تبليغاتX
دنیای درون

خیلی خسته ام اونقدر که هر وقت از خواب بلند میشم بازم ذره ای از احساس خستگیم کم نشده این روزها همش میخندم ولی نه از سرخوشیم نیست خنده هام آه دلمه آهی که چشمهام دیگه توانایی یاری کردنش رو ندارن پش مجبورم از خنده هام استفاده کنم خدایا تو هم با منی و این تنها دلیل بودنمه نه حسرت گذشته رو دارم نه حال ولی حسرت آینده ای نا معلوم تنها چیزیست که برای من باقی مانده خدایا اینده ارزونیه آنهایی که دل به این دنیای بی وفا بستن دگر آن را هم  نمیخواهم فقط مرا همراه خود ساز بگذار از این بستر بگذرم رهایم کن ! آری هیچ توشه ای جز عشق ندارم و همین برایم کافی است البته اینبار این عشق از آن توست نه هیج موجود نالایق بشری!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:32  به قلم لعیا افخمی  | 

سلام ای صفحات دلتنگی هایم باز هم مرا به سپیدیهایتان راه دهید میدانم که با تشویشهایم شما را نیز آلوده میکنم ولی تکلیف چیست! جز شما که را دارم که تاب تمامی بیتابی های انباشته شده در دلم را آورد! اکنون نیز بی قرارم از آینده نا معلوم خویش متشوشم گرچه آدمی چه بداند و چه نداند گریزی از آنچه پیش رویش است ندارد دلم هوای باریدن کرده ولی اینبار آسمان با من همدل نبود که ببارد و محرم اشکهایم شود اینبار آسمان آبروی مرا خریداری نکرد و من باریدم و راز چشمان سیاهم بر ملا شد خدایم کجایی به دنبالت میگردم گرچه میدانم ایراد از چشم دل من است که بینایی اش را ز دست داده دلم غبار غم گرفته چشم دلم بس بارید چون نابینایی سرگردان گشته که به دنبال عصایی است که او را به سوی روشنایی بازگرداند خدایا دستت را بده حال که توان راه رفتنم نیست بگذار با دستان تو پرواز کنم خدایا خسته شدم بس گفتم از این دنیا بیزارم چگونه نفرتم را اثبات کنم گرچه یقین دارم اثبات کرده ام بگذار نزد فرشته روم آخر دوری اش برایم عذاب شده اگر اینجا دوزخ است به خداوندی خودت پاک شدم گرچه نمیدانم گناهم چه بوده ! ولی این را میدانم که برای رفتن خیلی وقت است آماده ام ......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:4  به قلم لعیا افخمی  | 

پريناز دختري كه در اولين نگاه عاشقش شدم همان عشق در نگاه اول معروفي كه هر كسي طعم شيرينش را براي يكبار در زندگي ميچشد بعضي محكم به آن ميچسبند رهايش نميكنند و يكي مثل من از او غافل ميشود و تا مادام العمر حسرت آن لحظه را خواهد خورد خدايا مرا ببخش اگر هنوز هم نگاهي بر چهره گناهكارم مياندازي....

 

پريناز اي ماه زيباي من هنوز هم تلالو ات را در درخشش ماه ميبينم چراكه بيشك اقامتگاهت در آنجاست كاش مي آمدي اينگونه معصومانه از برم نميرفتي و رفتنت را كابوسي براي شبهايم نميكردي خاطره مرگت بر ذهنم حك شده گفتم شايد با گفتن آن لحظه آرامش يابم.....

وقتي براي اولين بار ديدمت معني عشق رو با تپش سريع السير قلبم فهميدم از خجالت و شرم مباداي فهميدن احساسم به خودت سرم را انقدر پايين انداختم كه نقش چشمانت را بر آسفالت كوچه تجسم ميكردم شيرين سخن ميگفتي و مرا دو صد چندان عاشق خود كردي اين چه غريزه اي بود كه مرا وادار به نزديك شدن بيشترم به تو ميكرد تو واقعا چون پري برايم ميدرخشيدي آنچنان مرا معطوف خود كردي كه در همان سالهاي حساس زندگي براي ورود به دانشگاه تنها در ادبيات نمره قابل قبولي ميگرفتم و بر برگه هاي امتحاني ام نقشي از صورت تو با دستانم ميبستم و اين عاشقي مرا تا سر حد روانشناساني برد ، به توصيه مسئولين دبيرستانم و به خاطر نگرانيهاي مادر و پدرم براي متحول شدن پسرشان با يكبار ديدن دختري كه بارها از كنارم عبور ميكرد و من انقدر مشغول در درس خواندنم بودم كه هيچگاه متوجه حضورش نميشدم ولي آنروز كه براي پرسيدن چند سوال درسي نزدم آمد آنچنان محوش شدم كه نتوانستم جوابي براي سوالش بدهم و اوضاع انقدر بيريخت شد كه به گمانم خود او نيز فهميد و تعللي نكرد و رفت ؛ بعد از آمد و رفتهاي يك شاگرد اول رياضي به مطب روانپزشك براي يافتن جوابي كه مابقي اطرافيان غافل از درونم در جستجويش بودند از ساده دلي عاشقي ام استفاده كردند و پي به راز درونم بردند مادرم با فهميدن اين موضوع خوشحال شد ولي پدرم به دليل كم سن و سال بودنم مخالفت ميكرد(البته اون موقع فكر ميكردم دليلش اين بود) و انقدر بر مخالفتش اصرار ورزيد تا سر حد كناره گيريه من از درس در عكس العمل كارهاي او .تصميم خود را گرفتم و از خانه پدري رفتم و براي فرار از فكر دختري كه اهل خانواده ا صيل بود و محال بود او را به پسري با شرايط كنوني من بدهند از شهر خود نيز رفتم پريناز در ذهن من رشد ميكرد و من به هيچوجه نميخواستم او را از ذهنم بيرون كنم مشكلاتم و گذراندن زمان فراغم از او را با روياي در آغوش گرفتنش ؛ ميگذراندم در كار تجارت با سن كمي كه داشتم روز به روز پيشرفت ميكردم و در همان شهر كوچكي كه بودم اسمم به معروفيت پيچيد و داراي مقام و شخصيتي بيش از سن خويش گشته بودم كه اكنون دست بر هر دختري ميگذاردم او را تقديمم ميكردند ولي از نظر من خنده دار بود زيرا كه  هيچكدام پريناز نميشدندنميتوانستند جاي او را براي من پر كنند او تمام وجودم را احاطه كرده بود تا حدي كه من تنها براي رسيدن به عشق و آرزويم ميخواستم اوج بگيرم! يعني ميشد ؟! فكر اينكه او قسمت من نشه و قسمت ديگري باشه يا خانواده اش او را، عروس روياهايم را، به من نسپارند از كابوسهاي شبانه روزي ام شده بودو مرا متشوش ميكرد بالاخره با تمام جسارتم تصميم به بازگشت به شهر خود پس از 10 سال سپري كردن عمرم در اين خلوتگاه عاشقي شدم ،ولي دير شده بود پدرم مرده بود و عذاب وجداني به اندازه 10 سال لجبازيهايم و دوري ام از او برايم باقي گذاشته بودو مادرم آنقدر نحيف و بي پناه شده بود كه با ديدن من نوري از اميد براي تكيه كردن به من در بي سوئي چشمانش آشكار شد و من باز هم نميتوانستم به خواسته ام برسم باز هم انتظار ، فرداي روز بازگشتم تمام سرمايه اي كه در اين 10 سال اندوخته بودم را به همراه ارث پدري بكار گرفتم و از خانه قديمي مادري ام عمارتي بنا كردم كه كا خ آرزوهايم شود و تجلي روياهايم را برايم امكان پذير سازد 3سال طول كشيد و من آنقدر سرگرم ساخت روياهايم بودم كه به اندازه سه قرن در تك تك زوايايش خاطره آفريدم خاطراتي با حضور پريناز كه البته همگي تجسم  ذهنم بود و بس ! مادرم با بازگشت من و گذشت اين 3 سال خيلي بهتر شده بود ولي بر اثر يك عارضه مادرزادي قلبي قلبش دوام نياورد او نيز از كنارم رفت و من اكنون بي پناه  بي پناه بودم و تنها انگيزه ام را براي بقاي زندگيه پس از دست دادم مادرم پريناز ميدانستم ولي با اين حال مرگ او بر من زخمي عميق گذاشت به اندازه يكسال ديگر مرا غارنشين كرد و اگر صداي درب عمارت را نميزدند شايد اين روند ادامه ميافت تا سر حد جنونم ! وقتي از افكارم بيرون جسنم و به سمت درب منزلم رفتم با برداشتن هر قدم طپش قلبم بيشتر ميشد حسي آشنايي كه با اولين ديدار پريناز به آن مبتلا شدم يعني اوست ؟! دگر تحمل برداشتن قدمهايم را براي رسيدن به درب منزل نداشتم مثل طفلي پراز انگيزه براي باز كردن دربي كه رو به آرزوهايش گشوده ميشود ، دويدم درب را باز كردم آري خودش بود با يك بچه !

- سلام آقاي محجوبي راستشو بخواين من چند بار تو اين يكسال بعد از مرگ مادرتون اومدم اين جا ولي نبوديد ! يا در رو باز نكرديد ميخواستم بگم كه مادرتون قبل از پيدا شدن شما يك يادداشت از خودش و پدرتون پيش مادر من گذاشته بود كه به شما بديم گفتم تو اين روزا كه حتما دلتون خيلي براي جفتشون تنگ شده شايد اين يادداشت مرحمي باشه براي زخم دوريشون .....

هيچ چيز جز اون بچه منو متوجه خودش نميكرد يعني بعد از اين همه مدت انتظار او ازدواج كرده و اينم بچش بود ! واي خداي من نه ديگه نميتونستم طاقت بيارم همه اتفاقات شوم يهو رو سرم داشت آوار ميشد بي وقفه پرسيدم :

- اين بچه خودته ؟

چشماي پريناز از تعجب گرد شده بود انصافا سوالم ربطي به حرف پريناز نداشت ولي اگر ميدونستم متعجب شدنش انقدر زيباست زودتر از اينها وادار به تعجبش مي كردم براي اينكه كمي بهش از سلامت خودم اطمينان خاطر بدم  ادامه دادم :

- اخه انقدر زيباييش منو محو كرد كه متوجه دليل اومدنتون نشدم براي همين پرسيدم ، معذرت ميخوام ميشه حرفتونو تكرار كنيد ؟

دختر بيچاره كمي اطمينان خاطر پيدا كرد و بعد از تكرار مجدد جمله اولش ادامه داد:

- بچه من نيست من بچه دوست دارم اين پسر همسايمونه و از وقتي پدر و برادر كوچيكمو از دست دادم.... (درست همين لحظه بغضي رو صداش طنيني از اشك و آه افزود و از گوشه چشمش مرواريدي سفيد غلتيد اونقدر اين صحنه زيبا بود كه اگر نقاش بودم ميكشيدمش و اگر عكاس، عكسي از آن ميگرفتم و نقش بر ديوارهاي عمارتم ميكرم چشمان سياه پريناز كه غرق در درياي احساسش بودند و هر چند از گاهي موجي از آن بيرون ميجست و ساحل گونه هايش را تر ميكرد) 

دستمالي از جيبم بيرون آوردم او را تعارف كردم با ترسي از حجبش و در عين حال نيازي به گفتن دردش وارد حياط عمارتم شد لحظه اي اشكهايش و غمش را فراموش كرد و نقطه ديدش باغ اطراف عمارت و ساختمان عمارت بود كه من با سليقه خود آنرا ساختم و من خوشحال از اينكه ديگر نياز به پرت كردن موضوع نداشتم براي دور كردن پريناز از دردش شروع كردم به توضيح دادن در مورد بنا عمارت و ساخت و سازم ولي بعد از لحظه اي كه به پريناز نگاهي انداختم نديدمش گويي خيلي وقت بود كه داشتم براي خود حرف ميزدم!  در اطرافم به جستجويش پرداختم نديدمش ناگهان صدايش از دور به گوشم رسيد :

- آقاي محجوبي از كي به اين بي نوا غذا نداديد

بينوا؟!! منظورش از بينوا كي بود به سمتش رفتم كه ديدم بچه گربه اي در دستشه و داره نوازشش ميكنه لحظه اي به حال اون گربه غبطه خودم و خود را جاي او ميپنداشتم تا شايد احساسم ارضا شد ولي نشد به سمتش رفتم و گربه را از دستانش گرفتم با حالتي ارتعاشي دستش را كشيد و خودش را از كنارم جمع كرد حجبش را دوست داشتم به او با لحني آرام گفتم :

- اسم كوچيكم نيازه ميدوني كه ! نياز صدايم كن آقاي محجوبي به سن من نميخوره با من راحت باش ما سالهاست هم رو خانواده ي هم رو ميشناسيم نيازي به تعارفات نيست با من راحت باش من جنبه بالايي دارم اميدوارم خودت يه روز به اين حرفم برسي....

با چشمان نافذش تنها نگاهم كرد و گويي حرفهايم را نشنيده ادامه داد :

- من ديگه بايت برم آقاي..... نياز..

سرش رو پايين انداخت ومثل يك دختر بچه در راستاي باغ اطراف عمارت كه به درب خروجي منتهي ميشد دويد و از من مانند سايه اي دور شد و رفت ، ذهنم تا چند روز اين ديداررا تكرار ميكرد تا لحظات را براي خاطره اي مجدد بگذرانم اينبار تصميم گرفتم سر و ساماني به عمارت بدهم و شخصا از او براي ديدن محوطه داخل دعوت كنم بعد از يكماه خورده كاري به سراغ خانه پريناز در آنسوي كوچه يمان رفتم و با اميدي هر چه تمام تر بر حول و ولاي درونم غلبه ميكردم و لرزيدن دستانم را انكار! بعد از چند بار كلنجار رفتن زنگشان را به صدا در آوردم صدايي كه مسلما از خود او بود به همراه نسيم ملايمي بر گونه هايم برخورد كرد و در گوشم پيچيد:

- منتظر باشيد الان ميام

انتظار آن هم به دعوت او حتما دلچسب است ولي باز هم دلم براي زودتر آمدنش پرپر ميزد از درون فرياد ميزدم بشتاب اي اسطوره عاشقيهايم كه ديگر توان ايستادنم نيست بيا تا لحظه اي در ذهن تو را در آغوش بگيرم و آمدي..

- سلام آقاي ...

- فقط بگو نياز خواهش ميكنم ...

- او هوم نياز خوبيد ؟

-الان بله بسيار خوب به وسعت آسماني كه بر سرمان افكنده شده

-اوه شاعرانه بود به ادبيات علاقه داريد

- گرچه تمسخر بود ولي من تمسخر شما رو هم با كمال ميل ميپذريم در رابطه با سوالتون بايد بگم بعد از سالي كه با شما آشنا شدم فهميدم چقدر ادبيات رو فراموش كرده بودم و ..  بگذريم داشت يادم ميرفت من هر وقت شمارو ميبينم انقدر حرف براي گفتن دارم كه موضوعات اصلي رو فراموش ميكنم (با هم خنديديم) غرض از مزاحمت دعوتتون به عمارت بود به خاطر علاقه اي كه براي ديد اونجا داشتيد گفتم حالا كه كاراش تموم شد چه كسي بهتر از شما در موردش ميتونه نظر بده ؟

- آقاي نياز متاسفانه مادر من بد حال هستن و من الان داشتم روانه بيمارستان محلي ميشدم باشه سر يك فرصت ديگه شرمنده ..

- اوه بله اين واجبتره من ماشينم دم دره حاضر شيد با هم ميريم

- باعث زحمتتون ميشيم....

- تعارفات رو بذاريد كنار اگر مادر خودمم بود همين كارو ميكردم چه فرقي ميكنه ( لحظه با بردن اسم مادرم بغض گلومو گرفت و پريناز هم از حزن صدايم متوجه شد و براي كمك به غرورم سرش رو پايين انداخت و از من دور شد ...در پي افكار خودم بودم كه نفهميدم كي اومدنو سوار ماشين شدن و پريناز به دليل تنگ بودن عقب ماشين مجبور شد جلوي ماشين بنشينه و به گوشه اي كز كنه و نجابتش رو بيش از قبل به رخم بكشه و من از داشتنش در كنارم لذت ببرم وقتي به بيمارستان رفتيم دكترا بعد از معاينه مادر پريناز رو جواب كردن آخه اون سالها بود كه به سرطان مبتلا بود و حالا ديگه روزهاي آخرش رو ميگذروند چقدر سخته كه به عشقت بخواي بگي عزيزترين كست داره ميره انقدر غرق در خودم بودم كه متوجه نشدم در كنارم چندبار منو صدا زده بود تا بدونه دكترا چي گفتن و از آخر مجبور شد تكونم بده و با تشويش بيشتر از قبل به دليل عدم حواس من حال مادرشو از من بپرسه فقثط گفتم:

- دعا كنين خدا دعاي شما رو مستجاب ميكنه و كاش لال ميشدم و نميگفتم كه گفته من چون آب داغي بر سر او ريخته شد و بر ديوار كنار بيمارستان سر خورد و از حال رفت ..

- پريناز حالت خوبه پريناز جان تو رو خدا من تحمل اين حال رو در تو ندارم پريناز....

از هوش رفته بود و دستهاش كه نميدونم كي گرفتم يخ كرده بود ديگه طاقتم تموم شده بود خاطرات از دست دادن مادرم از مقابل چشمم عبور ميكرد و من توانايي بازداشتنش لحظات تلخ و پاك كردنشونو نداشتم تحت تاثير خاطرات خودم و حال پريناز اونو در آغوشم گرفتم و كمي گريستم براي او ، براي خودم، براي مادرهايمان و پدرهايمان، من پدرمو نديده از دست دادم و پرينازمرگ پدرش وبرادر كوچكترش رو در حالي كه توي هواپيماي شخصيشان در حال اوج گرفتن بودن ديده بود سقوط اونها سقوط نيمي از شادابي او شده بود و اكنون نيمي دگر از شادابي اش در حال وداع با او بود تا به همراه مادر ش در قبري سرد فكنده شود ....

در حال و هوا و افكار خودم بودم كه پرستار بخش سراغم اومد پرسيد:

- شما شوهرشون هستيد ؟

و من وقتي به خود آمدم كه پريناز نيز كم كم داشت به حال ميامد و براي توجيه نحوه به آغوش كشيدن او مجبور به گفتن تك كلمه اي ساده ولي پر از ترس و واهمه از برخورد پريناز شدم:

- بله

پرستار بلافاصله ادامه داد:

- مادر زنتون همين الان فوت كردند از دست ما كاري بر نيومد متاسفم....

و پريناز بينواي تازه به حال آمده دوباره از هوش رفت و در آغوش من چون برگ لطيف رز آراميد و از گوشه چشمش اشكي سرازير شد جون شبنم بر گل و من اشكش را بوسيدم و او را فشردم و درست در همان لحظه با خود عهد بستم لحظه اي او را از خود دور نكنم و تنهايي اش را با تنهايي هاي خود پيوند دهم شايد كه ما با دردهاي مشتركمان مرحمي براي همديگر باشيم ....

نيمي از شب گذشته بود نزديكاي صبح بود با شنيدن صداي اذان پرينازم از خواب روحي اش برخواست و نيمي از چشمان زيبايش را گشود و اميد را در دلم زنده كرد به سمتش رفتم چون مطمئن بودم اگر متوجه اطراف نا آشنا اش شود فرياد خواهد كشيد آري او را بر تختي نهاده بودم كه روزگاري به اميد در آغوش كشيدنش ساخته بودم ولي اكنون او را به تن تخت سپاردم و بر امانت خدا لطمه اي به اندازه ي بوسه اي عاشقانه زدم ...

- سلام پريناز عزيزم حالت بهتره گلم؟

كمي به اطرافش نگاه كرد كمي به من براي لحظه اي وحشت زده دست به لباسهايش برد پس از اطمينان كامل از اينكه همونطوري اند كه از قبل بر تنش بودند كمي خود را عقب كشيد و پرسيد :

- مادرم؟

سكوت كردم ديگر جرات گفتن غير مستقيم ماجرا را هم نداشتم آخه بي روح شدن او مرا تا مرگ ميبرد و مي آورد ....

گريست : مرد؟ پس اونم منو تنها گذاشت حالا توي اون هواپيما 4 نفره 3 نفرشون هستن و منو مثل هميشه جا گذاشتن پرواز كنيد عيبي نداره من محكوم به سقوطم خداحافظ پدر مادر سيا كوچيكه مطمئنن تو از همه خوشحالتري برادر گلم حالا ديگه مامان پيشه توست....

دراز كشيد ساتن صورتي تخت آرزوهايم را با اشكانش پر از غم و آه كرد و من نيز در تاريك اي كنجي از خانه اي كه روزگاري رويايي از خنده ها و قهقهه هايمان را بر آن رقم زدم ،گريستم به ياد پدرم مادرم و به بي نوايي پريناز و غم و اندوه و زجرهاي عاشقانه خودم خدايا زندگي ما را چقدر با هم مشابه گرداندي فراغ و يتيمي ما اكنون غوغا كرده آه مادر پدر كاش بوديد و ما را به غم واگذار نميكرديد...

