکنم یادت هست آن اولین بوسه را در تاریکی کوچه پشتی هراس ای که از پلیس داشتیم را ؟! ترسی که از همسایه ها داشتیم همه به خاطره امروز تنهایی ام تبدیل شد ! لرزش دستانم هنگامی که تو را به خاطر اشتباهت ترک کردم دویدنت برای برگرداندم سکوتی که آن شب علی را به یک شو من تبدیل کرد اشکهایی که از بی گناهی ام سرازیر میشد یادت هست رقصمان در بم بست قائم را ! شاید اینها تنها خاطره هایی از یک دوستی ساده باشند و من برای مرورشان امشب به همراه دوست جدیدم تنهایی یه تک تک آن مکانها رفتم به همراه او آه کشیدم و به احساس عمیقم نگاهی انداختم آیا کسی هست که عمق آنرا بفهمد دوستم پاسخم را داد : نه خود را به من بسپار بگذار با هم از همه دنیا بی نیاز باشیم ای رفیق قدیمی ،تنهایی، تو چه خواهانش باشم چه نباشم با منی .....

این نیز بگذرد........

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 0:49  به قلم لعیا افخمی  | 

ای نازنینم غم تو غم منه ای بهترینم اونی که دوست داره این دخترک غزل فروش قصیده گویه که تو رو در صداقت عشقهای آسمانی برگ برگ سپید این کاغذها وارد کرده ، از اون روزی که در کنار یکی دیگه دیدمت عاشق وسعت روحت شدم عاشق عمق فکرت شدم تو هم مثل خودم زمینی نبودی تو هم بالت شکسته شد از زخم این آدمیان کوته فکر تو هم دلت آزرده شد از بی مهری ها ، ای پرنده رویاهایم بالت را من برایت خواهم ساخت، دوباره از نو پرواز را به تو خواهم آموخت و بعد همچو پرنده ای عاشق به تماشای پرواز احساست خواهم نشست و بر تو بدرود خواهم فرستاد شاید که تو آرزوی مرا نیز که در دوردستها دیده ام به ثمر رسانی تو جایت در این ویرانه بی برکت ازعشق نیست تو همان اسطوره حقیقی عشقی که در این پستای خاکی متولد شد تو در آن بالاها  جزیی از فرشته هایی کاش مرا نیز با خود همراه سازی ،باشد که من نیز توان بال گشودنم را بازیابم و اینبار در همان جایگاهی که بدان متعلقیم جامی از شراب نامستای عشق بنوشیم، به سلامتی روزهایی که برای بالا رفتن، از کوچکترین تا بزرگترین خطرها را به جان دل میخریدیم .ای بهترین بیا به وسعت زیبایی بالاها بنگر ،بیا در آغوشم تا در کنار هم آرام باشیم و دستم را بگیر تا احساس کنونی ام تو را آتش زند به راستی این آتش ارزش سوختن را دارد زیباست و آزاد وزبانه میکشد به هر سو و هر جا ای بهترین تو در من حضور داری اگر گاهی خسته ام اگر گاهی دلشکسته ام از من خرده مگیر... من تو را در اولین دیدار با دو بال دیدم پرواز کن خصلت زمین از آن تو نیست تو زمینی نبودی برایم ، وقتی تو رادر اینجا با خصلتهای این آدمیان نقاب بر چهره میبینمت خودم را بی کس نمیبینم تو هم پرواز منی با من پرواز کن سهم تو بزرگی است نه کوچکی این پست خصلتان ؛ دستت را در دستم بگذار بالهایت را باز کن تا به تماشای این سهم آدمیان از زندگی در زمین ُ.از آن بالا رویم آنگاه خواهی فهمید که چرا افسوس دلبستگی ات به این خاک را میخورم آنگاه جایگاهت را خواهی دید و خود نیز از خود خرده خواهی گرفت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:58  به قلم لعیا افخمی  | 

 