سپيده زد از پس سياهي شب ولي سياهي دل ما هنوز هم ادامه داشت قبر مادر پريناز رو در كنار پدر و فرزندش انتخاب كرديم و شبها و روزهايمان شده بود نشستن در كنار قبرستان خانوادگيمان و معصومانه گريستنهايمان طوري كه خود را هم فراموش كرده بوديم و در غمهايمان غرق بوديم و من كه تازه داشتم به خوشي عاشقي هايمان باز ميگشتم دوباره زير پايم خالي شد و فرو رفتم ولي اينبار يكنفر ديگه بود كه بر من تكيه كرده بود خواسته يا نا خواسته كسي را جز من نداشت و حتي نميفهميد كه در خانه من ميخوابد بر تخت من و من نيز در كنارش مي آرامم آنقدر در غهمايش غوطه ور بود كه هيچ از اطرافش نميفهميد و من خدارا شكر ميكردم كه در چنين شرايطي او را نزد خود دارم.....چند شب گذشت و پريناز روز به روز نحيف تر ميشد تصميم گرفتم من از خود و غمهايم رها شوم وتكيه گاهي محكمتر براي او گردم فرداي آنرو ز تمام خانه را از گلهاي عمارت پر كردم و صبحانه اي پر از مخلفات برايش درست كردم و بر بالينش آوردم پرده ها را كشيدم و تلالو خورشيد را هديه تاريكيهايش كردم از خواب برخواست با بي ميلي به صبحانه اش نگريست به او سلام دادم و برايش لقمه اي گرفتم و به دستش دادم نگاه كوتاهي بر من كرد و لقمه از دستان بي رمقش رو به پايين سرازير شد دستش را گرفتم و به سمت دهانش بردم:

- آهان اينجوري ميخورن فرشته كوچيك من بايد انقد بخوري تا جبراي اين چند وقتو بكني

معصومانه بر من نگريست گويي منو نشناخته بود  لبخند كوتاهي زد و دوباره دراز كشيد

به قدرت هر چه تمامتر بلندش كردم و با نيشخندي كه حالت شوخيمو تو جديتم نشون بده گفتم :

- نه اينجوري نميشه مثل اينكه لطافت به تو نيومده بايد متوسل به زور شد آهان دختر جون بيا بگير بخور

- مثل يه دختر بچه خودشو لوس كرد و از رو تخت بلند شد با زبون درازي رو به من كرد و ادامه داد:

اصلانم نميخورم حالا كه اينجور شد بهت ثابت ميكنم نميتوني منو وادار كني

به سمتش گريزي زدمو بازوشو گرفتم گفتم :

- من اگه ميخواستم زوري بدم كه تا الان لقمه صدومم خورده بودي كوچولوي من

به سمتم برگشت موهاش با شدت برگشتي كه به سمت من داشت به گونه هام خورد و چشماش به فاصله 2 انگشت با چشمام قرار گرفت توي اوج شيطنتهاش بازم اون ته ته چشش پر غم بود، تا متوجه نزديكي بيش از اندازه اش به من شد خودشو يه كم عقب كشيد و ترجيح داد بحثو ادامه  نده شايد ترسيد كه تحت تاثير قرار بگيريم چقدر محجوبيتشو دوست داشتم تنها فرشته اي بود كه نمود زميني برايم داشت و همون لحظه تصميممو گرفتم و بدون هيچ ملاحظه اي دلم به دريا زدم و دوباره به سمت خودم كشوندمش حالا ديگه كاملا گرماي نفسهاشو در برخورد با صورتم و تپش قلبشو به خاطر جسارتم و معذبيشو در عرق دستهاش كه تو دستم گرفته بودم حس ميكردم منتظرش نذاشتم و حرفمو بدون هيچ مقدمه اي گفتم :

پريناز فرشته من خيلي وقته تو دلم جا داري و تو رو از همون روز اول كه براي درس سراغم اومدي به دلم راه دادمو حالا ميخوام حرف دلمو بگم

ميون حرفم پريد انگشتشو روي لبم به نشونه سكوت گذاشت و لحظه اي اشك توي چشماش جمع شد خودش رو از من دور كرد و سراغ كيفش رفت من به حول از اينكه از دستم ناراحت شده خون تو رگهام واستاده بود و لحظه اي همه جا تيره و تار شد نفهميدم بعدش چي شد از جايي يادمه كه دوباره برگشت پيشم و دست خطي از پدرم رو به دستم داد و من با ديدن خط پدرم متعجب شدم و با اصرار پريناز نامه رو خوندم :

پريناز دخترم من و مادرت درست 3 سال بعد از زندگي مشتركمون از هم جدا شديم دليل جدايي ما از هم رو از خود مادرت بپرس ولي دليل نوشتن اين نامه و فاش كردن راز بين ما اين بود كه پسر زهرا نياز كه خيال ميكنه پدر واقعيش من هستم عاشق تو شده و من چون اونو از اول بچگي مثل پسر خودم بزرگش كردم دلم نميخواد كه ارتباط قلبي اش با تو بيشتر بشه من ديگه نميخوام چشمم تو چشماي نجيب مادرت كه بيرحمانه و از سر اجبار تركش كردم بيفته اونم به عنوان مادر عروس پسرم منو ببخش كه مانع رسيدن عقشقت بهت ميشم ولي به خاطرمن نه، چون پدري نكردم در حقت، به خاطرنياز كه ميدونم تو هم دوستش داري ازش بگذر و خودتو كنار بكش ...

از درون شكستم پودر شدم و فقط از وحشت پريناز متوجه شدم كه بر زمين افتادم درست گويي با چاقو بر پاهايم زدند مقابل پريناز دوزانو زده بودم و اشكهام توان ماندن در چشمانم را نداشت و نفرت و غرور و بدبختيهايم همگي با هم با اشكانم هويدا گشت نميدانست چه كسي را بايد مقصر ميدانستم پدرم را براي خودخواهي اش ؟ مادرم را براي مخفيكاريش يا پريناز را براي معصوميت و بردباريش هر چه بود پريناز را برايم عزيزتر كرد حال ديگر مطمئن شدم كه او نيز مرا دوست داشته و چه فداكاري اي بزرگتر از گذشت از عشق ،كه خود نيز در فراغم از او تجربه كرده بودم دستانم را ميان چشمانم گرفتم و داد رسوايي از اشكانم را سر دادم :

- آخ خدا چرا؟

نرمي دستان پريناز منو متوجه حضورش كرد حال او بود كه برايم سنگ صبور گشته بود سرم را بلند كرد و در چشمانم نگريست صورتم را با دستانش نوازش ميداد و با آرامش چشمانش به من امنيت خاطر ميداد و سرماي وجودم را در آغوشش محو كرد و من نيز خود را به آغوش او سپاردم و سر بر شانه هايش گذاردم و در امنيت حضورش جملات پدرم را در ذهنم مجسم ميكردم:

-پريناز دخترم ! نياز پسر زهرا ! ترك بيرحمانه مادر پريناز ! واي خداي من چطور ميتونم جبران زخمهاي پدرم رو بكنم ؟! انقدر محو بودم كه متوجه نشدم تمامي تفكراتم را بر زبان نيز مياورم و پريناز هم شنيده بود!

با شنيدن جوابهاي سوالاتم كه با لحن بغض آلود پريناز داده ميشد متوجه گيجي خودم شدم :

- پدرت يعني پدر من مادرم رو به خاطر بچه دار نشدنش ترك كرد وبه سراغ زهرا رفت كه تو رو از شوهر اولش كه به تازگي از دست داده بود، حامله بود واز مادرمن جدا شد و با مادر تو ازدواج كرد و درست چند ماه بعد از ازدواج با زهرا فهميد مادر من حامله است وقتي خواست برگرده مادرم به دليل نفرت بي رحمانه ترك كردني كه از خودش تو دل مادرم به جا گذاشته بود قبول نكرد وبلافاصله با پدرم خوانده ام كه از پدرم بيشتر دوسش دارم ازدواج كرد و سياوش رو براش به دنيا آورد آره نميتوني جبران كني چون دليلي نداره تاوان گناهي كه پدر من كرده رو تو پس بدي من اين نامه رو دادم بخوني تا بدوني اگر تا الان سكوت كردم به حرمت زجر پدرت و مادر خودم بود ولي الان ديگه اونا نيستن و ما به هم احتياج داريم ...    

و در يك كلام ميتونم بگم ما اينبار بدون هيچ شرمندگي در آغوش هم فرو رفتيم و يكي شديم يكي شدن به وسعت عشقي كه به هم داشتيم نميتونم بگم شب خوبي بود يا بدي چون توش هم خوبي بود هم بدي ولي مهمترين بخشش اين بود كه انتهاش به خوبي ختم شد و خاطره اش شيرين بر يادم موند صبحي كه خورشيد هم با تشعشعاتش با ما عشقبازي ميكرد من كه تا حدودي حجبم ريخته بود با بوسه اي پريناز رو از خواب بيداركردم ،از جاش كه بلند شد دستمو گرفت و منو با خودش به گوشه اي از خونه تنهاييهامون برد كه اشعه نور باريكه اي نوراني در فضايي كاملا تاريك از خودش برجا گذاشته بود ما رو وسوسه براي رقص عاشقانه ي والس رقصي كه امكان حضور ما رو در آغوش يكديگر و لمس هم ميداد كرد..... اونقدر توي حس و حال خودم بودم و خوشحال از تحقق روياهام كه گويي كسي در گوشه اي ما رو ديد و به اين عشق خالصانه حسودي كرد و تاوانش لمس شدن پريناز در آغوشم بود اول خيال كردم جزئي از ظرافت زنانه شه ولي بعد كه كاملا لمس شد و نزديك بود بيفته فهميدم از حال رفته به سرعت بلندش كردم رو دو دستم بر تختخواب گذاشتم گويي نقاشي اي بود از يك نقاش هنرمند در قاب تخت من كه آنچنان محوش شده بودم كه براي لحظه اي فراموش كردم از حال رفته به خود آمدم و برايش قندابي درست كردم و بر بالينش بازگشتم انگشتم را در درون ليوان بردم و كمي از قنداب را بر انگشتم جذب كردم و بر لبانش گذاردم بي فايده بود تنها ماننده شبنمي بر غنچه لبهاش لغزيد و فرو ريخت لبه استكان را بر دهانش گذاشتمو هر طور شده كمي به او قنداب خوراندم بعد از چند لحظه نيمي از چشمان نافذش را باز كرد و كمي آرام گرفتم او را بر دو دست گرفتم و روانه اتوموبيلم گشتم هنوز انقدر خيالم راحت نشده بود، به بهداري محله بردم دكترها گفتند اثر ضعف غذايي اين چند روز است و اين اولين بار بود كه از دكتري خبر آرام كننده اي ميشنيدم به خانه بازگشتيم او را تا اتاق همراهي كردم و تصميم به پخت غذا گرفتم ،خوبي اين چند سال دوري از خانواده ام اين بود كه لااقل غذا پختن رو تا حدودي ياد گرفتم سرم گرم پخت غذا بود كه نرمي دستي رو در گردنم احساس كردم برنگشته بوسه اي بر دستان سپيد اش زدم و با لحني همراه با مزاح گفتم:

- بوي غذا شنيدي پاشدي عزيزكم ؟

لبخندي زد و گفت:

- پس آشپزيتم خوبه ديگه چيكار بلدي بكني خياطي هم بلدي كه ديگه واسه دخترم تعلل نكنم خودم دستتو بذارم تو دستش
(و شروع به خنده هاي لطيف و ملايمي كرد كه با عشوه هاي زنانه اش بيش از قبل منو فرهيخته خودش ميكرد)

- منم پوزخندي زدم و گفتم خانوم گلي مثل شما رو بذارم برم دخترتونو بگيرم به هيچ وجه من خودتو ميخوام اگه قبول ميكني كه بقيه هنرهامو بگم والا كه همين آشپزي هم زيادته(اينجا بود كه پوزخندي بهش زدم)

يهو يادم اومد كه ديشب تصميم گرفته بودم براي امروز با هم بريم محضر و عقد رسمي كنيم تا ديگه رسما زن و شوهر باشيم گرچه ما از ديشبش رسمي كرده بوديم و به قولي كاراي اداريشو گذاشتيم واسه بعدا...بلافاصله گفتم :

- حالت اونقد خوب هست كه تا محضر بريم البته اگه تو هم موافقي ؟

- با همون شيطنتش ادامه داد من كه اي حالا تحملت ميكنم ولي مادر و پ.....(سرش رو پايين انداخت و تازه به ياد بدبختيهاش افتاد)

با دستم سرش رو بالا آوردم و تو چشاش خيره شدم :

- نبينم پريناز من ناراحت باشه ها ديگه نميخوام غصه بخوري حالا بريم يا نه ؟ پريناز عزيزم واسه خودم و خودت نميگم ما كه چه عقد كنيم چه نه مطمئنن تا آخر انتخابمون بازم خودمونه نه كسي جز خودمون واسه اينكه يعني چطو بگم؟..

- چيو چطو بگي مگه اتفاقي افتاده ؟

- نه عزيزم ولي بالاخره كه ميفته و منو و تو بچه دار ميشيم و واسه بچمون بايد رسما زن و شوهر باشيم مگه نه؟

- باشه بريم من ميرم حاضر ميشم

- آخ آخ چه حول شدي البته بهت حق ميدم پسري با كمالاته من پيدا نميكني پس بچسب كه نچسبي رو دست ميبرنم ناز من..

- ا ا ا بچه پررو حالا وقتي كتك خوردي يادت ميره كمالات چيه (و به حالت شوخي به سمتم اومد و من چون ضعيف شده بود بهش فشار نياوردم اونو با آغوش باز پذيرفتم دستاشو گرفتم و وقتي باهاش رو پام ميزد رو يك چشم به هم زدن با دو دست بلندش كردم اونوقت مثل يك طفل تازه به دنيا اومده تو بغلم خودشو جمع كرد و آروم گرفت اون موقع بود كه بوسيدمش و آروم پايينش گذاشتم و ازش خواستم سريع حاضر بشه..

سراغ اولين آزمايشگاه انتقال خون رفتيم و قرار شد بعد از گرفتن جواب عقد كنيم روز بعد وقتي براي گرفتن جواب رفتم دكترها باز هم با اين طرف و اونطرف نگاه كردناشون به هم و حواله دادن من به همكار بغليشون منو مضطرب كردن يعني دوباره خبر بد داشتن ! داشتم از دلشوره ميمردم كه دكتر به من حرف نفرين شده اش رو زد:

-آقاي محجوبي خانوم شما مشكوك به سرطان پانكراس هستند تو اقوامشون كسي مبتلا به سرطان بوده...

وقتي به خودم اومدم كه همه اطرافمو گرفته بودند و از آخر با تو گوشيه يكي از دكترا به حال اومده بودم آره من مات شده بودم ما ديشب با هم عشق بازي كرديم ما تازه همو پيدا كرديم و حالا قرار بود يه بچه هم به جمعمون اضافه كنيم تا از تنهايي از دست دادن خانواده هامون در بيايم خدايا اين چه تقديري بود حكمتش چي بود سنجيدن صبر من بود نه من بريدم اين يكيو نميتونم اصلا شايد اين دكتراي اسكول اشتباه كردن آره بايد سراغ يك دكتر ديگه برم وقتي سرمو بالا آوردم ديدم توي يك محل نا آشنام و همه به من نگاه ميكنن كه با صورتي خيس و در حال حرف زدن با خودم نمود واقعي يك ديوانه رو براشون داشتم حالا اگه ازشون ميپرسيدم اينجا كجاست ؟ كه هيچي رسما همه ازم فرار ميكردنو فرياد ميزدن مرتيكه ديوانه است مواظب باشيد !

وقتي به خونه رسيدم كه شب بود با ديدن پريناز داغ دلم تازه شد نميخواستم چيزي بفهمه ولي قيافم تابلو بود و اينكه از صبح غيبم زده بود در عرض يك دقيقه بايد توجيهي براي دير كردنم پيدا ميكردم پس گفتم سر خاك پدر و مادرم بودم و بيشتر از اين ناراحت شد كه چرا اونو نبردم كه به اين بهانه سري به پدر خودش و مادر و برادرش بزنه از دلخوري پريناز كه گذشت همش درگير اتفاقي بودم كه نميدونستم راسته يا نه يعني ممكنه دكترا اشتباه كرده باشن اونم در صورتي كه مادر پريناز هم به همين سرطان مبتلا بوده ولي چرا اون؟! چرا به اين زودي ، بايد بهار زندگيم خزون ميشد؟! يعني داغ پرينازم بايد ببينم نه به هيچ وجه من تحمل اين يه مورد رو ندارم وقتي نگاهمو از رو زمين بلند كردم پرينازه هاج و واج رو ديدم كه زل زده بود به من و از عمق نگاهش متوجه شده كه كاملا مطمئن شده كه يه اتفاقي افتاده كمي بهش نگاه انداختم از همين الان دلم براش تنگ شده بود اين تفكرات اشكهامو پنهان نذاشت و رسوام كرد پريناز بلافاصله كنارم اومد و مثل هميشه اشك صورتم رو با دستاش پاك كرد سرمو بالا آورد و گفت :

- فقط راست و مستقيم برو سر اصل مطلب من سنگ صبورتم از درونت به تو نزديكترم ببين نشستم روبروت و منتظرم بدونم از چي انقد غمگيني تا خودم كمكت كنم البته اگه ...

دستمو گذاشتم رو لباش :

- هيس فقط بيا و تو بغلم بشين اينطوري منو آروم ميكني بذار با نوازش موهات فكرمو پرت كنم و با ديدن چشمات آروم بشم درست مثل تماشاي غروب خورشيد . پري يه من خيلي دوست دارم خيلي بيش از اونچه فكر ميكردم منو تنها نذار....

سرم رو رو زانوهاش گذاشتم پريناز سرم رو درآغوشش گرفت و گفت :

-هيچ وقت تنهات نميذارم حتي بعد از مرگم بهت قول ميدم ....

از حرفش وحشتم چند برابر شد قرارمو از دست داده بودم بلند شدم و در امتداد راهرو عمارت قدم ميزدم درست مثل ديوانه ها با خودم حرف ميزدم ولي حواسم بود كه گوشه اي ندم تا اونو متوجه اصل ماجرا كنم به ذهنم زد به بهانه  اينكه اون آزمايشگاه در دادن جواب آزمايش تعلل ميكنه سراغ يه جاي ديگه بريم ، پس بلافاصله سراغش رفتم داشت با دستان ظريفش غذا ميپخت واي خدا اين فرشته رو از من ميگيري آخه چرا؟

صدام كرد:

-نياز چيزي ميخواستي به من بگي عزيزم

- من ! ها ، آره راستش يادم رفت بگم امروز رفتم آزمايشگاه

- خوب چي شد نكنه گفته نميتونيم با هم ازدواج كنيم ؟!

- نه زبونتو گاز بگير منتها گفته كه طول ميكشه تا جوابو بدن منم چون براي رسيدنمون به هم عجله دارم گفتم فردا بريم كلينيكه مخصوص خون

- اونجا چرا؟! اونجا واسه بيماريهاي خاص و آزمايشات سنگين ميرن ما يه آزمايش ساده ميكنيم و بس..

- آخه يكي از دوستام كه نميشناسيش اونجاست به پارتيه اون جواب آزمايشو سريعتر ميدن علاوه بر اينكه اين آزمايشو قبول ميكنن با وجود سادگيش انجام بدن حالا فوقش جفتمون يه چكابم واسه راحتي تا چند سالمون ميكنيم يك تير به دونشون مگه بده عزيزم ! (لبخندي براي شك نكردنش زدم و پريناز مات و دقيق به من و حرفام فك ميكرد)

- مطمئني همينه ؟

- ويعني چي اصلا شامو بردار بيار ببينم صلاحيت ازدواج با منو داري بعد به آزمايش فكر ميكنيم ( بوسه اي از پيشونيش كردم و بلافاصله به بهانه شستن دستام خودمو داخل دستشويي انداختم و دهنمو داخل حوله اي كردمو كمي فريادهاي يواش كشيدم به سرعت دستو و رومو شستم تا شك نكنه وقتي بيرون اومدم گويي وارد بهشت بودم ميزي كه چيده شده بود از سليقه بي نظير بود و پر از شمع كه لحظه اي منو از غمي كه داشتم دور كرد به سرعت نشستم و تا ميتونستم خوردم تصميم گرفتم بيش از اين با بي ميلي هام پريناز رو مشكوك احوالم نكنم مخصوصا كه فردا قرار بود به جايي ببرم كه آزمايشاتش با آزمايش ساده اي براي ازدواج متفاوت بود ! وقتي به روبرو جاييي كه پريناز با لباسي از ساتن آبي آسماني نشسته بود چشم انداختم تازه فهميدم كه چه فرشته اي رو در كنارم دارم وقتي شام تموم شد دستم رو گرفت و ازم خواست به اتاق بالا بريم آخه از صبح  كه من درگير خودم بود پرينازم براي سرگرم كردن خودش و دخالت نكردن در كارهاي من شروع به چيدمان اتاقها كرده بود و حالا ميخواست نظر منو در مورد سليقه اش بدونه درب اتاق بسته بود دستش رو روي چشمهاي من گذاشت و ازم خواست خودم درب اتاقو باز كنم با باز كردن درب اتاق و بويين عطر گلهاي باغ كه فضاي اتاق رو پر كرده بودند در كنار لمس دستهاي پريناز كه بر صورت گذاشته بود فضايي از بهشت رو برام مجسم ميكرد دوست داشتم تا آخردر حالت سورپريز ميموندم و دستهاي پريناز بر صورتم باقي ميموند ولي سليقه اش هم به اندازه خودش زيبا و دوست داشتني بود دستش رو از روي چشمام برداشت اتاق پر از گل رز سفيد بود و رو تختي اي بر تختمون بود كه تا به حال نديده بود وقتي ازش پرسيدم گفت دستدوز خودشه براي قدرداني از زحماتش بر رو دودستم بلندش كردم و اونو روي همون روتختي گذاشتمو خودم در كنارش خوابيدم دستي بررو تختي و سپس بر صورت پريناز كشيدم :

- خيلي لطيفه ولي نه به اندازه خودت عزيزم ...