شاید کمی زود باشه که بخوام بگم مفهوم زندگی برام تغیییر کرده ولی روز به روز این تغییر در روحیاتم بیانگر شروعی تازه است خدایا اینبار نمیگم عاشقم چون نیستم ولی چه چیزی در من شور و هیجان های کودمانه ام را دوباره زنده کرده وفریادهای شعف بارم غمهایم را رو به سمت آزاد گشتن از حفره گلویم هدایت میکنند، گاهی آنقدر رهایم از همه چیزکه پرواز خیالم مرا تا به جایگاه حوریان اوج میبرد و آنگاه تمامی آدمها به کوچکی دنیای کوچکمان دیده میشوند و مسائلی که برایشان آزرده میشوم دگر به چشم نمی آیند و ای کاش همیشه در اوج این خیال بمانم ویا در آن احساس کودکانه ی لحظه ای که سوار بر تاب مرا به بالاها هدایت میکنی وحتی گردش چرخ فلکی که بر آن قهقه خنده هایمان و ترس مبادای گیر دادن مامورین هتل به آن هیجانی دو صد برابر میدهد وای که گویی آنان نیزدلتنگ مان شدند زمانی که ما نمیخندیم وسکوت آن پارک متروکه باز میگردد همان دو نگهبانی که گویی ما را زیر نظر دارند،! نه آنان نیز حسرت کش آزادی کودکانه مایند آنان نیز با حضور ما شاد میشوند من رها شدم رهای رها از هر قید و بند دنیوی اینبار صدای خنده هایم از ته دل به گوش همگان میرسد حتی اشک ریختنم برایم به راحتی خندیدن گشته بگذار اشکهایم دیده شود زیبایند به شفافی دلم به زلالی طیتنم احساسم آزاد است و من بارها بر بال او پرواز میکنم دنیا از این بالا زیباست گرچه در پایین نیست ولی زیبایی اش برای من که خواهانشم ،و زشتی اش ارزانی آنانی که خود آنرا آلوده کردند ، گاهی به کارهایم میاندیشم لی لی بازی کردن در جاده ای خارج از شهر در مقابل چشمان متعجب کودمانی که در فاصله ای نه چندان دورتر از ما از حرکت وا مانده اند یا دویدن در جاده ای رو به خیابان اصلی سجاد و سو بالای ماشینهایی که آنان نیز وا ماندند اینها خاطره نیستند اینها انگیزه هایی از جوانی من اند و در من باقی میمانند ......                 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:55  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

وقتی به کسی فکر میکنی که اصلا بهت فکر نمیکنه وقتی رفتارهای شبیه به عاشقان یه نفر تو رو درگیر عشق میکنه و خالصانه بوسه بر لب اونی که فکر میکنی عاشقه میزنی وقتی خودت رو در آغوشش رها میکنی و در نهایت وقتی همه چیزو بابت یه اشتباه از دست میدی نترس  ای دخترک ساده لوح هر چقدر هم که اشتباه کردی وقتی بهش فکر کنی قشنگ بوده چون احساس تو مقدس بوده و تو رو به خدای خودت نزدیکتر کرده شاید این حقت بود تا زود اعتماد نکنی ولی تا همین جا بسه ای دخترک از این عشق پر برکت استقبال کن تو رو از ساده لوحی درآورد تو رو با مسائلی روبرو کرد که به رشدت کمک کردن تو دیگه دختر ته تغاری بی پناه مامان و بابا جونت نیستی بزرگ شدی پشت مامانت قایم نشو بیا بیرون مسائلو در آغوشت بگیرو حلشون کن خیلی ها رو تو حساب میکنن این یعنی تو قابل تکیه کردنی خیلی ها با تو رازهاشونو در میون گذاشتن این یعنی تو قابل اعتمادی به خیلی ها کمک کردی بی توقع و این یعنی میتونی به خودتم کمک کنی شروع دوباره بهتر از پایان بی سرانجامه پس دوباره شروع کن دوباره متولد شو تو لایق بهترین هایی اینو مطمئن باش خودت هوای خودت رو داشته باش......

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 1:30  به قلم لعیا افخمی  | 

ای اسطوره زندگی دوستت دارم برای رسیدن به ساعت دیدارمان شنیدن صدای ثانیه شمار برایم طنینی ازجنس لالایی های مادری است که طفل نا آرامش را آرام میکند لحظه لحظه زندگی ام مملو از حضور توست ای ماه تابان آسمان تاریک دلم روشنایی ات آرامم میکند و مرا از هراس جاده های تاریک بی کسی هایم رها میکند چگونه مرا پیدا کردی من سالها به دنبالت گشتم لحظه لحظه ام را با رویای حضورت سپری کردم ولی تو در همان لحظه که اراده کردی پیدایم کردی در آغوشم گرفتی و گرمای بوسه ای از عشق را برلبهای تشنه ام نهادی من آتش گرفتم سرخ شدم از ثانیه ای که اینبار در دنیای حقیقی در آغوشت گرفتم خاطراین لحظه همیشه درذهنم زنده میماند شاید اینبار رویایی در کار نباشد و تو برای همیشه در کنارم بمانی شاید اینبار دگر هراسی از گشودن چشمانم نداشته باشم چون اینبار تو را در بیداریهایم خواهم دید زیبایی لمس کردنت با سر انگشتانم را در هیچکدام از رویاهایم ندیده بودم تو کیستی که اینگونه منقلبم میکنی ؟ در تو چه دیدم که در کسی جز تو نمیبینم ؟! وای اگر دگر باره تنها بمانم اینبار بی شک خواهم مرد اینبار دگر نمیتوانم رویایی را جایگزینت کنم آن لحظه ای که در کنارت رقصیدم در آغوشت گرفتم بوسیدمت با تو چرخیدم خنده های از ته دلم، همه اینها بدون حضورت برایم بی معنی اند تنهایم نذار بگذار لحظه ای هر چند کوتاه مانده ار عمرم را با آرامش بگذرانم ..................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:48  به قلم لعیا افخمی  | 

کاش به جای جا گذاشتن خاطراتم بر سپیدی این کاغذها بر آنها بدرود میفرستادم و ای کاش میتوانستم بر جاده های شب بی کس قدم بگذارم و تنهایی ام را با او قسمت کنم و مهتاب نظاره گر غم و اندوهم بود نه بالش نم زذه زیر سرم که گرچه زبان اعتراض ندارد ولی از بی رنگ ورویی اش میتوان فهمید که او نیز از آه ناله های شبانه ام گریزان است من نیز خود ز خود گریزانم کاش امشب مهمان دل جایی جز این چهار دیواری بی احساس بودم چقدر شبهایی که گریستم و دمی از سر مهر و محبت نزد ! وای خدایا وقتی از آدمها نمیتوان انتظار داشت این اتاق چه گناهی دارد تمام وجودم شده انتظار از همه ی آنچه در آرزویش بودم و تاکنون بدانها نرسیدم به راستی خواهم رسید ؟!  جوابی برایش ندارم شاید روزی ! آن روز باید نزدیک باشد زیرا که دیگر تاب انتظار را ندارم برایم کافی است خدایا میشنوی کافی است بگذار من هم لحظه ای به انتظار فردا امیدوار باشم بگذار با فنجانی چای به استقبال طلوعی دوباره که در آن کبودی آسمان شب جایش را به سپیدی صبحدم میدهد ، بروم . من نیز هر روز به امید دیدن آرزوهایم چشم میگشایم و بر زندگی لبخند میزنم ولی در نهایت این آرزوها هنوز در قاب تفکراتم باقی ماندند و از دور برایم دست تکان میدهند دگر برایشان اشک نخواهم ریخت شاید من نیز باید با آنها خداحافظی کنم پس خداحافظ ای آرزوهای دست نیافتنی بروید بر خانه دل  هر کس که میخواهید هیچ کس نمیتواند مرا شکست دهد حتی شما که خودم بتتان کردم و خود نیز آنرا خواهم شکست دگر توان غم خوردن و فریب خوردن را ندارم میخواهم تنها بمانم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:12  به قلم لعیا افخمی  | 