- مرسي از اينكه توي تنهايهام تنهام نميذاري من خيلي احساس خوشبختي ميكنم كاش مادر و پدرم و بردار كوچيكمم اينجا بودن و خوشبختي دخترشونو در كنار تو ميديدن و لذت ميبردن ولي افسوس كه زود از پيشم رفتن و منو تنها گذاشتن ....

ديگه تحمل نداشت گريه كرد و منم اشكم در امد برا غصه تنهايي هاي خودم توي دلم ضجه ميزدم خدايا چرا تقديري از تنهايي برام رقم زدي تقديري كه فقط لحظه اي مرا از عشقي سيراب و لحظه اي بعد دورباره بايد به دوري اش بيانديشم ...

با بوسه پريناز بر گونه ام به حال خودم اومدم ازم پرسيد:

- معذرت ميخوام من ناراحتت كردم منو ميبخشي نبايد از دستم ناراحت بشي من جز تو كسيو ندارم ..

- نه عزيزم من هيچوقت از دست تو ناراحت نميشم فقط همراه تو غصه ميخورم اگه ميخواي ناراحت نشم غصه نخور من هيچ وقت تنهات نميذارم ...

با حالت عشوه انگيزي رو به من كرد و گفت :

- منم هيچوقت تنهات نميذارم  مگر خودت از دستم خسته بشي ..

ديگه طاقت نياوردم سرمو داخل بالشت كردمو بلند بلند گريستم و غرورم رو در بالش پنهان كردم بلافاصله بلند شدم و به تراس كوچيكه متصل به اتاق پناه بردم پريناز دوباره دگرگون شد سراغم اومد :

- نياز عزيزم چيو از من پنهان ميكن چرا آستانه صبرت انقدر پايين اومده چه چيي تو رو داره از درون حل ميكنه من آب شدن روزانو دارم ميبينم تو از چي ميسوزي چه اتفاقي افتاده ديگه تحمل سكوت ندارم بايد بهم بگي خواهش ميكنم....

كم آورده بودم نميدونستم چي بگم كه قانع اش كنه نميخواستم در دادن جواب تعلل كنم كه دوباره بيش از قبل شك كنه :

- هيچي عزيزم من خيلي تنهام وقتي كنارم هستي احساس تنهايي نميكنم ولي وقتي در مورد اينكه از كنارم بري فكر ميكنم عذاب ميكشم آخه من دارم روز به روز به تو وابسته تر ميشم نميتونم فراموشت كنم بهم قول بده در هر كجا كه بودي فراموشم نكني

- آخه من كجا رو جز اينجا دارم كه برم كيو به جز تو دوست دارم كه بخوام تركت كنم مطمئن باش حتي بعد از مرگم در كنارت هستم خوب شد؟!

دوباره گريستم اينبار در آغوشش پريناز آه كه چطور ميتونستم ترك آغوشش كنم ؟!!!

پريناز منو كنار زد و گفت من هنوز براي امشب برنامه زياد دارم غم . غصه رو بذار كنار يخوام لذت ببريم رفت سراغ گيتارش يادگار پدرش بود ميگفت پدرش بهشش زدنشو ياد داده برش داشت كنار تراس بر صندلي تكيه داد و شروع به نواختن آهنگي شد كه گاهي از پنجره خونه قديميمون ميشنيدم و مست ميشدم و اينبار به طور زنده شاهدش بودم باد بهاري بر گيسوانش چنگ ميزد و بر آنها چو دريا موج مي انداخت و دستانش بر سيم گيتار مينواخت و در دل من چنگ ميزد و غم او سراسر وجودم را فرا گرفته بود گاهي به اين فكر ميكردم كه كاش زودتر از او روانه آسمان بالاي سرم ميشدم من واقعا تحمل دوري او را نداشتم ! اين چه آهنگي بود كه غم دل منو تازه ميكرد مذموني كه اكنون بارها در دل خود با صدايي كه هميشه در گوشم از پريناز ميپيچد تكرار ميكنم :

دوريه بين من و تو دروريه باغ و تماشاست    دوريه بين منو و تو دروزيه ماهيو درياست     ولي افسوس تو رو خواستن ديگه ديره ديگه ديره               ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نميگيره

چه شبي بود شبي كه تا صبح در عشق بازيه ما شريك بود و جاش رو به طلوع خورشيد داد طلوعي كه برام نويد روز به روز نزديك شدن به جدايي از پريناز رو ميداد چه روزهايي كه بر خورشيد لعنت فرستادم چه روزهايي كه بر اسمان آبي بالاي سرم حسرت ورزيدم حسرت اينكه جايگاه كسي خواهد شد كه براي من بهترين بود و بايد به او پناه ميبرد و من در اين پستاي زمين حسرتش را بر دل ميگذاشتم و بس كاش بال پروازي براي من نيز ميبود فقط اي كاش و بس !

به سراغ آزمايشگاه ه كه رفتيم جواب تاييد بود و سياهي دل مرا بيش از سپيدي اش نمايان ميكرد با تمام نا اميدي ام تصميم بر اين داشتم كه به دليل پيشرفت بيماري سرطان موروثي لعنتي  پريناز اونو تا آخرين لحظه عمرش به دست شادي بسپارم ولي اين حقيقت چيست كه لحظه اي تاب سكوت ندارد آري دكتر به من گفت او حامله است پريناز من اكنون دلكندن از دو نفر كه برايم پريناز واجبتر بود ازم خواست اونو در انداختن طفلش متقاعد كنم ولي به چه بهانه اي بايد بهش ميگفتم كه بايد تحت معالجه سريع قرار بگيره راي پيشرفت نكردن بيماري براي نگه داشتن خودخواهانه فرشته اي كه جايگاهش در عرش بود و خدا او را صدا زده بود و من نميتوانست به راحتي او را به دست پروردگارش بسپارم ولي اگر معالجات رو شروع نميكرد و بچه هم بزرگتر ميشد خرابتر از قبل پيش ميرفت چطور بايد بهش ميگفتم خداي من خودت دادي خودت هم علاجش رو بگو  كار شبانه روزي من شده وحشت مرگ پريناز از جون من چي ميخواي همه چيزمو ازم گرفتي حالا هم كه پريناز و دختر كوچولوم خدايا بي رحمي تا به كي؟!

صداي جيغ پريناز من  از عالم لعن و نفرين خودم بيرون اورد سراغش كه رفتم ديدم به برگه آزمايش اي زل زده كه اي كاش دستم ميشكست و از رو حواس پرتي روي ميز توالت پريناز رهاش نميكردم و برم خوشبختانه فقط جواب مثبت بارداريش بود!

منو بغل كرد و گفت :

- چرا هيچي بهم نگفتي ميخواستي منو غافل گير كني حالا ما شديم سه نفر نه نه دونفر و نصفي هنوز كه كامل نشده آخ خدا جون شكرت چقدر دوست داشتم زودتر 3 نفره بشيم اونم كي بچه خودم و تو اسمشو ميذارم سياوش اسم برادرم البته اگه پسر شد اگرم دختر ميذارم رها راستي انقدر هول شدم اصلا نظر تو رو نپرسيدم نظر تو چيه  نياز؟

گقتم بزنم به سيم آخر و هنوز بيشتر از اين وبسته نشده بهش بگم بايد به زودي از دستش بديم ولي نميتونستم خوشحالي بي نظر اي كه هيچ وقت در چهر ه اش به اين شدت نديده بودم رو با بي رحمي خودم از بين ببرم آهي كشيدم وگفتم هر چي دوست داشتي بذار من ميرم بخوابم ..

از دستم خيلي ناراحت شد و گذاشت به حساب حسادتم  به خاطر شوقي واسه بچه از خودش نشون داده بود خيال كرده بود من حسوديم شده نميدونست كه اگه به ضررش نبود من از اون ذوق زده تر ميبودم و از نوك انگشت پاش تا فرق سرشو به خاطر معنويت مادرانه اش ميبوسيدم ولي حالا.....

پريناز تو عالم خودش بارها با بچه خياليش بازي ميكرد و اونو تو بغلش ميفشرد من كارم ازقبل هم سخت تر شده بود اونقدر كه خودم روز به روز تحليل ميرفتم و در خودم گم شده بودم و بودن با پريناز و لحظاتشو در ذهنم حك ميكردم 2 ماه گذشت و حال پريناز به دليل رشد بچه و ناتواني بنيه اي خودش بدتر ميشد و خودش ميذاشت رو حساب بارداري و به مريضيش شك نميكرد و من حداقل براي اين موضوع خوشحال بودم كه پريناز هنوز هم اميد به آينده داشت با صداي جيغ پريناز كه از طبقه بالاي عمارت به گوشم رسيد از روي صنذلي كنار شومينه كه جايگاه افكارم شده ود پريدمو سراغش رفتم در اتاقو كه باز كردم روي زمين افتاده بود و به دستش روي برشكمش ميفشرد درست همون جايي كه فرزندمون خونه كرده بود بغلش كردم عرق سردي روي پيشونيش نشسته بود و چشماش رفت و بيهوش شد به سرعت به داخل ماشين منتقلش كردم سراغ اولين بيمارستان مجهز بردم وقتي با دكتر بخش مشكله پرينازو در ميون گذاشتم به من نگاهي حاكي از حماقتم كرد به معني ياينكه به خاطر بچه زنمو به كشتن ميدادم اون نميدونست كه من نميتونستم آرزوهاي پريناز رو پر پر كنم اون نميدونست كه من نميتونست آغوش روياهاي پريناز رو تهي از بچه اش كنم نميدونست كه من تنها اميدشو نمستونستم بگيرم نميدونست كه نميتونستم زمزمه خوش لالاييشو به يك فاتحه براي تنها اميد درونش تبديل كنم واي خدا چرا هيچكس نميفهمه هر روز مردن يعني چي هيچكس نميفهمه ذوب شدن در مرگ بهترين كست اونم پيشاپيش چه دردي داره چه عمق زخمي داره اميدوارم همزمان با همسرم و تنها فرزندم به خاك پناه ببرم من توان اين دوري رو ندارم سرم رو بر ديوار بيمارستان تكيه زده بودم و با تكونهاي دكتر به خودم اومدم وقتي ديوار غرق از اشكهاي منو ديد لحظه اي سكوت كرد با دستانم صورتم رو پاك كردم ديگه رسوايي احساسم برام مهم نبود ازش پرسيدم با من كاري داشته ؟ در جوابم گفت كه پرينازو بايد به سرعت عمل كنن و جنين و رحم رو با هم بيارن بيرون !

هق هقم به فرياد تبديل شد و بر ديوار بيمارستان تكيه زدم رو به آسمان كردم و گفتم :

- خودت كمكش كن ميخواي از من بگيريشون بگير ولي نذار زجر بكشه نذار درد بكشه من تحمل دردشو ندارم خدايا ازت خواهش ميكنم بهت التماس ميكنم( رو زمين زانو زدم و سجده بر زمين بيمارستان زدم و ادامه دادم ‌) خدايا فقط راحتش كن هر طور كه خودت ميدوني راحتش كن نميخوام زجرش رو ببينم نميخوام بدونه زجر بكشه .....

دكتر از ديدن اين صحنه هاج و واج مونده بود به پرستار بخش سفارش كرد كه هواي منو داشته باشه خيال ميكرد به زودي دچار يك جنون بشم و تا حدودي درست حدس زده بود شايد هيچكس باور نميكرد كه عشق چه عمقي داره شايد اينبار تكه اي از اين احساس همه رو تحت تاثير قرار داده بود و تمامي پرستارها با وجود مشاهد مرگ روزها چندين انسان بيگناه اينبار از ته دل با من همراه اشك شدند بر زمين نشسته بودم كه برگه اجازه عمل رو در مقابلم گذاشتند ازشون خواستم كه برا سوزن بيارن پرستار با تعجب پرسيد سوزن يا خودكار ؟ گفتم فقط برام بياريد متوجه ميشيد . برام سوزن آوردن در نوك انگشتم فرو كردم و انگشتم رو غرق در خون خودم كردم و جاي امضا انگشت زدم و رو به چشمان بهت زده پرستار گفتم :

- اين موجهه ؟

كمي از بهت مكث كرد و بعد ادامه داد:

- انشا الله كه موفقيت آميزه ولي براي عمل نياز به خونم داريم شما خونتون چيه چون حالا ديگه مطمئن شدم كه خودتون اولين كسي هستيد كه اينكارو ميكنه

نوع خونمو گفتم و منو به اطاق اهدا خون هدايت كردند ازشون خواستم كه پيش خود پريناز باشم نميتونستم تو اين لحظات لحظه اي از كنارش اونطرفتر برم پرستار بخش انقدر تحت تاثير عشق ما قرار گرفته بود كه لحظه اي هم به مخالفت فكر نكرد و من در همون اتاق كنار پريناز خودم در آغوشش گرفتمو خون دادم با اينكه بيهوش بود ولي براي من حضور داشت و باهاش حرف ميزدم و ميبوسيدمش و گاهي فرزندمو از روي شكم مادش ميبوسيدم و اونم در آغوش ميگرفتم براي وداع با هر دو يا يكيشون نميدونستم چي پيش مياد ولي خودمو براي دوري هميشگي از جفتشون آماده ميكردم و اشكهام بر گونه پريناز ميغلتيد و پايين ميريخت سرد بود دستهاشو گرفته بودم در دستهام و سعي ميكرد گرماي بدنمو بهش منتقل كنم كاش ميتونستم عمر خودمو فداي عمر كمش كنم خدايا كمكشون كن اگه پيش تو بودند ازشون به بهترين نحو پذيرايي كن نذار بهشون سخت بگذره نذار لحظه اي هواي منو بكنن نميخوام به خاطر دوري از من لحظه اي ناراحت بشه جاي منو واسش پر كنه بذار از فرشته هاي درگاهت بشه كه بي شك از اونا هم طاهرتره فرزندمو فرزنده خودت حساب كن نذار بهش بد بگذره بر پيشونيش بوسه اي زدم و بر لبهاش اتش لبهام جا گذاشتم كه هيچوقت فراموشم نكنه گرماي لبهاش منو به خاطرش بياره در گوشش گفتم :

- پريناز عزيزم دوستت دارم اگه بودي كه روي چشمام ميذارمت ولي اگه... اگه .... اگه از پيشم ....فراموشم نكن سعي كن هر جا هستي بهت خوش بگذره خيلي دوست دارم اونقد كه از اين به بعد آرزو ميكنم هر چي زودتر منم بيام پيشت پيش تو و رها كوچولو

(رفتم سراغ شكمش لباس ساتن آبيشو كنا زدم و از روي پوستش بوسه اي بر رها دختر كوچولوي خودم زدم ) رهاي كوچيكم منو فراموش نكن از مامانت جدا نشو تنهاش نذار نذار غمگين باشه جاي منو واسش خالي كن كاش ميديدمت و براي يكبار تصويري از تو در ذهنم نقش ميبست تا با نبودن خلا تو پر ميكردم ولي باز هم اينو بدون كه هميشه برام مثل يك فرشته كوچيك از تصوير مادرت خواهي بود و به اندازه مادرت دوست دارم مرسي از اينكه به مادرت احساس خوب مادر شدنو هديه كردي و تنهاش نذاشتي ...

چقدر زجر آور بود لحظاتي كه به جدا شدنشون از من تندتر از هر لحظه اي ميگشت و نويد رفتن در اتاق سرد جدايي براي هميشه رو سر ميداد پرستار به من گفت كه وقتشه و من با چشمان سرخ اونا رو به دست مرگ سپردم براي آخرين بار سرم رو سينه اش گذاشتم تا تپش هاي آخر قلبشو بشنوم و تپش قلبمو با تپشهاي قلب پريناز تنظيم كنم بوسه اي از لبهاش گرفتم و كنار رفتم و پشت سر تختش كه توسط كاركنان بيمارستان به اتاق عمل هدايت ميشد پيش رفتم تا آرم ورود ممنوع اتاق عمل ....

به محض ورودش به اتاق عمل به سراغ عمارت رفتمو تمام گلهاي رز سفيدشو با دست بدون دستكش چيدم فرو رفتن خارها رو در دستانم احساس نميكردم به عبارتي هيچ چيز نميفهميدم هنوز هم لطافت پوست پريناز رو بر وجودم احساس ميكردم گلهارو داخل كيسه اي ريختمو و بلافاصله به اتاق پريناز در بيمارستان رفتم تمام اتاقشو رو از گل پر كردم روي تختش، روي زمين، تمام پرستارها پشت در اتاق پريناز بودند و بعضي به حركاتم ميخنديدند و بعضي اشك ميريختند هيچكس جرات نداشت با حركاتم در بيفته و ادعاي قوانين كنه همه چه اونهايي كه مسخره ام ميكردند و چه اونهايي كه همذات پنداري ، به عشقم احترام ميذاشتند دكتر وقتي از درب اتاق عمل بيرون اومده بود و منو نديده بود  متعجبانه با خودش خيال كرده بود كه حركات قبليمم يه جور ادا و بازي بوده اينو بعدها خودش بهم گفت سراغمو گرفته بود كه فهميده بود توي اتاق پرينازم اومد پيشم دوباره بهت زده شد و فراموش كرد چي ميخواسته بگه! منم كه روي تختي كه چند لحظه قبل با پرينازدر كنار هم بوديم دراز كشيده بودم و ملحافه هاي تختو كه هنوز كمي بوي اونو ميداد ميبوييدم و گاهي ميبوسيدم پرستار وقتي ديد دكتر سكوت كرده به دكتر اشاره اي كرد و دكتر به خودش اومد سرفه اي كرد و من متوجه حضورش شدم به سمتش برگشتم انتظار شنيدن هر چيزيو داشتم ولي با چشمام التماس ميكردم خبر خوبي بهم بده اونم فهميده بود به خودش مسلط شد و گفت :

- آقاي محجوبي بايد بگم كه در آوردن بچه بي فايده بود اين بيماري همه جاي بدن همسرتونو گرفته و بايد بگم كه متاسفانه نميتونيم كاري براش بكنيم ....متاسفم

با بي تفاوتي گفتم :

- چقدر ديگه ميمونن بچمو با زنمو ميگم چقدر ديگه زنده ميمونن؟

- اونو دقيقا نميدونم ولي شايد يك دقيقه شايد يك ساعت شايدم چند روز نه بيشتر!

- خيلي خوبه حتي اگر يك دقيقه هم باشه خوبه من ميخوام زودتر ببينمش دركم كنيد تو ريكاوري بيش از اين نگهش ندارين ميخوام تا آخرين لحظه كنارش باشم نا اميدم نكنيد ميشه ؟

بيرحمي نكرد و دستور داد بلافاصله پيشم بيارنش توي اتاق كه آوردنش چهره اش برام نوراني تر از قبل شده بود بوسيدمش و بهش خوشامد گفتم ولي اون بيهوش بود و به آرومي دراز كشيده بود خوشحال بودم كه لااقل به هوش نيست اگه چشماشو باز ميكرد و ميفهميد چه بلايي سرش اومده شايد هيچوقت منو نميبخشيد و عذاب وجدان هم به غم دوريش بهم اضافه ميشد چند ساعتي كنارش دراز كشيدمو  و با هاش حرف ميزدم و گاهي شعري كه اون شب برام خوند رو براش در گوشش ميخوندم كه لحظه اي احساس كردم تكون خورد داشت به هوش ميامد قبل از به هوش آمدن كاملش از پرستارها و دكتر خواستم در مورد بيماريش هيچ چيز بهش نگن نميخواستم غمو تو چهرش ببينم اونا م موافقت كردن با بهوش اومدنش به خاطر تزريق مورفين درد نداشت به سمت من برگشت كمي چشمهاشو باز كرد و معصومانه به من مينگريست تا به هوش آمدن كاملش فقط نگام ميكرد تا اينكه صدام كرد :

- نياز خودتي ؟ من چم شده ميخوام  بدونم كجام ؟ نياز يه اتفاق عجيب برام افتاد واست تعريف كنم ؟

- آره حتما برام تعريف كن ميخوام بدونم ، در ضمن تو يك كم از نظر جسمي ضعيف شدي واسه همين آوردمت بيمارستان اينجا بهت سرم زدن تا بهتر بشي به زودي ميريم خونه عزيزم حالا كه مطمثن شدي كجايي و چيزيت نيست بگو عزيز دلم..

- نميدونم خواب بود چي بود ولي من يه جايي بودم مثل عمارت خودمون ولي خيلي قشنگتر دخترم راستي بچم دختر بود گريه ميكرد انگار يكي ميخواست اونو از من بدزده و اون گريه ميكرد تو داشتي از اونجا گل رز سفيد ميچيدي براي من و رها درست مثل الان كه دور و برم پر گله اونجا هم همينطور بود ولي دستهات دستهات خوني شده بود آخه گلها رو با خارش با دستت چيدي نياز در گوشم گفتي دوست دارم و لبهامو بوسيدي حتي لمسم ميكردي و من ميفهميدم احساس كردم دارم پرواز ميكنم همراه رها ولي دستمو گرفتي بهم گفتي  تنهات نذارم ! نكنه داشتم ميمردم آخه مادر و پدرم سياوش رو هم ديدم كه به من لبخند ميزدن و منو به دنبال خودشون ميكشوندن خيلي دنياي عجيب و در عين حال قشنگي بود ولي من ترسيدم چون داشتم از تو جدا ميشدم !

تو چشمام زل زده بود و من نميخواستم با گريه هام حرفاشو تاكيد كنم بوسه اي بر لبش و شكمش زدم و گفتم :

- مرسي از اينكه تنهام نذاشتي من بايد برم تا ترتيب مرخصيتو بدم يه دقيقه بايد تنها باشي عيب نداره ؟

- نه نياز من ، برو فقط زود بيا دلم خيلي تو اين چند وقته بيهوشيم واست تنگ شده بود گرچه اونجا هم گاهي با من بودي ولي ميخوام حست كنم ...

- يه دقيقه بيشتر طول نميكشه( وقتي درو باز كردم همه پرستارا پشت در اتاق ما گوش واستاده بودن و تو دستاشون دستمالاي خيسي بود كه مملو از اشكاشون شده بود لحظه اي از اينكه آدمهايي هستند كه همراه من گريه ميكنند خوشحال شدم و رفتم داخل محوطه بيمارستان و فرياد زدم انقدر فرياد زدم كه نگهبان بيمارستان نزديك بود منو از بيمارستان بيرون كنه  ولي يه لحظه با ديدن صورت خيسم دلش به حالم سوخت و فقط ازم خواست  با صدام بيمارهاي ديگه رو اذيت نكنم سراغ پزشك پريناز رفتم و ازش خواستم پريناز رو مرخص كنه تا توي خونه خودش بميره اونم به دليل اينكه كاري براي پريناز از دستش بر نميامد موافقت كرد مرخصش كرد فقط تاكيد كرد كه پرستاري براش بگيرم كه هر چند ساعت يه بار مورفين بهش تزريق كنن و دردش  بنيه اش رو نبره

سراغ پريناز رفتمو بغلش كردم و داخل ماشين گذاشتمش و به يكي از  پرستارها سفارش كردم يكيو واسم پيدا كنه كه واسه دستور پزشك ،اونم بي درنگ گفت خودم ميام ازش تشكر كردم و رفتيم. داخل عمارت كه شديم پريناز چند نفس عميق كشيد و ابراز خوشحالي در روحيه اش موج ميزد آخه اون از بيمارستان متنفر بود به خاطر، خاطره اي كه از مرگ مادرش براش يادآوري ميكرد منم كه اين مسئله رو ميدونستم زودتر ترتيب ترخيصشو به كمك دكترش دادم ، اونو به اتاقمون منتقل كردم و خودمم كنارش دراز كشيدم به اصرار پريناز كه از محيط بيمارستان و آلودگيهاش فراري بود حمومش بردم البته بعد از اينكه مخالفت ميكردم آخه دكتر به من سفارش كرده بود كوچكترين مريضي حكم مرگو داره براش وان رو پر از آب گرم كردم و محيط حموم رو با بخار آب داغي كه باز گذاشته بودم مملو از بخار كردم شوفاژ حموم رو هم روشن كردم و دورتا دور وان كه پر بود از گلهاي معطري كه خود پريناز به سليقه خودش خريده بود با بخار هوا بوي عطرش در اومده بود منم فكر كردم شمعهايي كه اطرافشون هستن رو روشن كنم تا آخرين روزهامو با پريناز به بهترين نحو بگذرونم وقتي بيرون اومدم تا پريناز رو داخل ببرم مشغول در آوردن لباسهاش بود درست مثل فرشته اي كه خودش رو براي غسل گرفتن در پاكيها آماده ميكنه نوراني و جذاب شده بود خوشكلتر از قبل براي اينكه متوجه بخيه هاش نشه گفتم اينكارو به من بسپاره و موهاشو شونه كنه و ازش قول گرفتم چشمهاشو ببنده با اينكه تعجب كرده بود گذاشت رو حساب شهوتم بغلش كردم و تصميم گرفتم از محيط مملو از بخار حموم براي پنهان كردن اين موضوع كمك بگيرم روي سكوي كنار درب حموم گذاشتمش و شروع به در آوردن لباسهاش كردم مثل مرواريدي سپيد نمايان ميشد وقتي چشمم به بخيه هاش افتاد دلم گرفت اونقدر كه شانس آردم محيط حموم اشكهامو مخفي نگه ميداشت ازم پرسيد:

- چشمهامو باز كنم ؟

بر چشمهاش بوسه اي زدم و گفتم نه هر وقت تو وان گذاشتمت بلافاصله باز كن باشه عروسك قشنگم ؟

- خنده ي زيركانه اي كرد و گفت حالا ديگه بايد قربون صدقه دو نفر بري مثل اينكه يادت رفته ما يك كوچولوي ديگه هم داريم كه الان تو شكم منه خودشو جمع كرد آخه از آب ميترسه  باباشم كه بهش توجه نداره

شكمشو بوسيدمو و گفتم :

- مگه ميشه بابايي تو رو فراموش كنه ووروجك آب كه ترس نداره خودم باهات هستم دختر نازم ...

توي وان گذاشتمش و چشمهاشو باز كرد از چشمهاش شرارت و برق ميباريد بهم گفت:

- تو چي نميخواي حموم كني نه اينكه فك كني منظورم اينه كه بياي كنار منو و رها آخه واسه تو ديگه جا نيست ولي حالا اگه تصميم داري يه جورايي واست جا باز ميكنيم (بعد چشماشو بست و بوسه اي بر لبهام زد وقتي كمي از من دورتر شد خنده اي شيطنت وار مثل تمام لحظاتي كه منو به عشق بازي وارد ميكرد ، زد)

منم كم نياوردم مثل هميشه و خودمو تو وان جا كردم شايد اين تعبير همو ن خوابي بود كه ديده بود و ما الان در بهشت بوديم آره براي من كه اينطور بود از حموم كه بيرون اومديم تازه صورت گل افتاده اش رو كه ديدم باز فهميدم كه بي شك اون از همون اول هم به اين دنيا اشتباهي فرستاده شده بود پريناز من حتما از فرشته هاي بي نظير خداش بوده كه اكنون نيز صبر خدا براي بازگشتش ليبريز شده و همون لحظه خدا رو به خاطر اينكه چند وقت منو با يكي از فرشتگانش هم آغوش كرده بود شكر گفتم ....

پريناز خيلي خسته شده بود آخه اون نميدونست ولي من كه ميدونستم از زير عمل اومده بود خواست بخوابه ولي من از خوابيدنش ميترسيدم از طرفي هم نميتونستم به خاطر خودخواهي خودم اونو سرپا نگه دارم دوباره بوسيدمش و بهش شب به خير گفتم و اونو به آغوش تخت سپردم مدام حرف دكتر در گوشم ميپيچيد :

- شايد يك دقيقه شايد يك ساعت و شايد چند روز ولي نه بيشتر ....

صداي فرياد پريناز دوباره منو متوحش كرد سراغش رفتم ديدم دستش رو شكمشه و تا منو ديد با عصبانيت از من پرسيد:

- نياز اينا چيه نياز يالا بگو چي شده وگرنه خودم ميرم اون بيمارستان لعنتي نكنه بچم واي خداي من بچمو ميخوام چيكارش كردين؟

سرش رو تو بالش كرد و شرع به گريه زاري كرد بهش گفتم:

- پريناز رها هيچ چيزيش نشده مگه خودت نگفتي كه حسش ميكني پس چته اون بخيه ها مربوط به يه عمل ديگه است تو رو خدا خودتو اذيت نكن خواهش ميكنم

سراغش رفتم بازوهاشو گرفتم كه از رو بالش بلندش كنم ولي منو پس زد فرياد ميزد :

- ولم كن ديگه نميخوام ببينمت من حرفتو باور نميكنم من كه مشكلي نداشتم مگر اينكه داشتم و تو پنهان كردي

توي دوراهي بودم ميگفتم چند ساعت زنده نيستي مطمئنا قبل از مرگش دق ميكرد ميگفتمم بچه ات رو برداشتن به دروغ بازم دق ميكرد بايد چيكار ميكردم مونده بودم چي بگم يه چيزايي سر هم كردم و گفتم :

- ببين پريناز من ميگم به شرطي كه به حرفم اعتماد كني و خوب گوش بدي 

به سمتم برگشت و فقط يك كلام گفت بگو

- ببين دكتر چند تا عكس از رحمت گرفت خيال كرد كه مشكل دار شده گفت تنها راهش اينه كه عمل كنيم ببينيم واقعا مشكل داره يا نه چون عكسا گنگ بود و اگه عمل نميكردن و نميفهميدن شايد خدايي نكرده به خاطر پيشرفت اونچيزي كه حدس زده بودن هم تو و هم بچه ....

- هم من هم بچه چي؟! همه چيو بگو همه چي ميفهمي ؟

- ميمردين و من رضايت دادم عملت كردن ديدن خدا رو شكر مشكلي نيست و غده خوش خيم بود برش داشتن و بچه هم موند ميتونيم فردا برم سونو گرافي تا مطمئن بشي باشه عزيزم؟ حالا منو ببخش و بخواب راحت باش هيچ اتفاقي نيفتاده ...

با اينكه كاملا باور نكرد ولي همين كه گفتم سونو گرافي يكم آروم گرفت و خوابيد و من نفس عميقي كشيدم كه باز هم موضوع اصلي لو نرفت فرداش با صداي زنگ پرستاري كه قول داده بود براي تزريق مورفين بهمون سر بزنه سر موعد اومد ، بيدار شدم كمي پريناز رو تكون دادم وقتي ديدم عكس العمل نشون داد خيالم راحت شد كه هنوز نفس ميكشه پرستارو به اتاق راهنمايي كردم و به پريناز گفتم بهاون براي زدن آمپول تقويتي به خاطر خوني كه ازش اومده ولي ديگه هيچكدوم از حرفامو باور نميكرد رو به پرستار كرد و گفت :

- راست ميگه همينه ؟

پرستار بيچاره حول كرد ولي به دليل اينكه سابقه كارش بالا بود خودشو جمع و جور كرد و گفت آره راست ميگن

پريناز با رندانگيه خاص خودش گفت :

- براي  من يا بچه اي كه از بين رفته (آنچنان تو چشمهاي زن بيچاره خيره شده بود كه اگه اين موضوع راست بود مطمئنن ميفهميد اينبار پرستار بلافاصله جواب داد):

- كي به شما گفته بچتون از بين رفته مگه حسش نميكني مادر كوچولو دفعه اولته لابد و لبخندي نثار پريناز كرد

پريناز كه مطمئن شد هنوزم رها درونشه روي خوبشو نشون داد و گفت :

- نه يه كم استرس داشتم همين ، ممنون كه به خاطر تقويت من تا اينجا اومديد ...

پرستار با اشاره به اينكه وظيفشو انجام ميده مورفين رو زد و از پيش ما رفت موقع خارج شدن ازش  پرسيدم :

- چطوري بود حالش خوب بود يا نه؟

- خيلي دوست دارم اميدوارتون كنم ولي سرطان زن شما خيلي پيش رفته و كاري نميشه واسش كرد فقط  بذاريد لحظات آخرو خوشحال باشه و براش دعا كنيد كه مرگ بي دردي داشته باشه ...

سرم رو پاين انداختم و به عمارت برگشتم صداي جيغ پريناز اينبار منو واقعا ترسوند اينبار جيغ بلند و ممتدي كشيد و وقتي وارد اتاقش شدم صورتش رنگي نداشت و منم كه هر لحظه از رسيدن به موعد بدبختيم هراس داشتم تاب اين حالتهارو نداشتم خودم روزي صدبار ميمردم و زنده ميشدم ولي اينبار گويي فرق ميكرد اينبار گويي بايد ميمردم چون لحظه آخر بود وقتي جلو رفتم چشمهاش نيمه باز بود به من نگاه كرد خوشحال شدم كه كاملا از هوش نرفته و اميدي هست نفسهاش به زور بالا ميامد ازم خواست سرش رو بالا بيارم ميخواست چيزي بگه ولي حالش اونقدر بد بود كه نميتونست به راحتي صحبت كنه دستام ميلرزيد و چشمهام پر از اشك ميشد و دوباره اشكهام بر گونه هاش ميريخت و اونو سيراب ميكرد دستش رو به زور بالا آورد اشك منو پاك كرد با صدايي كه از ته گلوش شنيده ميشد ازم خواست كه صورتم رو جلوتر بيارم رفتم جلو بوسيدمش در آغوشم فشردمش لبخندي زد و ادامه داد:

- نياز تنهام نذار ، فراموشم نكن من از اون بالا هم در كنارت خواهم موند نياز مادر و پدرم اينجا هستند حتي پدر و مادر خودت من دارم ميبينمشون برادرم بي صبرانه منتظرمه ميخواد با رها هم بازي بشه حالا كاملا معني اشكهاتو ميفهمم مرسي از اينكه منواينطوري بدرقه جاده مرگ كردي هيچوقت فكر نميكردم انقدر عاشقت باشم ولي حالا كه هر لحظه بيشتر از قبل احساس ميكنم شايد نتونم به اين شكل كه الان لمست ميكنم لمست كنم بيشتر دلم واست ميتپه از همين الان هردومون دلمون واست تنگ ميشه منو ببخش كه دخترمونم هم با خودم ميبرم منو ببخش كه نتونستم اينجا پيشت باشم ميخوام پيش تو باشم منو دورتر از خودت دفن نكن خواهش .....

آخرين بوسه بر لبهانم سرد شد و او نيز رفت به همراهش ،عروج روحش رو ديدم لبخندشو كه در هنگام جدا شدن روح از بدنش بر لبش بود رو هيچ وقت فراموش نميكنم ، از لحظه اي كه فراري بودم عاقبت اسيرش شدم پريناز من عشق اول و آخرم در آغوش گرم من سرد و بي روح خوابيده بود نوراني وجودش لحظه به لحظه بيشتر ميشد ولي روحي در بدنش نبود رها دخترم مادرت رو تنها نذار پريناز خوشا به حالت كه تنها نيستي پدرت مادرت برادرت رو دوباره به آغوش كشيدي مطمئنا خيلي خوشحالي كه با لبخند زيبات دنيا رو به درود گفتي من چگونه ميتوانم وجود پاكت را در آغوش خاك بسپارم چگونه از تو دل ببندم چگونه فرزند نديده ام را ترك كنم خدايا كاش هيچگاه جسمش را از من دريغ نميكردي كاش ميتوانستم جسم بي روحش را تا مادام العمر در كنارم نگه دارم دو روز گذشته و من هنوز نتونستم به خاك بسپارم گويي خاك نيز از من ارزشش براي هم آغوشي با تو بيشتره ، كمكم كن خودت كمك كن همانگونه كه دردها را بر من زخم كردي مرحمي بياب ... با صداي زنگ خانه به خودم اومدم البته بعد از 2 روز متوجه شدم در طي دو روز گذشته شوكه و مبهوت جنازه بي روح پريناز بودم وقتي به سراغ درب عمارت رفتم و درب را گشودم با پرستار پريناز مواجه شدم كه به همرا دو نفر ديگر آمده بودند چهره او را كه ديدمم تازه فهميدم كه پريناز رو از دست دادم و بر زمين دو زانو زدم و سرم را به خاكي دوختم كه ميبايست پرينازم رو به او ميسپاردم دلم ميخواست خود نيز در كنارش چون گذشته بخوابم ولي اينبارآراميدن بود نه خوابيدن و من براي خواب در كنار او صلاحيت نداشتم زيرا كه جانم مرا از او دور ميكرد ، حال من ماندم و خاطراتي كه فقط عمق زخم دوري او را برايم روز به روز بيش از قبل ميكرد گرچه هميشه او را در باغ ميبينم رها حالا ديگه 3 ساله شده و به همراه مامانش لابه لاي درختها خشكيده عمارت ميدوند و به من دست تكان ميدهند هنوز هم اتاقمون بوي گل رزها سپيده عمارت رو ميده هنوز هم قبر پريناز و رها مملو از همون رزهاست كاش بوديد و سپيدي موهايم را به سياهي خوشي با حضورتون مبدل ميكرديد سلام مرا به خداي برسانيد از او بخواهيد كه ديدارمان را نزديكتر گرداند ........

 

 

      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:47  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

نیمچه رمانی نوشتم که خوشحال میشم بیاین و بخونین نظرتون برام مهمه دریغ نکنید امیدوارم همه دوستانم بتونن منو تا پایانش همراهی کنند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:56  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

وقتي عاشق ميشي تركت ميكنن ، وقتي تنهايي كسي سراغت نمياد وقتي ميخواي تنها باشي همه در كنارت پرسه ميزنند وقتي با محبتي ، بر تو پشت ميكنند و وقتي سنگدل ميشوي همه بر تو ترحم ميكنند ! چرا؟! چراآدمها جذب بي مهري ميشوند ؟! چرا آدمها درآغازاويي را كه صادق است رها ميكنند و در پايان بعد از به يادگار گذاردن زخمهايي به وسعت بي مهريشان ،بي وفاي هایشان و دروغهايهایشان به سويه تكه اي باقي مانده از عشقي كه خود آن را زير پايهایشان له كرده اند آري له كرده اند
،
درست همان لحظه اي كه گوشهايشان را گرفتند و صداي فرياد ها ، زجه های او را نميشنيدند و رنگ اشكهايش را انكار ميكردند! حال بازگشتندبه موقع آمديدحال ميتوانیم همگی در تشيع جنازه روحش شريك شويم حال بايد رفت و سيه پوش شد براي كسي كه خود با دستان خود او را كشتيم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:3  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

آه اي خداي آسمان كبود زمستان ، كاش ميشنيدي صداي جان آناني را كه در قبر فرياد ميزنند خدايا بگذار بمانيم، مرگ وحشت است براي آنان و ای كاش جان مرا فداي آنان ميكردي ، كاش ميتوانستم به آنان بفهمانم كه دلتنگ دنيايي عبثند آتقدر عبث كه تا وقتي بودند نفهميدند ! اي فرشته مرگ "سلام" مرا جا مگذار ولي باز هم همان لبخند و اشارت  "هنوز زندگي بايد كرد" دوباره انتظاري مرا فرا ميگيرد و تو بر من لبخند ميزني چرا؟ باز هم مرگ تنها  سخني كه هميشه بر لب داشتم پشتبندش شماتت اطرافيانم ؛ چرا مرگ ؟!!! چرا عشق نه چرا عاشقي نه و چرا زندگي نه ! واژگاني كه تنها لبخندي را با يك مفهوم  ز خود در ذهنم تكرار ميكند : خاك حرمت  عشق را زير سوال برد ! همان لحظه كه بالش را از او ربود و جای آن دو پا به او داد! عاشق را دماغ مال كرد درست در همان لحظه كه جدايي معشوق را برايش ترسيم كرد ! و زندگي را بي معنا در همان نقطه لحظه كه آدم را به سرزمينش تحميل كرد ! كاش ميتوانستم باز هم بر آسمان قدم گذارم و بوسه اي بر پاي خداي نهم ولي اي مرگ اي هماي رحمت پر پروازم در دست فرشته ي توست كه از آن دوردستها همچنان بر من لبخند ميزند: " هنوز زندگي بايد كرد......."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:51  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني

 

صاحبش بشي ،

 

 

گاهي وقتا لازمه که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه

 

ما با

 

اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 

اين است

 

 

 

مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و

 

مگذار اين

 

 

زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:11  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

طبق معمول همیشه رفتم سر کار توی شرکتی کار میکنم که علی رغم میل علی مجبورم به کارم ادامه بدم آخه دوریم از اون باعث میشه که این کار لعنتی که خودمم میلی بهش ندارم بازم از هیچ برام بهتر بشه!علی با اینکه از من دور بود هر روز تا خونه با تلفنهای مکررش منو همراهی میکرد به قول خودش:

ـ کجاشو دیدی یکی مزاحمت بشه از پشت همین تلفن فکشو میارم پایین

منم میخندیدمو یکم میزدم تو پرش: خیلی احساس قشنگی داری علی جان با این فاصله ۱۰۰۰ کیلوتری نوک انگشتتم بهش نمیرسه

یه کوچولو بهش بر میخورد، چون توقع داشت با این کلمه من حال میکردمو به وجود چنین مردی تو زندگیم افتخار ولی متاسفانه سنم از حد رویابافیهای دخترانه گذشته بود و برای همین زبونم به خاطر گفتن کنایه های برگرفته از حقیقت نیش داشت توی این سالهایی کهبا هم بودیم انقدر به من وابسته شده بود که پدر و مادرم مدام منو در حال صحبت کردن با گوشیم میدیدن ، گوشه چشمی نازک میکردنو و با گفتم چند متلک جانانه خودشونو تخلیه میکردن....چند روز بود که خیلی بی قرار دیدنش شده بودم و با خودم کلنجار میرفتم که به خاطر خواسته خودخواهانم نباید جلوی پیشرفتش رو بگیرم ولی این بی قراری منو به خودخواهی مطلق کشوند و من بالاخره اون حرف ناخواسته رو گفتم اول یکم با قربون صدقه رفتن منو آروم کرد ولی بعد یه چیزی گفت که انگار یهو از آسمون پرت زمین شدم زمین اونم با کله !

ـ ببین گلی جان من این هفته رو با دوستام قرار گذاشتم برم شمال ولی قول میدم تو ماه دیگه حتما بیام پیشت باشه گلکم؟

خیلی عجیبه من انقدر مثل احمقا با خودم کلانجار میرفتم که نکشمش این همه راه  پیش خودم ، ولی اون خودش پیش پیش برنامه ریزی سفر شمال کرده بود، وای چقدر من احمق بودم که خیال میکردم اون تمام روزهاشو به خاطر من برنامه ریزی میکنه و به خودش اهمیت نمیده البته نه من احمق نبودم خر بودم که حرفهاشو باور کردم جون اینا همه حرفهای خودش بود توی همین تفکرات آتیشانه ی خودم بود که متوجه شدم جند دقیقه است داره ازم میپرسه چرا ساکتی و من بار سوم شنیدم و به خودم اومدم با نارضایتی کامل و ناراحتی گفتم:

ـ چی دوس داری بشنوی، خوش باشین و خوش بگذره من احمقو بگو که..... و شروع یک جنگ یکنفره که اجازه کوچکترین دفاعی به علی ندادم و گوشیو قطع کردم و طبق معمول بلافاصله به دستشویی رفتم و با آب سرد جند بار به صورتم تلنگر زدم وتکرار کلمات کلیدی:

 

ـ بیخودی سرخ نشو که لیاقت عصبانی شدنم نداره !