در تالالو نگاهش گم شدی و در پس آن شهوتی که بر لبانت، تبسمی شد از شکست رویایت را ندیدی ! آری به خیال خود به آرزویت رسیدی و ای وای بر تو دخترک ساده لوح، باختی ! آری باختی به لحظه ای سپردن خود به التماس بوسه ای که نتوانستی وسوسه اش را از خود دور کنی  و ...... آه و آه که هر چه گویی دگر ثانیه ای را حتی به تو بازنمیگرداند به تو خواهم گفت چه کنی ای عشق که مرا اینگونه سزاوار رسوایی میبینی و از دور دست تنها بر من لبخند میزنی ، همین حالا از خانه دلم برو دگر تاب و توان عاشقی را ندارم من آن کسی نیستم که بر خیال خام خود نقاشی کرده ای من درست در همین لحظه ای که تو برایم خاطره ای دگر را به تصویر میکشی تو را ترک خواهم گفت تا شاید معنای ترک گفتن را بفهمی و دگر برایم رویایی را به بهانه زیبایی اش در ذهنم ، به تصویر نکشی آری تو هم باید لحظه ای تنهایی را بچشی تا اینگونه همه را به آغوشش روانه نکنی ....چقدر بر بالهایت نشستم ومرا به اوج خیالهای دروغینی که تنها در ابرهای خیال نمایان میشوند بردی وبعد لحظه ای به اندازه حسرتی ماندگار بر دلم گذاشتی وای که چقدر با من بازی کردی و من  دوباره چو طفلی پاک خیال از خاطراتی که مچاله کرده بودم در پشت سرم ، به خیال یافتن نیمه گمشده ام دوباره وارد در این بازی شدم  و در انتها باختی که جوانمردانه باید میپذیرفتم ولی ای کاش جوانمردانی بودند و برای دیگران فدا شدن را معنی میکردند و آنگاه تو نباخته بودی بلکه اسطوره ای در خاطره ی آیندگان میشدی و از تو به عنوان یک قهرمان فدایی عشق یاد میکردند نه بازنده ای فریب خورده !!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 13:22  به قلم لعیا افخمی  | 

دخترک در سیاهی شب خود را پنهان نکن دخترک سرت را بالا بگیر تو همانی که بودی تنها بوسه ای از

اعماق وجودت هدیه اش کردی ای دخترک ترسو نترس شاید که تنهایی قسمتت نشود شاید اینبار هر

لحظه ات طعمی چون بوسه ای بر گرفته از عشق باشد او هماه مرد  توست . گویی گرمای بدنش

آشناست و تو دگر باره چون همیشه یخ کرده دوری او نمیشوی . پسرکی از جنس قصه های تو .

 

- اینجا چه میکنی با من چه میکنی ؟

ـ آمده ام برای بردنت به دنیای خودم . تو از جنس این دنیا نیستی طعم بوسه هایت را دوست دارم

راستی چه به همراهش بود که اینگونه مرا منقلب کرد؟

ـ پسرک قصه هایم تو را با شیره وجودم بوسیدم تو را از اعماق قلبم بوییدم و لبهایت را لمس کردم بر

لبهایم تا خاطر این روز بماند گر روزی مرا ترک گفتی بدانم بود روزی که آن که را میخواستم یافتم و

بوسیدم و بوییدم وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی !

ـ من به خواست تو آمده ام کجا بروم کجا را دارم که بروم در کنار تو آرامم حضور تو بودنم را توجیه میکند

دوستت دارم  به اندازه دنیای پاک وجودم

ـ مرا تنها نمیذاری ؟ من سالهاست در انتظارت بوده ام همیشه در رویاهایم بودن با تو را میدیدم و اکنون

در مقابل چشمانم نشستی تو تمام وجودمی چرا که برخواسته از خواست درونمی . میخواهم در کنارت

سر بر شانه هایت بگذارم مرا نوازش کن بر گیسوانم دستی از احساست بکش و صورتم را با سر

انگشتانت غرق عشق کن بر لبانم بوسه از عشق بزن تا غرق در گرمای حضورت شوم من خواهان

آرامش در کنار توام  مرا آرام کن کاش میتوانستم هر روز و هر شب در کنارت باشم و محو تماشایت شوم

کاش میتوانستم  در حضور ستاره ها تو را در آغوش بگیرم کاش میتواستم هنگام طلوع خورشید به امید

دیدن تو چشمهایم را بگشایم کم مدتی در کنارت بودم ولی همین مدت برای بودنم تا مادام العمر چه با

خودت چه با خاطرت کافی است .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:4  به قلم لعیا افخمی  | 

 

در آیینه نگاه میکنم این کیست در مقابلم او بر من لبخند میزند گویی او مرا شناخته و من هنوزم مات

هوییت اش مانده ام تو کیستی ؟ مرا میشناسی؟

 ـ آری من خود توام من همانم که روزگاری شادیت شاد میکرد مرا و غمت غمگین دو عالمم تو کیستی

؟تو دگر من نیستی تو خود را زود در دیگری حل کردی و مرا فراموش کردی به یاد می آوری فریادهایم را

بی وفا ؟ به یاد می آوری بر تو زانو زدم بمان عاشق نشو تسخیر که شدی که از من سزاوارتر بود ؟ مرا