 

تو افکار غیضانه خودم بودم که تلفنم هشدار مسیج رو داد سراغ گوشیم رفتم متنی عاشقانه که در انتها نوشته بود :

ـ دلم نمیخواست گلی عزیزتر از جانم ناراحت بشی ایشالله جبران میکنم به زودی ظرف ۳ روز آینده اگه نکردم هر چی خواستی بگو ...

با بی اعتنایی انگار که خودشه که جلوم واستاده، نه مسیجش! پشتمو به موبایل کردم و بعد از حرکت خودم خندم گرفت یک کم که آرومتر شده دلم براش سوخت آخه علی هیچوقت با دوستاش مسافرت نمیرفت این اولین باری بود که برای خودش تفریح میکرد و من باید بهش این فرصت و میدادم که یکبار هم برای خودش باشه رفتم سراغ مسیج براش نوشتم :

ـ بهت خوش بگذره فقط سوغاتی یادت نره

با اینکه خودمو مجاب کرده بودم ولی بازم دوس نداشتم بره دلم راه نمیداد کاش میشد که این فرصتُ برای من میذاشت آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود فرداش راه افتادن و تا به شمال رسیدن به من زنگ زد ولی چون شدیدا مشغول کارم بودم فرصت جواب دادن به تلفنم رو نداشتم انقدر زنگ خورد تا گوشیو برداشتم و تا سلام چرب و نرمشو تحویلم داد پریدم میون حرفشو گفتم:

ببین علی جون من الان نمیتونم صحبت کنم دستم تو کاره و...

ـ ولی گلی من با این بدبختی با تو تماس گرفتم که بگم دارم میام....

ـ علی جان دارن صدام میکنن شب با هم صحبت میکنیم باشه ؟

ـ باشه عزیزم باشه ولی کارت درس نبود خدافظ

وای که دچار چه عذاب وجدانی شدم ولی خوب دست من نبود یعنی دروغ که نگفتم واقعا دستم بند بود شب هر چی منتظر شدم زنگ نزد چون گوشیشو با خودش نبرده بود به گوشی رفیقش زنگ زدم

ـ سلام حسام علی هست ؟

ـ سلام گلی جان نه عزیزم نیس رفته با بجه ها یه کم خرت و پرت برای شام بخره اومد میگم بزنگه بهت باشه؟

ـ مرسی ....

دل تو دلم نبود با هر صدایی از خواب میپریدم یه نگاه به صفحه گوشیم مینداختم ولی نه از میس کال خبری بود نه از مسیج ! یعنی از دست اون کارم ناراحت شده! خوب معلومه دختره احمق با اون ذوق و شوق معلوم نیس چی میخواست بهت بگه تو هم که تو نطفه خفش کردی رفت ،یعنی حالا باید چیکار کنم تصمیم گرفتم خودم بهش دوباره زنگ بزنم آره شایدم واقعا منتظره ببینه من به فکرش هستم یا نه؟

زنگ زدم عجیبه ساعت ۱۱:۳۰ چرا این حسام جواب نمیده؟ نکنه یکی اونجاس که نمیخوان من بفهمم ؟ نکنه مست کردن نمیتونن جواب بدن ؟ یعنی چی ای خدا من از اولم دلم به این سفر راضی نبود یعنی خود علی داره سر اون جریان بعدازظهر تلافی میکنه علی که کینه ای نبود! تو افکارم غرق شدم یهو تلفنم زنگ زد موبایل حسام بود خودشه علیه گوشیو بلافاصله برداشتم:

ـ سلام قربونت بشم چرا جواب ندادین

ـ سلام گلی جان علی....

ـ حسام تویی ؟! علی کجاس هنوز نیامده؟ چرا صدات میلرزه سرده اونجا ؟

ـ نه.. یعنی آره ..اه نمیدونم ، بببین گلی میخواستم ازت بپرسم شماره ای از مادر علی نداری آخه من شماره خونه قبلیشونو داشتم این جدیده رو ندارم

 - حسام خول شدی؟ یا مستی ؟ یا منو خول کردی؟ تو که میدونی من با پدر و مادرش ارتباطی ندارم سر همون جریانات اصا ببینم تو شماره اونارو میخوای چیکار؟

ـ گلی اینجا یه اتفاق بدی افتاده..یعنی من لامسب گوربه گور شده از تنبلیم میدونی به خدا خودش اصرار کرد گلی

ـ اه چقد میپیچونی حرفو تو که منو نصفه جون کردی چی شده چه اتفاقی افتاده نکنه علی حالش بد شده باز !

ـ ببین گلی ما به رضایت پدر و مادرش احتیاج داریم ببین میتونی پیداشون کنی ما هم داریم از این طرف سعیمونو میکنیم گلی راستش علی....علی و اون پسر کسافت که معلوم نیس چی کشیده پشت رول نشسته ای خدا چی بگم من به تو

ـ حسام جون مادرت،جون علی جون نمیدونم کی ای خدا، فقط بگو چی شده یک کلمه زنده اس ؟

ـ آره ولی دکترا برای عمل به رضاییت پدر و مادر احتیاج دارن وگرنه ....اون....

ـحالا پدر مادر لعنتیشو از کجا پیدا کنیم تازه پیدا کنیم تا برسن شمال اون زبونم ...وای ... چی بگم ...خول شدم یعنی چی ؟ چی داره به سرم میاد ؟ حسام من بدون علی چیکار کنم نذار بمیره اصا چرا مجبورش کردین به این سفر

ـ دختر خوب یکی الان باید به من کمک کنه تو این شرایط حالا تو هم وقت بازخواست کردنت رسیده پس بذار بهت بگم ما شمال نیستیم داشتیم میامدیم پیش تو آره میخواست سورپریزت کنه ...چه سورپیریزی رفته تو کما خونریزی داخلی کرده وضعش خیلی وخیمه گلی دعا کن برو پیش امام رضا دعا کن نذار اونو ازمون بگیرن به خدا التماس کن ...لعنت به من ،لعنت به اون مفنگی ای خدا علیو برگردون 

ـ علیو برگردون ! علی مگه رفته ؟علی داشت میامد پیش من علی داره میاد پیشم شما ها مست کردین خول شدین علی کاریش نیست اصلا دارین منو سر کار میذارین دور هم بخندین ههههه.... بیاین بخندیم منم میخندم هههههه حالا گوشیو بده علی جون مادرت دلم براش یه ذره شده علی، علی جونم عزیزم تو که داشتی میامدی اینجا چرا منو سگ کردی بهت بپرم علی ه من کجایی ؟ بذار صداتو بشنوم

ـگلی داغونم نکن چرند نگو ببین سیامک صدام میکنه مثکه اوضاعش انقدر خرابه که مجبورن بدون رضایت عملش کنن ...فعلا خدافظ....

چه جالب عملش کنن کیو عمل کنن علی! اون سالمه مگه میشه علی حالش بد باشه و من اینطور سالم! نه سالمه چون منم سالمم ایناش ببین خدا، هنوز دارم نفس میکشم ما خودمون گفتیم نفسمون به نفس هم بنده مگه میشه اون نفس نکشه بعد من اینجا اینطور نفس نفس بزنم ! مسخره اس بهتره برم صورتمو با آب سرد بشورم اینا خوابه ! حسام میگفت وضعیت وخیم! اتاق عمل وای این چی بود چقدر سرد بود چرا شیر دستشویی بازه چرا صورتم خیسه من که هنوز آب به صورتم نپاشیدم ولی دستام خیسه چرا پایشدم!خدایا لعنت به من، لعنت به زندگی، چرا ؟حق ما از عاشقی این نبود! عشق و فراغ! تو که میدونی نمیشه ،بهتره دعا کنم فرصت ندارم ......اینا همش امتحانه خدا میخواد ببینه چقدر براش ارزش قائلم عیب نداره ثابت میکنم بسم اللله.......صدق الله و علی العزیم ....

بهتره یه زنگ به حسام بزنم تا الان باید عملش تموم شده باشه :

ـ سلام حسام خوبی الو الو چرا لالمونی گرفتی تو این وضعیت تو هم بازیت گرفته چرا صدات در نمیاد مردی؟

ـ گلی.... علی ....

ـ علی خوب شد آره میدونستم اخه این دعا ردخور نداره همیشه منو نجات داده

ـ گلی خواهش میکنم گوش کن علی تموم کرد فهمیدی تموم کرد،مرد...

 

آره علی تموم کرد، ولی من تموم نکردم علی دروغ میگفتی،علی گولم زدی مگه تو نبودی که گفتی تنهات نمیذارم نفسم به نفست بنده پس کو ؟چرا جواب نمیدی ؟چرا نمیرسی پیشم؟ تو خیلی وقته از اون شهر لعنت شده راه افتادی! باشه، تو هم منو تنها بذار خدا که به من پشت کرد امام رضا هم که منو مایوس کرد تو هم بروپیششون از طرف من بگو خیلی بی معرفتید خیلی ..... بهشون بگو که اگر تو دروغ گفتی ولی من اهل دروغ و ریا نیستم تو با من هم نفس نبودی ولی من با تو هم نفس میشم آخه خره مگه میشه تو اون پایین بخوابی با فاصله یک سنگ از هم و من این بالا نمیشه! ما قول دادیم یادته اون شبی که قبل از رفتنت پی کار و پول در آوردن رو تاب نشسته بودیم و مثل دو بچه فارغ از مشکلات و دغدغه بزرگترها تاب میخوردیمو و آرزوهامونو یکی یکی برای هم تعریف میکردیم آره.. حالا شلوغش نکن میدونم پیشنهاد تو بود خیلی بچه ای... علی دوست دارم... بچگیتو، صفاتو، صمیمیتتو، فداکاریتو، ولی نه سورپریزت دلمو شکست داغونم کرد اول که ۱۰۰۰ کیلومتر فاصلمون شد حالا هم شده دو دنیا جدا از هم! منو میبینی؟ روی همون تابم ولی تو کجایی؟ کاش همینجا کنارم روی همون تاب همیشگیمون باشی ابته برای من چه فرقی میکنه من که تو رو حس میکنم علی من یه کاره بدی کردم کاری که بهت قول داده بودم نکنم ولی تو هم زدی زیر قولت منم زدم البته حتما فهمیدی ولی دلم میخواد خودم بگم با صدای بلند مثل همون شب که آخرین آرزومو بهت گفتم گرچه اولین آرزوهامو بهش نرسیدم ولی آخریرو چرا یعنی خودم باعثش شدم آره من میخواستم با تو بمیرم حالا هم به دست خودم میمیرم فقط کمکم کن کنارت باشم اینبار تنهام نذار دستمو بگیر....... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:22  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

اینبار داستان نمینویسم ولی فردا شب حتما یه داستان هم مینویسم امروز میخوام در موردمدتی که نبودم یک برآورد داشته باشم این یک ماه تنها چیزی که بهش رسیدم این بود :

اتفاقات توی زندگی همه نشونه چیزی هستند که ما به اونها بی توجهیم هر کدوم از اتفاقات خوب و بد توی زندگی حامل پیامی هستند که به عبارتی یک جسم دارن که خود اتفاقه و يك روح كه با ما حرف ميزنه و پيام رو بهمون گوشزد ميكنه، این که امروز چرا ضربه روحی خوردیم دلیلش در وجود و عمل کرد های خودمونه و اینکه فردا چرا موفق میشیم هم دلیلش بازتاب عملکرد خودمونه جالبه گاهی موفقیتهامون انقدر خوشحال کننده است که ما رو مست شادی جسمش میکنه و از روحش و ابعادی که میتونه زمینه ساز موفقیتهای بعدیمون باشه غافلمون ميكنه و همين علتي ميشه که بهترین موقعیتهای از دست دادمونو به گردن زمونه و اجتماع و اطراف میندازیم و یادمون میره که در درجه اول بی اهمییتی خودمون به اطراف باعث این همه دکه زدن یا حتی شکستهای بعدیمون شده ، توی زندگیم همیشه به دنبال غم بودم و همين باعث ميشد كه به سمت غصه ها بيشتر كشيده بشم آخه من در بچگيم يعني درست زماني كه نوزاد بودم و ميتونست شادي اطرافيانم زمينه ساز يك روحيه بشاش و يك انسان مثبت بشه به دليل از دست دادن دو عضو نزديك خانوادگيم يعني خالم و مادربزرگم اونم درست با فاصله دو ماه از هم تاثير روحيه پر از غم و اندوه مادرم بر من بازتاب داشته و مرا به يك انسان بسيار حساس و شكننده تبديل كرده ولي در كنارش خدا در من قدرتي قرار داده كه از هر لحظه شكست در زندگيم ميتونم دوباره از صفر شروع كنم شروع من از صفر به اين معنا نيست كه گذشته را فراموش ميكنم يا ضربه هايي كه اطرافيانم به من زدند فقط تنها چيزي كه اين وسط قرار داره اينه كه سعي ميكنم به عملكردهاي خودم هم توجه كنم درسته كه ما از اطرافيانمون ضربه ميخوريم ولي ضربه اي كه ميخوريم بازتاب عملكرد خودمونه ما عشق ميورزيم و دچار تنهايي ميشيم و به سرعت به اين مسئله در ذهنمون كمك ميكنيم كه عاشق تنهاست و معشوق بي وفاست ولي مسئله اينجاست عشق يك انگيزه است يعني تمامي غرايزي كه در ما قرار داده شدن يك انگيزه اند و همگي يك هدف رو دنبال ميكنن كمال از نظر من رسيدن به كمال از هر طريقي ممكنه يكي ولي اون چيزي كه خودم تجربه كردم(البته منظورم رسيدن به كمال نيست چون من هنوز تازه بعد از 22 سال راه رو پيدا كردم! ) اينه كه اگر از جاده عشق به همراه چشم دل گام برداري نيازي به پياده روي زيادي نداري شايد حتي به پرواز در آيي!

 اگر دستتونو از روي گوشتون بردارين و سعي کنید چشمای متعصبانه به شخصيت كنونيتون روباز کنید،میفهمید ولی اگر اینچنین نکنید، نتيجه تمام حرفهاي من، در حد يك نيشخند با يك جمله اينچنيني خواهد بود و بس" برو بابا دلش خوشه" ، ولي عيبي نداره بگذاريد از دلخوشي هايم بگويم ، بعد از مدتها كه پاي غمها و دردهاي دل من نشستيد دوست دارم دوست لحظه لحظه هايم باشيد شادي و غم در كنار هم معنا پيدا ميكنن پس بگذاريد گوش شما پيامي رو كه هر اتفاق ساده در زندگيتان ميافتد بشنود و ذهنتان به رويدادهاي بزرگ و كوچك زندگيتان مثل برخورد ناگهاني تكه سنگي به سرتان از سمت پسر بچه اي كه هدفش شما نبوديد، متمرکز شود(خدا رو چه دیدید شاید اگر اون لحظه که در فکر خود فرو رفته بودید و غرق در تفکراتتون بی توجه به پسربچه ای که اطراف شما بازی میکند را ه میرفتید و اون سنگ به سر شما برخورد نمیکرد شما به مسیر خود ادامه میدادید و دچار یک حادثه بدتر میشدید مثل یک تصادف!) ما از نسل ايرانيم از نسل زرتشت اولين ديني كه در ايرانشهر متولد شد اولين پيامبري كه سه جمله كوتاه کلیدی برای رسیدن به کمال و موفقیت گفت :گفتار نيك ، پندار نيك،‌ رفتار نيك ولي ما فقط شعار داديم ! هميشه بر اين باوريم كه همه چيز با من سر لج دارد ولي به رفتار لجوجانه خود نمي انديشيم هميشه ديواري كوتاه تر از اطرافيانمان كه مجبورند اشتباهات ما را بر دوش بگيرند پيدا نميكنيم! همه در حق ما بدي ميكنند بي آنكه به اين توجه كنيم كه ما چه كرديم؟! اگر ما خوبي كرديم ولي بالعكس بدي ديديم دليلش اينه كه شايد طرف مقابل ما احتياجي به خوبي ما نداشته و صرفا قصدش از درد دل كردن لحظه ای خالی کردن خود پیش ما بوده و بس ولي ما مثل يك فرشته نجات كه هميشه توقع داشتیم یکی در مقابل غم خودمون این نقشو ایفا کنه خودمون رو بی اجازه وسط ميندازيم و ميشيم بطمن 4 يا مرد انكبوتي n من خودم رو مثال ميزنم هميشه توي زندگيم چه اونهايي كه حكم دوست رو برام داشتن و چه کسانی که دوستشان داشتم انقدر دورش تار تنيدم و محبت كردم كه طرف تنها آرزوش شده بيرون جهيدن از تاري كه من اطرافش با محبتهاي زياديم و هر چيزه ديگه تنيدم حالا درسته بعد از اين كه بيرون ميرن قدر گرماي جايي رو كه از دست دادن ميفهمن ولي تو رو به خدايي كه ميپرستيد من خودمم مثل شماهايي هستم كه الان با خوندن اين مطلب تا حدي تایید میکنید گرچه عقيده دارم تا به كمال نرسيم همگي همين طوريم فقط هدف متفاوته يكي درسش ميشه هدف برای تنيدن تار، يكی شغلش، يكي دوست پسرش يا دخترش يكي زنش يا شوهرش يا مادرش يا پدر و.... اصلا هيچ از اون كسي كه براش خودتونو ميكشين پرسيدين كه تمايلي به اين شلوغ بازيهاي شما داره يا نه! بابا چشماتونو باز كنين اين كمبودهاي خودتونه كه در ديگري جبران ميكنيد پس لطفا منتي سر كسي كه از شما محبت نخواسته و خواست خودتون بوده نگذارين ! فكر نكنين ميخوام شما رو با حرفهاي تلخ (از اين بابت ميگم تلخ كه ميدونم آدم با صورت واقعي خودش خيلي معذب ميشه و براي همين ميگن حقيقت تلخه اينم يه اشتباه ديگه حقيقت تلخه چون همه ما چشمانمون رو به دنيايي كه تك تك اجزاش روي حساب و كتاب چيده شده بستيم و خودمونو به دست روياهامون و عقده هاي درونيمون سپرديم در ضمن من فقط منظورم آدمهاي دور و اطرافم نيست من اين حرفها رو روزي چند بار براي خودمم ميزننم در درونم كه يادم نره نبايد غصه اتفاقي رو بخورم كه خودم باعثش بودم و حتي بايد خوشحال باشم چون اگر غمم به دست خودم ميسره شاديمم به دسته خودم ميسره روحيه رو حال كنين! ) جالبه تو اكثر دعواهايي كه آدمها با هم ميكنن اوني كه شخص عنكبوته شروع ميكنه به منت گذاشتن سر تارهايي كه تك تكشو با احساساتش دور و اطراف دومي تنيده و در انتها اونو بابت پاره كردن اين همه احساسات و فرارش ملامت ميکنه و در نهايت شخص آزاد و رها شده تنها جمله اي كه تو پرمون ميخوره و همون حقيقته ميگه، اونم اينه لطفا خوب روش تمركز كنين بعد بخونید : مگه من از تو خواستم كه اينكارارو به خاطرم بكني كه منت رو سرم ميذاري ....! خيلي جمله قشنگيه اون لحظه كه ميشكني نگران نشو اين اوج پيروزيته تازه فهميدي دنيا چيه حالا اون شده ناجيه تو پس دهنشو ببوس به خاطر اينكه بهت فهموند كه اول خودت بعد ديگري اگر به خودت اهميت دادي همه برات ارزش قائل ميشن اگر به كارت ارزش دادي كارت ميگيره اگه به درست توجه كردي درست خوب ميشه ولي توجه تو به يك انسان كه داراي يك روح وسيع با تفكرات عميق مستقل از توست نبايد هدف باشه هدف اگر هم رسيدن به كسيه بايد از راهش بري وگرنه منجر به شكست ميشه و تو خودت خودت رو محكوم به شكست كردي! تك تك اتفاقاتي كه ميافته داره با ما حرف ميزنه گوشاتو نگير دستترو از روي چشمهات بردار از كودك درونت تبعيت نكن اون يك بچه اس و نتيجه كاراش خط خطيهايي در زندگيت ميشه و بس بهش راه و روش بزرگ شدن ياد بده و بذار تو رو به سمت كمال و موفقيت ببره چيزي كه زرتشت در سه جمله كوتاه بيان كرد و لازمه رسيدن به اين سه پيامد رو داِ نا(خرد انسان) ميدونست از خردت استفاده كن بهترين راهنما و بهترين دوست و همنشين خودت هستي فقط خودت. اگر بخوام ادامه بدم شايد اين پست انقدر طولاني بشه كه بشه كتابش كرد ولي براي اينكه همين روز اول از حجم زياد حرفام فرار نكنيد در همين نقطه ختمش ميكنم با اين جمله :گوشتو باز كن چشمتو باز كن دلتو روشن كن و اول خودتو ببين و به آزادی طرف مقابلت احترام بذار تا بی حرمت نشی و موفق باشی...

 

اینم از داستان غیبت چند ماهه من   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:13  به قلم لعیا افخمی  | 

 

من و خواهرم ركسانا دو قولو بوديم از همون بچگي تو همه كارا با هم همدست ميشديم و اگر مامان يا بابا با يكيمون دعوا ميكرد هر دو با هم اعتصاب غذا ميكرديم و انقدر با هم  يكي ميشديم كه مامانو بابا در برابرمون كم مياوردن و از دعواشون صرفنظر ميكردن گاهي هم كه مامانم كلي كفري ميشد و رو به بابام ازش كمك ميخواست بابام با همون خونسرديه هميشگيش ميگفت:

_ چيكارشون داري خانوم مگه از خودت و خودم يادت رفته كه بابات رسيدن به هدفمون چطور دست به دست هم روي خانواده هامونو از مخالفتاي بي دليلشون كم كرديم و عقب نشيني كردن اينم تقاص كار ماست ديگه كاريش نميشه كرد چيزي كه عوض داره گله نداره!

و با همون لبخندهاي شيرينش مامانمو آروم ميكرد يادآوري ايام گذشته مثل آبي روي آتيش ميشد و كنار هم مينشستن و ياد گذشتشون ميكردن و كلي با هم عشق ميكردن و ما هم از يك دعواي مفصل رها ميشديم  چقدر اين صبوري هاي پدرم را دوست داشتم ، با اينكه با يك دنيا مشكل روبرو ميشد ولي هر بار كه با ما همصحبت ميشد زندگي رو اونقدر زيبا و دوست داشتني تعريف ميكرد كه گاهي با خودم ميگفتم" پدرم به سنگ گفته زكي" البته تمامي اين مقاومت ها از محبت ها ي بيشمار مادرم سر چشمه ميگرفت مادرم تنها سنگ صبور قابل اعتمادي بود كه پدرم به او پناه ميبرد و اسرار دلش رو براش بدون هيچ نگراني اي افشا ميكرد اوخود فرشته خدا بود كه با چشمان پاك و معصومش به او خيره ميشد و غم چشماشو ميگرفت و شادي و طراوت بهش برميگردوند و گاهي هم پابه پاي غصه هاي پدرم اشك ميريخت  ودر انتها تنها كسي بود كه نويد فردايي بهتر رو بهش گوشزد ميكرد، دستان مادرم لطافتي داشت كه تمامي نا ملايمتي هاي وجود پدرم رو با نوازش هاش پاك ميكرد. گاهي وقتي با ركسانا در مورد پدر و مادرم صحبت ميكرديم وجودشون رو براي هم لازم و ملزوم ميدونستيم و به خودمون كه ثمره هايي از اين دو عشق آتشين هستيم، كه هنوز كه هنوزه مثل روز اولي كه عاشق شده عاشق هم بودن ؛ ميباليديم  يكي از روزهايي كه بزرگتر شده بوديم تصميم گرفتم دزدكي دفتر اسرار پدر و مادرم رو به همكاري با ركسانا  كش بريم  ، آخه هر وقت از مادم ميپرسيدم كه پدر و مادرش كجاين و چطور مردن جوابي جز قطرات اشكش نداشت و هر وقت از پدرم ميپرسيدم چطور با مادرم آشنا شدي از زير جواب تفره ميرفت البته جوابايي ميداد مثل اينكه :

_برديا پسرم هنوز براي سن تو زوده كه بخوام از گذشته اي بگم كه دوست دارم درك فهمشو داشته باشي چون اين گذشته انقدر مقدسه كه بايد قداستش حفظ بشه....

اين قضيه كه پدر و مادرم انقدر همديگر رو دوست داشتن منو خيلي كنجكاو ميكرد در مورد اينكه نطفه اين عشق در كجا بسته شده و هزاران سوال بي جواب كه منو به تصميم كش رفتن دفتر خاطرات جوانيهاشون؛ مصر تر ميكردتا اينكه يك روز وقتي مادرم تو آشپزخانه مشغول تدارك غذا بود با خواهرم برنامه چيديم كه يكيمون نقش بپا رو بازي كنه و" ركسانا شد بپا" آخه به رغم دختر بودنش اين قضيه ذاتي بود ، منم با هماهنگي هاش وارد اتاق خواب پدر و مادرم شدم اون دفتر طي بررسي هاي ركسانا زير تختشون توي يك صندوقچه قديمي بود بنابراين بدون هيچ معطلي رفتم سراغ صندوقچه درش رو باز كردم  اولين چيزي كه توجهمو جلب كرد پوتين هاي پاره سربازي پدرم بود  زيرش يك گوشي پزشكي بود و چند تا عكس از دوستاي همرزم بابام در زمان جنگ و چند گل رز خشك كه لاي عكسها گذاشته بودنش صداي سوت ضعيف ركسانا خطر نزديك شدن مادرم رو گوشزد كرد و به سرعت رفتم سراغ دفتر و گذاشتمش زير پيرهنم توي شلوارم كه مامانم وارد اتاقش شد:

_ برديا اينجا چيكار ميكني پسر گلم ؟

_ مممن  ميخواستم چيز اااا آهان ميخواستم چسب نواري بابا رو بردارم آخه كتابمو ركسانا پاره كرده .....

سرمو از شرم دروغي كه گفته بودم انداختم پايين از زير چشم ركسانا رو ديدم كه پشت كنج در منو و  مامانمو نگاه ميكرد مثل هميشه براي پشتيباني از من اومد داخل و بين كنجكاويهاي مادرم كه سرتاپاي منو نگاه ميكرد پريد و گفت:

_ آره مامان راستشو بخواي چند دقيقه پيش با هم دعوامون شد اون دفتر نقاشيمو پرت كرد و منم به لجش مشقشو پاره كردم واسه همين اومده چسب بابا رو برداره .

با پشت پاش رو انگشتم رفت تا منو از اون حالت در بياره و بهش نگاه كردم چشم غره رفت و دستمو گرفت و گفت:

_ مگه نميخواي بچسبونيش چرا اينجا واستادي اگر يكبار ديگه دفتر نقاشيمو پرت كني اينبار يكجوري مشقاتو پاره ميكنم كه ديگه با چسبم نتوني بچسبونيش و شروع كرد به كل كل كردن با من تا به مامانم مهلت ادامه سوال جواب كردناشو نده منم از فرصت استفاده كردمو و از اتاق بيرون رفتمو با سرعت دفتر خاطراتو زير  تشك خوابم كردم و  رفتم تو دستشويي تا عرق هاي رسوا كنندمو بشورم موقع ناهار روم نميشد توي چشماي پدر و مادرم نگاه كنم ولي از شوق خوندن اون دفتر براي لحظه خواب ثانيه شماري ميكردم  تا اينكه ساعات سپري شد و مادر و پدرم منو و ركسانا رو بوسيدن و چراغ اتاقمونو خاموش كردن و رفتن . ركسانا از روي تختش بلند شد و اومد روي تخت من نشست منم دستمو بردم سمت چراغ خواب كه روشنش كنم اما ركسانا زد رو دستم و گفت:

_ مگه خول شدي ميخواي بفهمن؟ بذار يك فكر بهتر دارم چراغ خوابو روشن كن ميريم زير پتو اون موقع نورش بيرون نميره بعد به راحتي ميشه خوند.....

يك نگاه عميق به نشانه تحسين بهش انداختم و ركسانا هم مغرورانه نقشه اش رو عملي كرد رفتيم زير لحاف من و شروع به خوندن كرديم اولين نكته جالب اين دفتر اين بود كه مادر و پدرم هر دو با هم اين دفتر رو نوشته بودن و بعضي از صفحاتش هم قلنبه شده بود كه نشون دهنده اشكاشون بود چون اشكي كه روي كاغذ ريخته ميشه بعد از خشك شدن جاش قلنبه ميشه اينو ركسانا بهم گفت آخه اون وقتي ناراحت بود هميشه درد دلشو با كاغذها در ميون ميگذاشت و با اين قلنبه هاي كاغذي آشنا بود بعد از اينكه به طور عمومي صفحات اين دفتر رو بازرسي كرديم نوبت به اين شد كه شروع كنيم از اولين صفحه به خوندن ركسانا پيشنهاد داد كه هر ده صفحه به ده صفحه رو يكيمون بخونه ولي من بهش گفتم كه اون بخونه آخه ركسانا صداي خيلي قشنگي داشت و احساسات رو بهتر از من بازگو ميكرد و اين دفتر بايد همونطور كه لياقتش بود خونده ميشد بدون هيچ چونه زدني ركسانا شروع به خوندن كرد اولين نوشته ها مربوط به پدرم بود كه اينطور نوشته بود:

در ظلمت بياباني متروك گم شدم در هجوم ناجوانمردانه اي از سوي غاصبان مملكتم  تمامي همرزمهاي خوب روزهاي جان نثاري در راه خاك ميهنم ايران را از دست دادم اكنون به لطف خدايم تنها من ماندم و انبوهي از اجساد همرزمهاي نزديكتر از جانم دست در دست هر كدام ميگذارم يادگاري از خون پاكشان بر دستانم نقش مي آفريند و همگي به آرامي خوابيده اند و لبخندي بر لب دارند گرچه زخمهايي عميق بر جانشان !چه تقديري بود در ابن تنهايي ! در آن زمان هنوز نميدانستم كه فرشته اي خاكي در انتهاي اين جاده تنهايي به انتظارم ايستاده بالهايش را خداوندگارم از او گرفته بود تا در كنارم بماند و با من هم آغوش باشد شايد كه التيام او مرحمي بر زخمهايم گردد و مرا به اين سراي فاني بازگرداند و شايد هم بالهايش را بازگيرد و با هم به پرواز در آييم آري ندايي دروني در دلم نجوا ميكرد و مرا به سوي جاده اي كه حتي سرابي براي اميدواري در آن ديده نميشد روانه ساخت.... گويي خودش بود كه با انوار سفيد روحاني اش مرا به سوي هستي ميكشاند با زخمي كشنده به سويش روانه شدم كه شايد مرحمش سازد براي حركت بر پاهايم تكيه زدم تا آخرين توانهايشان را بكار گيرند و مرا به او رسانند ولي همين كه خود را در آستانه آن نور رساندم و به آغوشش پناه بردم دگر هيچ نديدم تا زماني كه دوباره چشم گشودم  اينبار خود را بر بستري ديدم و در روبرويم همان فرشته نوراني كه مرا به سوي خود رهنمايي كرد ولي در بر پرستاري كه بر بالينم نشسته بود و  برايم آياتي از حق ميخواند و من آرام ميشدم از درد بي درمانم واي كه چه آرامشي با ديدنش به من رجوع كرد خدايا تنها چيزي كه بر دلم گذشت تقاضاي بودنش تا ابد در كنارم بود و بس ...وقتي بيشتر با من همصحبت شد و فهميدم كه از خانواده اش به خاطر عشقش ايران گذشته و مملكت غريبه را با تمامي زيورآلت مسحور كننده اش رها كرده و براي خدمت به مردم سرزمين خودش خود را در اين جنگ سهيم كرده به يقين رسيدم كه او همان فرشته اي است كه مرا براي زندگي مجدد به اين مكان رهنمايي كرد چگونه ميتوان از رفاه دنيا گذشت و خود را تسليم سختيهايش كرد تنها از او بر مي آمد و كساني كه در اين جنگ سهيم بودند فرشته زندگي من آن زمان كه درد ميكشيدم تنها مرحم درد زخمهايم كه بر اثر تيغ جراحي ترميم شده بود؛ تو بودي تو ايزد جانم شدي و من ايزد عشقت ولي اين راز را اكنون نتوانم گفت شرم نگاهت حياي وجودت مرا بازميدارد از گفتن راز درون وليهر چه زمان ميگذشت ولحظه خداحاظي نزديكتر ميشد دلم آشوب جدايي ميگرفت ولي آن زمان جه ميخواستم و جه ميخواستم رسيد  به چشمان هم خيره شديم در چشمان پاكش صافي دل عاشقش نمايان بود ولي حيا پرده اي بود كه گاهي كنار ميرفت و لحظه اي كم به راز درونش مشرف ميشدم وقتي خداحافظي كرديم سرم را پايين انداختم با كمري خميده از او دور شدم فرشته زيباي من تحمل اين لحظه را نكرد چشمانش دريايي شد و درب اتاقش به اراده خدا براي حفظ حرمتش بسته شد ولي صداي هق هق اش در دلم ميكوبيد و مرا از راه باز ميداشت دلم محكم شد تصميمم را گرفتم به سرعت به سمت در بازگشتم درب را گشودم بي پرده در لحظه اي كه انتظار بازگشتم را نداشت گفتم مرا ببخش اي نازنينم مرا ببخش اي عزيزترينم راز دلم را با او گفتم و پرده اسرار او هم از چشمانش كنار رفت و با هم براي تبلور عشقمان با خنده گريستيم واي كه تنها خدا شاهد عشق پاك ما بود و ما در سرزميني پاك و بر خاكي پاك كه با خون مردمانمان تطهير شده بود عاشق شديم چه عشقي پاك تر از اين ميتوانست...!

لرزش صداي ركسانا و ريختن قطرات اشكش نمايانگر تحت تاثير قرار گرفتنش در برابر عشق پدر و مادرم بود او را در آغوش گرفتم و گفتم:

_ ركساناي عزيزم برديا طاقت اشك ريختن تو را ندارد ركساناي من من و تو ثمره عشق پاك آنانيم كمي فكر كن چقدر احساس غرور ميكنم خوشا به حال پدر و مادر كه اينگونه عاشق يكديگرند

ركسانا كه آرومتر شده بود گفت:

_ برديا ميدوني براي چي گريه ميكنم  ؟ براي اينكه به حالشون غبطه ميخورم...

سرم رو به نشونه تاييد گفته هاي ركسانا تكون دادم و قرار شد بقيه اش رو ادامه بده :

يادش به خير فرشته ي عزيزم روزي كه پدرت با شنيدن اين خبر شروع به مخالفت كرد يادش به خير روزي كه پدر و مادر من هم مخالف اين وصلت بودند يادش به خير روزي كه تو به ارثيه پدري ات به خاطر من پشت كردي و من هم خانواده ام را متقاعد هر چند آنها عقيده بر اين داشتند كه تو مرا مسحور كردي كه بد هم نگفتند زيبايي درون ات مرا مسحور خود كرد وقتي چشم باز كردم و چشمان زيبايت را ديدم تازه دريافتم كه خلقت خدا چه زيباست درون و بيرون به اين زيبايي تنها ميتواند براي فرشته هايش باشد وبس و براي همين حكم تو براي من فرشته الهي است سنگ صبوري كه هم ميتوان با او راز دل گفت و هم ميتوان بر استواري اش تكيه زد و دست به دستش داد چون ميدانم كه او بالهايي دارد كه مرا به اوج ميبرد وبس  ما با هم عهد بستيم عقد كرديم در اين دنيا و در آن دنيا عهد بستيم كه هميشه با هم باشيم حتي تا زمان مرگ يادته؟!

اينبار من بودم كه با يك حركت آني وسط خاطرات دويدم و به ركسانا گفتم صداي پا ميآد هر دو از زير لحاف بيرون آمديم مادرم بود مثل اينكه از صداي همهمه هاي ركسانا بيدار شد ه بود در اتاق رو به آهستگي باز كرد من و ركسانا كه طبيعي خوابيديم طوري كه مو لاي درزش نره مادرم رو مطمئن كرديم كه خوابيم و اونم زير لب گفت:

_ خدايا شكرت امشب هم برديا و ركسانا رو در پناه خودت نگه دار بگذار ميهمان فرشته هايت باشند و شيطان رو از آنان دور نگه دار ...

مرا بوسيد اينبار گرمي بوسه اش بيش از قبل بود زيرا حال ديگر به قول پدرم او را چون فرشته اي ميديدم كه هيچكس نميتوانست جايگزينش باشد ؛ ركسانا هم با بوسه مادرم همين احساس رو داشت اين رو از حس تله پاتي اي كه بين دو دوقولو برپاست فهميدم مادرم رفت و من و ركسانا مثل دو معتاد مواد لازم ؛سراغ ادامه مطلب رفتيم اينبار دست نوشته مادرم بود كه در ادامه نوشته بود  :

وقتي در كنارت مينشينم غم نبودن پدر و مادرم را فراموش ميكنم وقتي با تو هستم تنها از خدا قدرداني ميكنم براي لحظه هايي كه برايمان آفريد براي روزهايي كه تا در اين دنيا باقي هستيم ميگذرانيم و تنها نگراني ام يك چيز است كه خدا تو را زودتر از من ببرد هميشه آرزو دارم با تو بميرم در كنار تو تا در آخرين لحظه اي كه عمرم به اين دنيا باقي است گرماي وجودت آنچنان در من رخنه كند كه سرماي بي مهر قبر هم جرات گرفتنش را زمن نداشته باشد اي بهترينم روزگاري كه سختي كشيديم گذشت اكنون من باردارم ؛ باري از دو طفلي كه ثمره عشق من و توست به هم، باري از پاكي و معصوميتي كه به زودي احساسي جديد را به من هديه خواهند كرد آري اكنون من به جز همسر شدن مادر هم ميشوم مادر دو طفل پاك كه اسمشان را ركسانا و برديا خواهم گذاشت چقدر زيباست احساس زني كه عاشق شوهرش است و ثمره وجود شوهرش را در درونش پرورش ميدهد گرماي حضورت اكنون در درونم آتشي از عشق ساخته و آن را به فرزندانم تبديل كرده ، باشد كه در كنار هم باشيم و لحظه اي فرا رسد كه اين دو طفلي كه در درونم به امانت گذاشتي را به تو بازگردانم و در كانوني از عشق خانواده اي چهار نفره زندگي را ادامه دهيم ....

اينبار منو و ركسانا با هم گريستيم چقدر پدر و مادرم برايم بزرگتر از قبل شدند عشق آنان اكنون بيش از قبل در من رخنه كرده و احساس غرورم بيش از قبل شده خدايا ما خوشبختيم ...چيزي به صبح نمانده بود و من و ركسانا اونچه بايد رو از گذشته پدر و مادرم فهميديم با ركسانا تصميم گرفتيم شبانه به اتاق پدر و مادرم بريم و دفتر رو سر جاش بگذاريم من روي زمين نيم خيز ميرفتمو و ركسانا از پشت هوامو داشت به هزار بدبختي دفتر و سر جاش گذاشتيم وقتي بر ميگشتم لحظه به تخت پدر و مادرم نگاه كردم اونا هنوز هم دست در دست هم و صورت در صورت هم نفساي يكديگر را احساس ميكردند در دل از خدا خواستم كه هيچگاه آندو را از هم جدا نسازد ....چند روز كه گذشت پدرم با يك جعبه شيرني وارد خونه شد و توي دست ديگش هم يك برگه آزمايش بود مادرم رو بوسيد و گفت:

_دوباره مادر شدي فرشته عزيز من

 منو و ركسانا با تعجب همو نگاه كرديم و پدرم از نگاههاي متعجبانه ما حس كنجكاويمونو فهميد مثل هميشه لبخندي به ما زد و گفت:

_ نميخواين به مادرتون تبريك بگين آخه داره براتون يك داداشي مياره..شايدم حسوديتون شده آره برديا  عزيزم حسوديت شد عيب نداره قول ميدم يك خواهر ديگه هم براتون بياريم تا سر به سر بشي با ركسانا !

من خودمو عقب كشيدم مادرم اومد طرفم منو بوسيد و گفت:

_ پسر گلم بابات باهات شوخي ميكنه

ركسانا اومد به مامانم نزديك شد دست روي شكمش كشيد  و گفت:

_پس چرا هنوز شكمت بالا نيومده تازشم برديا اصلا هم حسوديش نشد مگه نه؟

_ عزيزان من بابا شوخي كرد چون خوشحاله حالا بياين غذامونو بخوريم ..

حالا ديگه خانواده ما يك خانواده 5 نفري شده بود كوروش سومين فرزند اين خانواده شد و من برادر بزرگترش و احساس مسئوليت بيشتري نسبت به قبل داشتم  مادرم عاشق كوروش بود در عين حال اونو از ما بيشتر دوست نداشت فقط به خاطر بچه بودنش بيشتر تر و خشكش ميكرد ؛ من تصميم گرفتم از اين به بعد مثل پدر و مادرم خاطرات قشنگ خانوادمو بنويسم خانواده اي كه آروم بود و شاد و سر زنده انقدر عشق درونش بود كه هيچ نفرتي نميتونست به دلامون راه پيدا كنه تا اينكه اون روز رسيد آره به پدرم ماموريتي دادن كه به خاطرش راهي سفر شد پدرم كه هيچ وقت از مادرم جدا نميشد تصميم گرفت به همراه مادرم اين سفر كاري رو بره و ركسانا هم كه خيلي به مادرم از بدو تولد كوروش  وابسته شده بود پيله اونا شد مادرم از من خواست كه كوروش رو نگه دارم و من هم كه احساس بزرگي ميكردم قبول كردم ما يعني من و كوروش به خونه مادر بزرگم رفتيم ولي دلم تاب دوري از خانواده ام رو نداشت از زماني كه رفتند ميجوشيد و احساس تنهايي براي اولين بار در من غوطه ور شد درياي دلم طوفاني بود و منو مضطرب ميكرد درعين حال بايد صبور ميبودم تا كوروش كه به من تكيه داشت اين چند رز رو به راحتي ميگذروند و من تنها كسي بودم كه نماينده پدر و مادر و خواهرم ركسانا بودم براش ، تازه داشتم براي پر كردن جاي خالي كوتاه مدت خانوادم پيش كوروش آماده ميشدم كه شنيدن فاجعه اي منو شكست آره برديا شكست از درون له شد مرد و دوباره زنده شد ، عشق پدرم مادرم افسانه شد و تنها يادگار دوران جنيني تا نوجواني ام ركسانا؛ به همرا ه اونا سوخت وقتي بدن سوخته مادرم در آغوشم بود كوروش تنها بوي مادرم را احساس ميكرد و ميگريست و من ذره ذره سوخته وجودش را ميديديم و ميبوييدم و ميبوسيدم وقتي بدن بي روح پدرم در كنار مادرم تصوير لحظات شيرين بودنمان با هم را زنده ميكرد و در اكنون تنها پيكر سوخته اش را گوشزدم ميساخت كوروش در كنار من تكيه زده بود ميگرسيت ولي نميدانست براي چي؟ آه اي خدا چرا؟! خدا براي چه پدرم ، مادرم، واي ركسانا يادش به خير آن شبي كه اسرار مادر و پدر را با يك لحافت و يك چراغ خواب با صداي قشنگ تو مرور ميكرديم ! اكنون كجايي خواهر قشنگم زيباي من بيا كه برادرت بردياي تو تنها مانده چرا ديگر جانب داري مرا نميكني ؟! يادته روزي كه به مادر گفتي برديا به كوروش حسودي نميكنه ؟اشتباه كردي چون اكنون به او حسودي ميكنم كاش من هم ازاين حادثه تنها بوي مادرم را احساس ميكردم كاش من هم مثل او بودم و تجربه اي از گرماي خانوادگي ام با آن همه عشق و صفا نداشتم اكنون بدون شما چه كنم ؟ خايا پدر و مادرم به آرزويشان رسيدند آنها حتي به هنگام مرگ با هم رفتند ولي من و كوروش را باقي گذاشتند بي مهريد كه ما را با خود نبرديد بي وفايي كه ما را تنها گذاشتيد........