برای که. تنها گذاشتی که اکنون در کنارت نمیبینمش ؟

ـ مرا ببخش ای خود من مرا دوباره آرام کن ای دخترک تنها من نیز چو تو تنهایم ولی چون تو آرام نیستم

متلاطم گشته ام خروشانم چرا باید عاشق میگشتم ؟

ـ تو قدر وفای خود ندانستی تو قدر صفای خود ندانستی تو قدر صافی و جلای خود ندانستی تو خود را به

دیگری باختی به بهای عشق ؟ به تو گفته بودم عشق وجود ندارد به تو گفته بودم تنهایت میگذارند چرا

چون دخترکان خردسال دستهایت را بر گوشت نهادی تا صدایم را نشنوی وقتی گریه کردم برایت تو

میخندیدی برایش وقتی ماتم زده بودم در فراغت تو  میرقصیدی در کنارش وقتی خواستم در آغوشت

بگیرم چه کردی ؟! آری.میدانی که اکنون شرمگین گشته ای سرت را از من برگرداندی و خود را در آغوش

او نهادی رویایم تو بودی رویایم موفقیت های تو بود رویای تو چه بود پاسخش سکوت توست اکنون چرا

خود را کنار گذاشتی تو برای خود خودی بودی اکنون که نیستی به کجا رسیدی؟!

ـ به هیچ رسیدم به پوچ رسیدم به آنچه وقتی میگفتی از عصبانیت بر تو فریاد میزدم و تو را برای دیگری

میشکستم من خود به کرده ی خود آگاه ام ولی گذشته در دست زمان بی رحم ای است که تنها کارش

به یادگار گذاشتن تصویر آن است میدانم تو از من بیزاری میدانم من تو ی من را آزرده ام تنها از تو می

خواهم ای خود من مرا ببخش گرچه من به خود پشت کردم ولی تو هنوز مرا گاهی از دور حمایت میکنی

من خسته ام چون اسیری که در دوران اسارت احساس آزادگی میکرده و تازه فهمیده در اسارت بوده مرا

رها کن مرا ببخش

ـ ای عزیزتر از جانم تو را باز در آغوش میگیرم دوباره میسازمت و دوباره به تو و حضور خود در تو خواهم

بالید ما تنها نیستیم من توام و تو منی و هنوز هم با همیم .....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 2:0  به قلم لعیا افخمی  | 

سیاهی شب مرا در بر گرفته من اینجام در همان کوچه ای که در اولین روز دیدمت پرسه میزنم در

مقابل شوگر و خاطره آشنایی عجیبی که از کجا به کجا رسید  از مقابل چشمانم میگذرد

میخواهم به تو باندیشم و کمی با مرور خاطرات دلتنگی ام را التیام بخشم ولی نه تو را میخواهم

خودت را خاطرت که همیشه با من است خواهد ماند کاش هیچ وقت ندیده بودمت و از عمق

احساست به خود آگاه نبودم چگونه توان روزی که باید از تو جدا شوم را . بدست آورم امکانپذیر

نیست مگر اینکه قسمت دوباره چنگی در میان خواسته هایم زند و تو را زورکی از میان نظرم

بردارد هر شب برای فردایی در کنار تو چشمانم را میبندم و صبح را با نجوای خاموشی از سکوت

عاشقان شروع میکنم در کنارت آرامم گویی بر روی امواج آرامش بخش دریای بی کرانه عشق

شناورم و امواج دریا مرا چو دستان تو در آغوش گرفتند و آرام همچون آغوش مادران لالایی

میدهند تا به ساحل رسم ساحلی که آنسویش نمیدانم چه چیزی در انتظارم است ولی وقتی

خود را در آغوش تو تجسم میکنم دلیلی برای  نگرانی ندارم همه چیز در کنارت اطمینان بخش

است   برایم چقدر خاطرت زیباست نوازش سر انگشتانت تپشهای قلبم را ریتمیک میکند آری

نوایی از احساس تبلور یافته توست که روز به روز در من حضوری شگفت دارد همان حسی که

کلمه کلمه این نجواهای من میشود و بر  روی سپیدی کاغذ نقشی از احساس دو عاشق

میشود احساس عجیبی دارم صدای نفسهایت در گوشم میپیچد هر لحظه با تو صحبت میکنم

گویی لحظه به لحظه با هم هستیم در تمام این خاطراتی که از ما بر روزگار جا میماند شاید روزی