ماها كارم گريستن بود و شبها در خلوت خود هق هق كردن كوروش بزرگ ميشد و من بزرگتر و از پدر و مادر ميپرسيد و من تنها جوابم سه قبر سرد بود در مقابل ديدگانش ، دانشگاه قبول شدم ولي يكسال بيشتر دور شدنم را از تنها سرمايه خانوادگي ام طاقت نياوردم بازگشتم و وقتي او را در آغوش گرفتم بوي مادرم را حس ميكردم دستانش مانند دستان پدرم مرحم بود بر اشكهاي دلتنگي ام و نگاهش چون نگاه ركسانا تكه اي گم شده از وجودم در من نفوذ ميكرد و به سرماي وجودم گرما هديه ميكرد روزگار خوب بود ؛ ولي كوروش كه زاييده مادرم بود و چون او اسوه اي از  فداكاري بود ؛ مرا مجبور كرد دوباره درسم را ادامه دهم و اينبار به فرانسه رفتم به شهري كه از كشورم دور بود سالها در حسرت ديدار مجدد كوروش درس خواندم تا زودتر به وطنم بازگردم جايي كه مادرم خاكي از آن بود جايي كه پدرم براي سانت سانتش جنگيد و در همان مكان عاشق شد و قداست عشقش را تا قبر با خود برد و جايي كه تكه اي گم شده از وجودم در كنار پدر و مادرم آرام و معصوم خوابيده بود و اينبار چشمان پر مهر و نافذش را در وجود برادرم كوروش به يادگار گذاشته بود ؛ درسم تمام شد و من بازگشتم به اميد ديدار برادرم كوروش واي كه چقدر در راه تصويرچهره اش را در ذهنم مرور كردم و بارها بوسه بر لبانش زدم و او را در آغوشم فشردم ؛ چقدر نامه هايمان را مرور كردم و بر كلمه كلمه دست خط اش بوسه زدم ، بالاخره رسيدم  به ايران يادگار گذشته ، به سرعت به خانه پدري بازگشتم ولي كوروش نبود صدايش زدم:

_ كوروش عزيز تر از جانم منم برديا برادرت نميخواي به استقبالم بياي آره ، ميدونم لابد ازم دلگيري و قايم شدي منو ببخش براي زودتر برگشتنم مجبور بودم جند سال مداوم بمونم كوروش بيا ديگه داداشي بي قراره ديدنته؟!

خبري نشد كوروش هم رفت تنها يادگار زنده خانوادگيم ، او هم رفت به سراغ خانوادم و اكنون تنها من ماندم برديا كسي كه بارها و بارها تاوان بي گناهي اش را داد و خدا از سر تقصيراته بي تقصيري اش نگذشته خدايا تنها آرزويم تنها دليل بودنم رفتن است به دست خود خواستم برم ولي نشد و تنها  ثمره اش2 ماه كمايي بود كه در آن چند صباحي با خانواده ام بودم چه خوب بود آن كما و چه زود تمام شد كاش تمام زندگي ام فداي يك لحظه برگشت خانواده ام ميشد كاش دليلي بي رحمي روزگار را براي عاشقان ميدانستم....؟!

پدر مادر كوروش و ركسانا هنوز هم در انتظار ديدارتان به خانه اكنونتان سر ميزنم مرا مايوس نكنيد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:38  به قلم لعیا افخمی  | 

 

هر داستان رو با آهنگش بخونید چون من برای هر داستان یک آهنگ انتخاب میکنم خاص موضوع خودش :

 

 

 

 

 

 

خدايا ......نكنه نباشي !

همه ميگن من باعثش بودم ولي من نميخواستم اينطور بشه هميشه فكر ميكردم عشق علاج هر درديه نميدونستم عشق من انقدر سوزاننده است كه ميسوزونش اونم جلوي چشماي خودم! كه پرپر بزنه؛ ولي من هيچكاري نتونم بكنم چطور شد؟! خواستم بگم خدا، صدام در نميآمد. فقط به دست و پاش نگاه ميكردمو و اشكامو مخفي ميكردم تا جلوي اون دو تا پسري كه دوروبرش داشتن مانع  تشنجش و تکونهای شديد دست و پاهاش ميشدن، رسوا نشم يكيشون رو به من كرد و گفت شماره يكي از آشناهاشو بگير وقتي منو ديد كپ كرد تمامي باقيمونده آبي كه نصفش رو خالي كرده بود رو صورت رها به سمتم گرفت و گفت : رو صورتت بپاش تو حالت بدتره رنگت خيلي پريده ؛ ولي من متوجه هيچ صدايي نبودم همه چیزدر اطرافم فقط حركت داشت. تكونم دادن گفتن خوبيد؟! دور و اطرافمو كه نگاه كردم متوجه شدم رو زمين نشستم و فقط به رها نگاه ميكنم واي اين چه اتفاقي بود كه بدون هيچ مسئله اي از قبل براش افتاد نه نميتونستم تحمل كنم سعي كردم چند شماره بگيرم ولي دستام انقدر بي روح بود كه هيچ شماره اي رو درست حسابي نميتونست بگيره رها آروم شده بود دیگه تکون نمیخورد بقیه کمی نفس کشیدن ولي چشماش رفته بود تا به حال انقدر معصوم نديده بودمش حتي موقع خوابشم اينطوري نميشد ، صداش زدم دستامو گذاشتم رو گونه هاش  سرش رو كه بي رمق افتاده بود بالا آوردم گفتم : رها منو نگاه كن نذار بهت مغلوب بشه من بدون تو رها بلند شو لعنتی نباید بری اینو بفهم نمیذارم میفهمی نمیذارم....

 دوستاش منو گرفتن کشیدن عقب گفتن خول شدی دختر داره میمیره تو چی میگی؟ برگشتم و فقط نگاهشون کردم و با التماس نگاههام دوباره به سمتش رفتن برای کمک بیشتر ولی دوباره گرفتش واي خداي من همون تكونهاي شديد ميگفتن يكجور رعشه است، دستام  رو گونه هاش يخ كرد چشماش سفيدتر از قبل شد يكجور بي تعلقي كه عاشقش بود، هميشه ميخواست رها بشه ميخواست آزاد باشه حالا ديگه آزاد آزاد بود نه صدايي ميشنيد نه كسي رو ميديد و نه...

گفتم :خدا نميذارم ميفهمي؟! بايد از رو جنازه من رد بشه اونو ببره حتي اشكم نميريزم تو نميتوني منو مغلوب كني بايد برگردونيش اون رفته داره ميره من ميبينمش نميذارم قدم تو جاده مرگ بذاره من قلم پاشو خورد ميكنم  با دستام رو دیوار میکوبیدم و با چشمام به سمت آسمون تمنای یک لحظه نگاهش رو داشتم : خواهش میکنم برگرد نرو تو رو به خدایی که داره از من میگیرت برگرد نذار از هم جدا بشیم منو بگیر ای خدا منو ببر بیا این جون لعنتی من مال تو من نمیخوامش نمیتونم ببینم منو ببر تا نبینم مرگ عشقم رو باورهامو نمیشه محاله .......

يكي از اون پسرها كه به كمكم اومده بودن فرياد زد : رفت خدايا رحم كن داره از دهنش كف مياد بيرون .....

 و به دوستش اش اشاره كرد كه فورا به اورژانس زنگ بزنه! اورژرانس هم كه قربونش برم؛ آب پاكي رو دستمون ريخت و گفت" نداريم" يك جمله با معاني بسيار. اون پسر هم نا اميد گوشي رو كوبيد رو تلفن و دستاش رو تو موهاش كرد و به من نگاه كرد توي نگاهش شرمندگي بود بهش خنديدم گفت : فكر ميكنم بهتر شديد ؟

لبخند زدم : آره حل شد ، باهاش معامله کردم ببینش آروم شده میبینیش دیگه آروم خوابیده زجر نمیکشه داره برمیگرده بر گرد رها برگرد پسر خوب جای تو اونجا نیست .....

اون پس که مخاطبش کرده بودم چشماش از تعجب بيرون زده بود : حل شد چي حل شد نكنه تو يك چيزي بهش گفتي ! كه اينطور شد نكنه عاشقه نا اميدش كردي شما دخترها همتون....

امید مثل اینکه راست میگه بهتر شد رنگش برگشت....ببین داره نفس میکشه چشماشو داره برمیگرده ....

سرم رو پايين انداختم تا اشكي كه توي چشمم حلقه بسته بود جرات خودنمايي نكنه، به هر بدبختي مخفيش كردم و بهشون نگاه كردم و گفتم بهتون گفتم اون هيچ كاريش نميشه كسي نميتونه اونو از من بگيره اينو مطمئن باشيد ....

رفتم سراغ رها دستش رو گرفتم توي دستام حالا روحش رو احساس ميكردم و اون جريان داشت برگشت. توي دلم با شرمندگي گفتم: خدايا ممنونتم منو به خاطر جسارتم ببخش گرمتر از قبل بود تو چشماي نيمه جونش نگاه كردم و گفتم : بهت گفتم نميذارم بري تو بايد اينجا باشي، توي حال و هواي خودم بودم كه گفتن وسايلش رو جمع كن ميخوايم ببريمش بيمارستان همه چيز رو جمع كردم خواستن برن كه چشماش رو باز كردو تکون خورد گذاشتنش پایین رو به من کرد و گفت : چرا اينكارو كردي؟!

دوستهاش گفتن : بابا پسر خوب تو هم ما رو گرفتي ولي دوباره از هوش رفت همشون كمي دستپاچه شدن ولي بهشون گفتم مطمئن باشيد همه چيز خوبه فقط به بيمارستان بريم تا يك سرم بزنن و دوپينگ كنه وبعد لبخند زدم ولي اونا عاقلا در سفيه نگاه ميكردند و شايد در دلشون ميگفتن : دختره خو ل و چل شده.....

رفتيم بيمارستان دكتر بالاي سرش اومد گفت همراه كيه ؟ اين پسر چش شده؟

امید خودش رو جلو انداخت و به من اشاره كرد كه جلو نيام گفت : منم آقاي دكتر حالت تشنج گرفت و ما بعد از دوبار شوك شديد كه بينش 5 دقيقه فاصله بود آورديمش اينجا الانم بهوش اومده فقط رمق بلند شدن رو نداره

دكتر فشارش رو گرفت و چند معاينه تخصصي كرد و مبهوت نگاه ميكرد همه منتظر شنيدن يك جواب ازش بودن ولي هيچي .....همينطور كه با خودش فكر ميكرد و حرف ميزد، رفت توي اتاقش و در رو بست دوستش به من نگاه كرد و گفت اينجا اين دكتره خودش مشكلش از مريضها بيشتره خوله با خودش حرف زد و رفت تو اتاقش.....

بهش گفتم نگران نباش چيزي نيست نميتونه تشخيص بده ؟

 

- پسره رو به من كرد: تو چي ميدوني از رها!؟ چرا نتونه تشخيص بده ! خير سرش دكتر مملكته ! شايدم تو ميدوني ؟! (و پوزخند زد)

منم پوزخندشو ادامه دادم و گفتم فقط اینو میدونم که خوب شد. تموم شد .....و بعد سرم رو به ديوار پشت سرم تكيه دادم  ....

- ولي اون نگران شد: تو رو خدا شما ديگه خودت رو نگه دار كاريت نشه من ديگه با شما چيكار كنم نميتونم شما رو جمع و جور كنم ؛

بهش نگاه كردم طوري كه آرامش ام رو ببينه و گفتم : من هيچ وقت كاريم نميشه چون بايد پابرجا بمونم فعلا...

تعجب كرد و كمي فكر كرد : روحيه جالبي داريد اولش كه رنگ شما از ديوار پشت سرتون سفيدتر شده بود حتي ميتونم به جرات بگم از خود رها ، حالا ميگيد چيزيتون نشده بابا ايول خيلي مقاوميد ولي هنوزم رنگتون پريدست.....

درست ميگي چون اولش رها ي من رفت و من هم بايد ميرفتم تا برش گردونم حتي به قيمت ....ولي حالا كه ديگه برگشته و بهتره خوشحال باشيم  ....... راستي ببخشيد بايد ازتون تشكر كنم آقاي ...

-         بگيد اميد... راستي من معني حرفاتونو نميفهمم ولي يك سوال ازتون بپرسم چطور برگردونديدش ؟ از خدا خواستيد نه ؟

-         از خدا خواستم ! يكجوارايي آره ، ولي با شرايطي...

-         شرايط چطور شرايطي؟

-         در مقابلش يك نذر كردم ؟

-         البته اگر فضولي نباشه ميشه بدونم چه نذري؟

-         نه عيبي نداره نذر خودم ،خودم رو نذرش كردم

-         خودت!!!!!!!!!!  من گيج شدم !

-    توي همين پرس جوها آقايي به اميد اشاره ميكرد ولي اميد پشتش به اون بود : فكر ميكنم اون آقا به شما داره اشاره ميكنه يك كاري كنيد بيام رها رو ببينم اينا نميذارن من بيام تو بايد براي آخرين بار ببينمش وقت نيست اينكارو ميكنيد؟

به سمت دكتر رفت و گفت : الان ميرم جورش ميكنم همين جا بمون تا برگردم

خيلي طول نكشيد كه اميد اومد و از دور به من اشاره كرد كه ميتونم برم ببينمش. رفتم داخل واي خداي من تا به حال اشك ريختن رها رو نديده بودم داشت گريه ميكرد به من نگاه ميكرد گفت : بيا پيشم ؛ كنارم باش

دستم رو گرفت دستش رو گرفتم ميخواستم ببوسمش ولي نميشد دور و اطراف پر بود از آدمهاي بيكاري كه موضوعي براي گذروندن ساعاتشون پيدا كرده بودن و حاضر نبودن لحظه اي از ما چشم بردارن... دستهاشو توي دستام فشار ميدادم ولي دلم نيامد اشكاي زلالشو پاك كنم كاش ميشد به رسم يادگاري نگهشون ميداشتم ولي افسوس....بهم اشاره كردن كه برم بيرون دستم رو از تو دستش بيرون كشيدم  و با رسيدن انگشتانم به مرز انگشتانش و آستانه جدايي ازم پرسيد : كجا ميري؟ پيشم بمون نميخوام بري تو چرا اینکارو کردی ؟! چرا منو....

دوباره اشكهام مرواريدي شد و در امتداد سرازير شدن بود سرم رو پايين انداخم و طوري جمع و جورش كردم كه نفهمه انگشت سبابمو گذاشتم روی بینیش (هیس دیگه هیچی نگو باید اینکارو میکردم ، حالا باید برم رهاي عزيزم نميتونم اينجا باشم اينجا نميذارن پیشت بمونم هم اینا هم و دوبار ه بغضم جلوی حرفهامو گرفت دستش رو با نوک انگشتهام لمس کردم و بلافاصله دور شدم  من بايد برم . با صدایی که از گلوش در نمیامد به م گفت : نباید بری....میفهمی..؟!

 تا قدم بيرون گذاشتم مقابل اميد در اومدم گفت دكتر گفته اين داروها رو براش بگيريم و....

با بي تفاوتي گفتم و چي؟

گفت : چيزي مصرف كرده؟

چهرمو تو هم كردم و گفتم : منظورتو نميفهمم !

گفت : هيچي فقط دكتر گفت شايد مواد مصرف كرده باشه؟!...

باز هم شنيدن اين جمله منو منقلب كرد گفتم مواد : نه امكان نداره ميفهمي امكان نداره

دستش رو بالا آورد و به سمت من گرفت : باشه من غلط كردم تو راست ميگي يواش ناراحت نشو، من اذيت ميشم خواهش ميكنم .........

سكوت كردم نگاهي به اطرافم كردم متوجه شدم اميد حق داره همه زول زدن به حركات من ، سرم رو پايين انداختم و روي نيمكتي نشستم صدايي در گوشم زمزمه كرد: يادت رفت !

اطرافم رو كه نگاه كردم كسي رو نديدم عرق روي پيشونيمو گرفت با خودم گفتم يعني كي بود و اون صدا دوباره ادامه داد: من بودم يادت ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:0  به قلم لعیا افخمی  | 

 

خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم  دلم خیلی براش تنگ بود ولی روم نشد بهش بگم درست مثل اولین روز آشناییمون به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چطور سر صحبت رو باز کنیم از مشکلات بگیم یا حرفهای معمول فقط سکوت کردیم با حالت چطوره شروع شد گفت:خوبم تو چطوری؟ گفتم منم ..(ولی نه نمیتونستم دروغ بگم ) ای بدک نیستم.... زنت چطوره؟

خندید ولی تلخ تر از گریه هاش بود با تمسخر بهم گفت:زنم! آهان منظورت زن مامانمه، خوبه پیش شوهرشه..

خندیدیم مثل همون موقع ها وقتی در کنار هم بودیم مشکلاتمونو کنار میگذاشتیم و به قولی به درز دیوارم میخندیدیم مابین خنده هام اشکم غلتید و رسوام کرد با شرمندگی سرمو انداختم پایین چون باعث مکث شدیدی در شادیش شدم سرم با انگشتاش مقابل صورتش قرار داد و گفت:اینم همون قضیه ی خنده ی تلخه من از گریه غم انگیز تره است دیگه نه؟ میدونی که اشکات نمکی داره که رو زخمم میپاشه و دادمو در میاره پس نمک به زخمم نپاش باشه؟

ـ با سر جوابشو دادم و دوباره لحظات سنگین سکوت زهر ماری و هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم هر بار به هم نگاه میکردیم حرفهامون یادمون میرفت و دوباره دچار سکوت میشدیم از آخر من پیشقدم شدم مثل همیشه : نیاز ، یادته موقع جداییمونم تو خیابون همین پارک بود درست مقابل همین صندلی که الان نشستیم روش (مابین حرفم با انگشتش رو، روی لبم گذاشت و فقط شنیدم که میگه هیسسس.....)

دوباره سکوت اینبار اون بود که پشتش رو به من کرد تا نمک رو زخم من نپاشه یا حداقل نفهمم که داره نمک میپاشه! برای پرت کردن موضوع تصمیم گرفتم یک جک بگم نیاز ببین یک جک دو تا گوجه بودن خیلی عاشق بودن داشتن از خیابون رد میشدن اون گوجه مرد که گرم حرفای عاشقانه بوده و حواسش به خیابون نبوده رو دور میفته و کلی جملات عاشقانه میگه یهو گوجه زنه میگه گوجه عزیزم یک ماشین داره به سرعت میاد ، گوجه مرد هم انقدر داغ بوده که نمیفهمه و میگه میخواستم بگم عزیزم دوستت که یهو ماشینه از روش رد میشه و آخرش میشه (فیت صدای له شدن اون گوجه) و زنه هم میگه منم فیت... صدای گریه و خندش ملودیه خاصی داشت که به قلبم چنگ میزد و همینطور بیشتر  اوج میگرفت بلند بلند با همین ملودی فریاد زد: خدایا فیت و منم اون ملودی رو ادامه دادم : منم فیت .......

ـ همدم؟!

ـ بله؟! اونجا چطور جاییه ؟

ـ اینجا ! خوبه به اندازه تمام زمین و آسمون وسعت داره ولی برای من کوچیکه!

ـ چرا؟

ـ چون بزرگترین چیزیو که داشتم ازم گرفت !

ـ چرا نموندی ؟ چرا ترکم کردی همدم ؟ چرا نخواستی که ......

اینبار من بودم که دست روی لباش گذاشتم و گفتم هیسس هیچی نگو ولی اون ادامه داد

ـ من اون بچه رو نمیخوام بچه ای که تو رو از من گرفت نمیخوام میفهمی اینو به خدا هم بگو...

ـ نیاز نه. اون بچمه نذار ازت دلگیر بشم من نمیتونستم مرگ بچمو ببینم خدا باید اینکارو میکرد.....

ـ همدم اون لحظه ای که تو رفتی تو کما منم با خودت بردی طوری که هنوز که هنوزه از کما در نیامدم من باعثش شدم نباید با اون وضعیتی که تو داشتی فارغ میشدی، دستپاچگی میکردم و تو رو ......وای خدای من من خودم با دست خودم تو رو به کشتن دادم تو چطور میتونی بیایو با من حرف بزنی ...؟ تو چطور میتونی انقدر بزرگ باشی که منو ببخشی....؟نفرین به من نفرین به این زندگی بدون تو نفرین....

ـ ببین نیاز عزیزم من ، تو رو دوست دارم مثل همیشه فاصله من تا تو زمین تا آسمونه ولی بازم میتونیم با هم باشیم رویاست که منو تو رو به هم میرسونه پس رویاهاتو فراموش نکن دلم میخواد دخترمون رو هم به اندازه من دوست داشته باشی هر وقت که اونو در آغوش بگیری من گرمای وجودت رو احساس میکنم و هر وقت که ببوسیش بوسه بر من زدی ...پس مرا در آغوش بگیر و بوسه بر من بزن تا آرام بگیرم من تو را به وسعت عشق مادریم دوست دارم......

ـ همدم منو ببخش که تو رو در حسرت دیدار دخترمون گذاشتم و نه ماه انتظار بی صبرانه تو رو برای تولدش با اون تصادف کذایی، بی ثمر گذاشتم همدم هنوز دوست دارم هنوزم شبها  فقط با خاطرات تو هم بستر میشم و هنوزم به امید برگشتنت هستم ولی... ای خدا... چطور تونستی ...یعنی چطور تونستم ....خدایا منو ببخش .....همدم منو ببخش ...رویا منو ببخش.....

سرش رو بین دو دستش مخفی کرد دستاشو گرفتم و بوسه بر اشکانش زدم و گفتم : میخوام دخترمونو رو بیاری میخوام تاب بازی یادش بدم تا وقتی اوج میگیره بیام و بوسه بر دستای کوچیکش بزنم... بهم  قول بده نیاز، بهش نگو مادرش مرده بذار به مادر الانش عادت کنه نذار رویاهای شیرینش خاکستر بشه بهش بگو یکی که اون بالاست زیر پای خدا ، دوستت داره و گه گاهی میاد به دیدنت اون موقع که به کمک نیاز داشته باشی ریششو گرو خدا میذاره شاید خدا حرمتی برای من قائل بشه و غم به دل رویای من راه نده دیگه هم برای من گریه نکن میخوام هر وقت میبینمت بخندی باشه من تا همیشه با تو خواهم بود مثل همون گوجه من تو رو فیت ..

ـ  منم فیت...،قبل از خداحافظي بهم بگو اسم دخترمونو چي بذارم؟

ـ رويا......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:49  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

كاش ميشد عشق را تقسيم كرد

 

ذره ذره  بر همه مردانگي تزريق كرد

 

كاش در جرعه ی شراب مستان، ميشد باور را تلقيح كرد

 

عشق مٌرد آن لحظه كه دلها مردند

 

باورم مايوس شد و رخت ببست ، با دلي پژمرده او نيز رفت .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:19  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

 

 

تاريك بود خيلي تاريك باريك بود خيلي باريك،باریکه ی نوری تو رو به سمت خودش جذب ميكرد دستمو به سمتش دراز كردم ولي با من فاصله زيادي داشت خواستم به دنبالش برم ولي توان راه رفتنم نبود به پاهايم نگاه كردم نبودند! وحشت تنها احساسي بود كه سراسر وجودم را لبريز كرده بود فرياد زدم پس كو پاهايم  ؟!

كسي جوابم را داد: نيازي به آنها نيست پرواز كن و بگذر!
پرواز ولي من آدمم چطور ميتوانم پرواز كنم؟!

ميتواني زيرا بر بال من سواري!

بال تو؟! تو كيستي؟!

فرشته اويي كه هميشه در خواب و روياهايت با من سخن ميگفتي؟!

فرشته! نه، تو فرشته نيستي فرشته ي من مرده فاصله من با او یک زمین و آسمان است !

به من نگاه كن چشمانم را ببين من فرشته ام تو اكنون در كنار مني عزيزكم دستانم را ببين اينها همان دستاني هستند كه هرشب نوازشگر شبهای تنهایی ات میشدند،نکنه میخوای بگی فراموشم كردي؟!

یعنی من مردم؟ یا خوابن؟ یا در رویا ام ...؟!!!

آره خواستی بميري. ولي من التماست را نزد صاحب جانت كردم، از خدا خواستم فرصتي دگر به تو بدهد گفتم جواني اشتباه كردي گفتم من ضامنش ميشوم گناهش را بر من بگير و او را بازگردان اجابتم كرد.....

اکنون کجا هستم؟!

به اندازه يك لحظه از اين دنيا و ساعت ها از آن دنيا فاصله داری ميخواستم اندکی با هم باشیم تا اینبار دست در دستان هم بگذاریم و تو را ببوسم و بعد راهی زمینت کنم....

چرا؟ چرا خواستي بمانم من خود خواستم ترك دنيا كنم ! ديگر انگيزه اي براي بازگشتم ندارم .... ميخواستم با تو بمانم ولي تو باز هم مرا ترك ميكني من تو را میخواهم فرشته از بچگی با رویای با تو بودن بزرگ شدم هر وقت غمی داشتم با تو سخن گفتم و خالی شدم هر وقت دنیا بر من تنگ شد خواستم که نزد تو میبودم حال که با توام چرا خواستی مرا بازگردانند من دوستت دارم تو تنها همدم تنهاییهایم بودی که مرا تنها نذاشتی.....

لعیا منو نگاه کن چشمانم را ببین میبینی چقدر گریستم من هم دلتنگت بودم ولی نمیشه من مردم و تو زنده ای چون خدایمان خواسته چرا لجبازی میکنی تركت نميكنم دختر تو در دل منی و من در دل تو لان کردم دل هیچگاه نمیمیرد ولي با این کار تو در اينجا هم نزد من نخواهي بود.. برگرد برو پيش آناني كه چشم بر راهت هستند .

ـمن چشم به راهي ندارم مرا نزد خود نگه دار فرشته مرا ترك نكن تو را به جان....

ـ هيس هيچ نگو فقط چشم دلت را باز كن آن لحظه در هرجايي مرا خواهي ديد بگذار لحظه ي موعود به ديدار هم نائل شويم  حالا هم ديگر برو نگرانتند...

ـ مرا از خود میرانی اکنون که به تو رسیده ام ترکم میکنی؟!

ـ آره اینو بدون که هر موقع اینگونه نزدم آیی ترکت میکنم حالا هم برو ....

دلم شکست اینبار گویی طعم مرگ را بیشتر چشیدم او هم مرا از خود راند ولی با چشمان گریانش مرا حواله دنیای غربت کرد آر ی من بازگشتم برای ادامه زندگی ای که هیچگاه او را نخواهم داشت باز هم باید فضای خالی اتاق را به امید حضورش در آغوش بگیرم باز هم باید بر هوا بوسه زنم و در اتاقی تنها با خود نجوا کنم به امید اینک شاید همدردم تو باشی.......من برگشتم........

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:31  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 

 

خواستيم خداحافظي كنيم نشد

خواستيم همديگر را در آغوش بگيريم و از دوري هم اظهار ناراحتي كنيم نشد!
خواستيم دست در دست هم بگذاريم تا براي هميشه خاطر اين لحظه را در دستانمان نگه داريم نشد!

خواستيم بر يكديگر فرياد بزنيم بي وفا چرا؟ ولي تنها كلمه اي كه بر لبانمان آمد يادش به خير بود...

يادش به خير روزهايي كه با هم بوديم و نفهميديم و قدر ندانستيم

يادش به خير خنده هايمان

يادش به خير گريه هايمان

يادش به خير فريادهايي كه بر سر يكديگر زديم كه كاش نميزديم

يادش به خير تبلور احساس اولم در .....

يادش به خير ابراز عشقت براي اولين بار در..........

گفتيم و گفتيم و تازه فهميديم كه چقدر فاصله داريم با بي وفايي!

آسمان باريد براي معصوميتمان به نيابت از چشمانمان

غريد به نيابت از دلمان

براي آخرين بار يكديگر را در سكوتي از سوالاتمان نگريستيم

خوب من برم ديگه !

باشه !

كاري نداري؟!

سوغاتي يادت نره!

اگر برگشتم .............

پس....براي هميشه.....

هيس...ديگه هيچي نگو.............

چرا صورتم خيس شده ؟ چرا روبر تيره شده؟ كجا رفت؟ ما كه داشتيم با هم حرف ميزديم؟

كنارم بود !چه زود رفت !چه زود بیدار شدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:9  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

فردا روزه پدره  و تو وبلاگ هر كس كه رفتم به نوعي به پدرش تبريك گفته بود بعضي ها هم كه ياد و خاطره پدرهاي نازنينشون كه از پيششون رفتن رو براي خودشون يادآوري كردن و دنيايي پر از حسرت كه بغض هر غربه اي مثل من رو ميشكنه و پابه پاشون همدردي ميكنه خدايا من نميخوام به پدرم تيريك بگم چون اون احتياجي به تبريك من نداره من ميخوام امشب جلوي تمام دوستانم در وبلاگ به بدهاثيي كه در حقش كردم اعتراف كنم شايد اينطوري يك مقدار بتونم سبكتر بشم و اونم منو بخشه پدر عزيزم منو به خاطر همه بديهام ببخش ولي يه چيزي هست كه تو دلم مثل خوره افتاده و حس ميكنم شايد هيچ وقت نبخشيم واسه خاطر اون نامه كذايي كه يك شب بر خلاف ميل باطني خودم خام انساني شدم كه به رغم نداشتن پدر به خودش اجازه داد چنين پيشنهاد بي شرمانه اي رو به من بكنه البته از حق نگذريم منم خودم انتخاب كردم خود احمقم قبول كردم بگذاريد دقيق بگم من عاشق سينما ام و به خاطر اين ميل باطني كه از بچگي در درونم بوده چشمام كور شد و فقط به اين فكر كردم كه  پدرم رو هر طور كه شده براي وارد شدن به اين حيطه مجبور كنم ، گرچه من قبلش وارد شده بودم ولي پدرم بنا به دلايلي ديگه نميخواست اجازه بده من ادامه بدم منم كه تازه وارد سينما شده بودم و فيلمم رو ساختم و پر از شور و احساس براي ادامه دادن و ساختن فيلم هاي متعدد بعديم بودم ، نميتونستم بپذيرم كه اين آخرين فيلمي است كه بايد بسازم و بعد هم دور سينما رو يه خط قرمز بكشم تدوينگر فيلمم رو حساب نميدونم چي (البته قابل به ذكره كه ايشون يه جورايي ميخواستن راه رو براي صميمي شدن با من باز كنن البته رو حساب همكاري و دوستي نه رو حساب آينده و زندگي با من آخه به قول خودش داماد خانواده ما مرد خوشبختي ميتونه باشه ) از حاشيه كه بگذريم كه البته همين حاشيه ها باعث شد ايشون به من پيشنهاد بده كه براي پدرم يك نامه دراماتيك و فوق العاده همه فن حريف بنويسم و حرفهايي كه نميتونم رودررو بهش بگم رو با بدترين شيوه دست رو نقطه ضعف گذاري بيان كنم اونوقت پدر من كه براي تمايلات من و روحياتم اهميت زيادي قائل ميشه به خاطر دختر ته تغاريش اينكارو ميكنه منم به همين شيوه نامه رو روزي كه ميدونستم پدرم سر سردخانه اش است و مشهد نيست(البته سردخونه ميوه نه مرده) گذاشتم تو جيبش و خدا روز بعد رو نياره كه آورد و باباي من 3 روز مشهد نيامد و شبي هم كه اومد نامه مچاله شده از اشكاشو در آورد و به مامانم نشون داد و تا صبح به خاطر قدرنشناسي هاي من گريه كردند واي بر من كه چه كردم! هنوز که هنوزه بهش فکر میکنم خودم هم گریم میگیره از اینکه چطور تنوستم از خودم برنجونمش البته اون منو بخشیده در ضمن به شماها هم حق میدم از من متنفر بشید با خوندن اين مطلب ، هرچند من 18 سال بيشتر نداشتم  اين نكته هم بايد بگم كه با اينكه 18 سالم بود از نظر اجتماعي 16 ساله بودم چون هيچ وقت به رغم نگراني هاي خانوادم از اجتماع گرگ صفت(به قول خودشون) با مردم رابطه ي تنگاتنگي نداشتم كه خصلتهاي كريه آدمها رو بفهمم و به قول معروف بي تجربه كه هيچ ، میشه گفت خر بودم ،البته تو اين سالها به خاطر يكنفر كه هميشه در كنارم بوده تجربه هاي زيادي به دست آوردم كه خوشبختانه به خاطر حضورش به جاهاي باريك كشيده نشدم ولي به اندازه يه آدم 27 ساله هم تجربه دارم او موقع هم به خاطر همون شخصي كه نميذاشت اون انسان پليد به خودش اجازه بده در زندگي من بيشتر دخالت كنه محفوظ موندم ولي كاري رو كه نبايد كردم دل پدرمو شكستم خدا كنه منو ببخشه و خدا كنه كه بفهمه نميخواستم ناراحتش كنم بدونه كه خيلي دوستش دارم و حالا قدرش رو بيشتر از قبل ميدونم حالا بيشتر از گذشته كارايي رو كه برام ميكنه ميفهم چون اين گناه باعث شد به خودم بيام ولي هيچ وقت او آدم رو به خاطر اصراري كه رو اين قضيه كرد نميبخشم هر چند ميدونم خودمم مقصر بودم و در آخر مثل همه ميگم پدر عزيزم روزت مبارك گرچه تو لياقتت هر روز ساله.............

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:18  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

 گفتم کیستی گفت یک همراه ،گفتم میخواهم تنها باشم گفت من تنهایهایت را بر هم نخواهم زد،گفتم درونم توان تلاطم را ندارد به تازگی آرام شده ام گفت تا همیشه آرامش ات را برایت امانتداری میکنم گفتم به چه دلیل گفت من از سوی او آمده ام گفتم او کیست گفت خود میدانی ولی تا به حال نخواستی بدانی! گفتم مرا گیج کرده ای ، نگاهی بر من کرد و ادامه داد نه عزیزکم چشمهایت را باز کن دلت را صاف کن چشم دلت را بگشا، آنگاه راهی را که از آن بر تو نازل شدم خواهی د ید و اینبار خود به دنبالم روانه میگردی بدونه هیچ گفت و شنودی............

شاید اینبار او مرا به آنجایی ببرد که دیگران نبردند شاید هم نتوانستند....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:17  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

با تو بودم چون کوه ، مرا شکستی چون شیشه ای در زیر پا

به خود آمدم دیدم مرا گذاشتی رفتی و من در انتهام

با خود گفتم چرا ؟ چه کرده بودم؟

جوابی نشنیدم رو به آسمان کردم و گفتم تو بگویم

آسمان گریست

 رو به زمین سرم را فکندم و من هم گریستم ، زمین سبز شد

گفتم این دگر چیست صدایی در گوشم پیچید ،

این همان ثمره صبریست که اکنون در برابرت افکندیم

سراسیمه گفتم من این پاداش را نخواهم او را به من بازگردانید

همان ندا در گوشم  پیچید و گفت:

اویی که میگویی سرابی بیش نبود 

سرابی بیش نبود؟!

 در عجبم این چگونه سرابی بود که بوییدمش بوسیدمش و بر سر انگشتانم لمسش کردم

پاسخم داد: سر ابی که به واسطه آن بتوانی به حقیقت دست یابی

این همان وسیله ای بود که برای دیدنم و لمس کردنم آفریدم

این همان دریچه ای بود که بی واسطه در آغوشم بگیری

آری من در معشوقت حلول یافتم تا عاشقم باشی

تا معنای پرستیدن را بدانی و بعد مرا بپرستی 

اکنون دگر مرا حس خواهی کردی آن لحظه ای که قلبت به تپش برایم افتد به سراغم خواهی آمد

و اینبار تو مرا برای خودم میپرستی نه معشوقه ات، که من خود همانم سرابی که دلتنگش شدی....

گفتم پس چرا مرا شکستی؟ گفت شکستم که بدانی دنیا وفا ندارد

گفتم چرا تنهایم گذاشتی ؟ گفت تنهایت گذاشتم تا بدانی تنهایی چه دردی است

گفتم مرا به سوی خود بازگردان، گفت زود است

گفتم پس گرمای آغوشت را از من دریغ مکن، گفت تو همیشه در آغوشمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 2:31  به قلم لعیا افخمی  | 

  همیشه برای زندگی کردنم دنبال یک انگیزه بودم نمیدونم حالا که انگیزه هامو از دست دادم  چطور باید دوباره زندگی کنم ولی اینو میدونم که باید بتونم نمیدونم چطور میتونم با این همه مصیبتی که رو سرم یهو آو ار شد کنار بیام حالا بماند که حتی نمیتونم کسی رو مقصر بدونم حتی خودم شاید اینه همون سرنوشتی که همه ازش حرف میزنن اگه این سرنوشته که عدالت خدا زیر سواله البته از نظر من! نمیدونم چرا دیگه امیدی هم به کمک خدا و هیچکس دیگه ای ندارم شاید این یه امتحانه ولی برای چی انقدر طاقت فرساست همیشه از خودم میپرسم اون بهشتی که نتیجه این هه زجره ارزششو داره اون آرامشی رو که در آینده وعده دادن چقدر بزرگه که برای رسیدن بهش باید انقدر ذره ذره خودتو ،وجودتو ،روحتو، روانتو ،قربانیش کنی؟! یعنی قراره بعد از این همه مصیبت از رو زمین، بدون دست یاری کسایی که برای بلند کردنشون همت کردی  بلند بشی؟ پس خدایا کی کجا قراره منو از توی این سیاهی ها رها کنی ؟ برای چی به چه گناهی؟ بی گناهی؟ هر کی کثیفتره راحت تره هر کی دروغگوتره راحت تره هر کی جلفتره راحتره بطور کل هر کی بیخیال احساسات اطرافیانشه بی توجه به نیاز دوستانشه بی عاطفه به یک احساس لطیف عاشقانه است آسوده است ولی من ......از خودم نا امیدم ولی باید امیدوار باشم به هیچ به پوچی که درش زندگی میکنم حتی نمیتونم به یک احساس قشنگ بیشتر از ۳ ثانیه فکر کنم خدایا منو فراموش کردی؟ خدایا منو برای غمهای دنیات آفریدی ؟ خدایا وعده هات چی شد؟ اون موقع که با ترس منو از کنار خودت روندی و گفتی من با تو هستم! سایه به سایه، پس چرا سایه ای جز سایه خمیده خود نمیبینم؟ بنده هایت را برای دوستی آفریدی پس چرا همگی در بدترین شرایط ترکم کردند اگر بگویم مرگ میخواهم به من نمیدهی پس از تو هم هیچ دگر نمیخواهم میمانم شاید روزی خورشید ، دل مرا هم روشن کند شاید روزی در ،خانه ی دلم را امید بکوبد و مژده فرا رسیدن روزی را که در انتظارش هستم برای رهایی از این دنیا به من هدیه کند شاید روزی آید...........

نیدونم چرا ولی سراسر این مطلب رو که نوشتم برای اون چیزهایی که نمیتونم بنویسم گریستم به حال خودم به حال درونم دنیای درونم ! تهی شدم، یهو همه چیز در دلم ریخت امید ،آرزو ،رویا، عشق ،باختم این دنیا رو باختم همون لحظه اولی که عاشق شدم باختم همون لحظه اولی که دست یاری دادم به آدمها باختم همون لحظه ای که به این دنیا به امید پشتوانه ای چون خدا وارد شدم باختم شاید او هم با آفریدن من باخت دلم برای اویی که مرا آفرید میسوزد........

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:45  به قلم لعیا افخمی  | 

 

 

زندگی معنا نداره بعضی ها میگن اگر عاشق بشی معنا پیدا میکنه ولی تجربه تلخ تنها معناییه که عشق برات باقی میذاره بعضی ها میگن اگر در درست پیشرفت کنی معنا  پیدا میکنه ولی دکترا و در نهایت پیدا نشدن راه حلی برای اجتناب از مرگ تنها دست آورد تحصیله یعنی اینم آخرش پوچه بعضی ها میگن برو به علایقت بچسب و به هیچ چیزم فکر نکن ولی  آخر علایقم محدودیته چون اصل این دنیا بر پایه محدودیته اگر میگم عاشق مرگم واسه خاطر ابهتشه واسه خاطر دنیایی ایه که بتونم با فراغ خاطر به اونچه اینجا ازم دریغ شده فکر کنم اگر میگم عاشق مرگم به خاطر رو راستیشه میاد و دستتو میگره تا آخر همراهیت میکنه ولی مثل این دنیا رفیق نیمه راه نیست ونیمجونت نمیکنه یه دفعه خلاصت میکنه شاید نتونم خیلی چیزها رو در واژه ها بیان کنم آخه من عادت ندارم زیاد حرف بزنم آخه بر خلاف رسم این دنیا که همش رو حرفه بیهودست من اهل عملم  نمیدونم این روزا چی میخوام بگم ولی اینو میدونم که فقط نوشتن راحتم میکه آرومم میکنه احساس میکنم روحم به پرواز در میاد احساس میکنم وجودم دوباره ساخته میشه یه تصمیم گرفتم اینکه به هیچکس اعتماد نکنم اینکه دیگه به سمت هیچکس دست دراز نکنم اینکه غرورم رو بیشتر از عشقم دوست داشته باشم اینکه در دنیای مجازیم زندگی کنم اینکه دیگه دلم واسه هیچکس نسوزه اینکه به آینده فکر نکنم و در نهایت در اون هدفی که دارم خودم محکم استوار تا آخرش بایستم خدا رو چه دیدید شاید منم یه کارگردان حرفه ای شدم و میشم چون تا به حال به هر چیز که خواستم رسیدم و از این به بعدم میرسم این شعار منه و عملمم بر اساس همون شکل میگره از نظر من باید به هر چیز که میخوای به دستش بیاری،ایمان داشته باشی و من ایمانم خیلی قویه اینو بارها و بارها در خودم دیدم و دیدند کسایی که تایید کنن حرفمو نمیدونم این پستو چرا نوشتم ولی لازم میدونستم یه بار دیگه خودمو به خودم ثابت کنم داشتم خودم و وجودمو و توانایهامو فراموش میکردم امیدوارم هیچکس به این روزایی که من دارم میگذرونم دچار نشه ولی من دوباره مثل یک زن محکم و با ارده از پسش بر میام باید بر بیام برای گذروندن حبسی که در این دنیا دارم لازمه به خوشی بگذرونم بدیهاشو فراموش کنم برام دعا کنید که این روزا تموم بشه شاید اینبار من بتونم یه معنای حقیق و ماندگار براش پیدا کنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:55  به قلم لعیا افخمی  |