که نبودیم به این روزها حسزت بخوری ولی من از اکنون حسرت میخورم

خداحافظ ای تمام امیدم .......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:45  به قلم لعیا افخمی  | 

دستامو بگیر که نوازشهات گرمم میکنه دلم برات تنگ شده به اندازه همین چند ساعتی که ندیدمت دلتنگم گرچه همیشه در کنار خودم احساست میکنم هنوز هم گرمای دستات تو دستمه چه زیباست تجلیرویای تو چه زیباست آرامش خیال . بارها در خیالم این لحظه ها را تجسم کردم چقدر این عشق زیباست چقدر پاکی نگاهعاشق زیباست معصومیت وجودت رو دوست دارم تو پاکی مثل همون عاشق پاکی که در رویام بود تو همون نیمه گمشده ام بودی چه  دیر پیدات کردم حالا که جانی در بر ندارم حالا که خشک و خمیده از روزگارم چقدر خسته شدم چقدر دور بودی از من و نزدیک به من دلم .جانم .قلبم در جستجوی تو پیر گشتند مرا جانی دوباره ده مرا با خود  به آستانه شهر وفا ببر من از این دنیا خسته ام به امید پرواز بر بالهای تو در کنارت تکیه زده ام صدایت کردم هر شب وروز اکنون که جواب دادی بمان تنهایم نگذار من با تو هستم بی تو چیزی برای هستی ندارم وقتی چشمانم بر هم میرود تو بر من لبخند مبرنی مثل همیشه دستت را به سویم دراز کرده ای راهی در امتداد توست که روشن است و من از سوی تاریکی به سمت تو دوان دوان از این سوی تاریکی به سوی روشنایی تو.میدوم آغوشت بر روی من باز است باد میرقصد در سرتاپایم میلولد و یاری ام میکند که خود را با شتاب در آغوشت بیندازم  ای پاره تنم بگذار آرامش گیرم سالهایی که از تو دور بود خیلی سختی کشیدم چقدر شکستم در جستجوی تو چقدر خسته  ام اکنون در حضور تو مرا در آغوش بگیر و ببوی بگذار پیچش موهایم در رقص باد بر روی دستان تو تجلی گر زیبایی تصویری واقعی از یک رویا شود بگذار صورتت را ببویم که بارها نسیم بوی تو را برایم به ارمغان آورد چقدر منت آسمان را کشیدم تا برایم ببارد تا اشکهای دلتنگی ام را بر دیگران برملا نکند چه زجرها از فراغت کشیده ام ای خدا تو نیتم را میدانی تو صداقت عشقم را میدانی تو  زیبایی عشقم را میبینی تو سالها دعاهای شبانه ام را شنیدی بر من صبر را پیشه کردی بر من انتظار را نتیجه کردی این زیباست این صبری که انتهای آن تو هستی زیباست این انتظاری که با قدمهایت مسبب تپش قلبم میگردد طنینی از عشق در وجودم مینوازد من مستم سر خوشم از زندگی من تو را خواهم با تو میمانم تا بمانی و بمانم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:36  به قلم لعیا افخمی  | 

چقدر تنهام چقدر دلواپسم برای شبای بی کس ام

کمی در کنار تو آرام میشوم ولی لحظه ای بعد ناآرام میشوم

چقدر دروغ دیدم امروز . چقدر دنیا را تیره و تار دیدم امروز !

چرا این همه بی وفایی چرا این همه پر مدعایی !

مگر کیستیم گر بگیرند عشق را از ما ؟

همه از خاک هستیم از خاک

همه بر هم دروغ میگویند به راحتی

همه دور از هم بد میگویند به راحتی  

همه نفس را پای عیش میبازند وقتی باختند دست را به سوی روبرو اشارت میسازند

چگونه میتوان از این زمین پرواز کرد

برای رفتن شاید . باید بال فرشته ها را ناز کرد

من نخواهم این دنیای زورکی

من نخواهم عشق های دروغکی

من از خود برتر نبودم هیچوقت . چرا که هر چه بودم برای خالقم بودم و بس

همیشه خواستم حق بندگی را ایفا کنم گر توانستم به آن افتخار کنم.............

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:0  به قلم لعیا افخمی  |